1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

شمس و مولانا

شروع موضوع توسط maryam.91 در ‏6 اکتبر 2012 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. maryam.91

    maryam.91 برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏13 آگوست 2012
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    472
    جنسیت:
    زن
    مي گويند:روزيمولانا ،شمس تبريزي را به خانه اش دعوت کرد.
    شمس به خانه ي جلال الدين رومي رفت وپس از اين که وسائل پذيرايي ميزبانش را مشاهده کرد از او پرسيد: آيا براي من شرابفراهم نموده اي؟
    مولانا حيرت زده پرسيد: مگر تو شرابخوارهستي؟!
    شمس پاسخ داد: بلي.
    مولانا: ولي من از اين موضوع اطلاعنداشتم!!
    ـ حال که فهميدي براي من شراب مهياکن.
    ـ در اين موقع شب، شراب از کجا گيربياورم؟!
    ـ به يکي از خدمتکارانت بگو برود و تهيهکند.
    - با اين کار آبرو و حيثيتم بين خدام از بين خواهدرفت.
    - پس خودت برو و شراب خريداري کن.
    - در اين شهر همه مرا ميشناسند، چگونه به محله نصاري نشينبروم و شراب بخرم؟!
    ـ اگر به من ارادت داري بايد وسيله راحتي مرا هم فراهم کنيچون من شب ها بدون شراب نه ميتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نهبخوابم.
    مولوي به دليل ارادتي که به شمس دارد خرقه اي به دوش مياندازد، شيشه اي بزرگ زير آن پنهان ميکند و به سمت محله نصاري نشين راه ميافتد.
    تا قبل از ورود او به محله مذکور کسي نسبت به مولويکنجکاوي نميکرد اما همين که وارد آنجا شد مردم حيرت کردند و به تعقيب وي پرداختند.
    آنها ديدند که مولوي داخل ميکده اي شد و شيشه اي شراب خريداري کرد و پس از پنهاننمودن آن از ميکده خارج شد.
    هنوز از محلهمسيحيان خارج نشده بود که گروهي از مسلمانان ساکن آنجا، در قفايش به راه افتادند ولحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا اين که مولوي به جلوي مسجدي که خود امامجماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا مي کردند رسيد.
    در اين حال يکي ازرقيبان مولوي که در جمعيت حضور داشت فرياد زد: "اي مردم! شيخ جلاالدين که هر روزهنگام نماز به او اقتدا ميکنيد به محله نصاري نشين رفته و شراب خريداري نمودهاست."
    آن مرد اين را گفت و خرقه را از دوش مولوي کشيد. چشم مردم به شيشه افتاد
    . مرد ادامه داد: "اين منافق که ادعاي زهد ميکند و به او اقتدا ميکنيد، اکنون شرابخريداري نموده و با خود به خانه ميبرد!"
    سپس بر صورت جلاالدين رومي آب دهان انداختو طوري بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.
    زماني که مردم اين صحنهرا ديدند و به ويژه زماني که مولوي را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند يقينپيدا کردند که مولوي يک عمر آنها را با لباس زهد و تقواي دروغين فريب داده ودرنتيجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
    در اينهنگام شمس از راه رسيد و فرياد زد: "اي مردم بي حيا! شرم نميکنيد که به مردي متدينو فقيه تهمت شرابخواري ميزنيد، اين شيشه که ميبينيد حاوي سرکه است زيرا که هرروز باغذاي خود تناول ميکند"
    رقيب مولوي فرياد زد: "اين سرکه نيست بلکه شراباست"
    شمس در شيشه را باز کرد و در کف دست همه ي مردم از جمله آنرقيب قدري از محتويات شيشه ريخت و بر همگان ثابت شد که درون شيشه چيزي جز سرکهنيست.
    رقيب مولوي بر سر خود کوبيد و خود را به پاي مولوي انداخت،ديگران هم دست هاي او را بوسيدند و متفرق شدند.
    آنگاه مولوي از شمس پرسيد: براي چه امشب مرا دچار اينفاجعه نمودي و مجبورم کردي تا به آبرو و حيثيتم چوب حراج بزنم؟
    شمس گفت: براي اين که بداني آنچه که به آن مينازي جز يکسراب نيست، تو فکر ميکردي که احترام يک مشت عوام براي تو سرمايه ايست ابدي، در حاليکه خود ديدي، با تصور يک شيشه شراب همه ي آن از بين رفت و آب دهان به صورتتانداختند و بر فرقت کوبيدند و چه بسا تو را به قتل ميرساندند.
    اين سرمايه ي تو همينبود که امشب ديدي و در يک لحظه بر باد رفت. پس به چيزي متکي باش که با مرور زمان وتغيير اوضاع از بين نرود.
    کتاب ملاصدرا.تاليف هانري کوربن.ترجمه و اقتباس ذبيح اللهمنصوري - با اندکي دخل وتصرف
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.