1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

خاطرات پختن کتلت. از زبان(...)

شروع موضوع توسط ramin در ‏21 ژوئیه 2012 در انجمن غذاهای گوشتی

  1. ramin

    ramin کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    285
    تشکر شده:
    93
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]
    ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود.
    در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند، پدرم بود...
    بازم نون تازه آورده بود! نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم، پدرم می گفت :
    نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم... در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت و هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت...
    دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله ، پدرم را خیلی دوست داشت...
    awww.sooran.com_learn_cooking_image_cooking__D8_B3_D8_A7_D9_86daffbf1b531f3cd468c6081cbe1fd97e.jpg
    کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود !
    صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا!
    برای یک لحظه خشکم زد چون ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم و هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم اما خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند و برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد...
    آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند اما من اصلا خوشحال نشدم ، خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم و تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
    [​IMG]
    چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید !
    اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید ، پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟!!
    گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم!
    گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم !
    گفت حالا مگه چی شده؟!!
    گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
    پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم ، میخوای نونها رو برات قیچی کنم ؟!
    تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم ...
    تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند ، وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت و مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد! خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...
    چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت :
    نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
    نکنه برای همین شام نخورد؟
    از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند ، راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟!
    آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم و یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند...
    واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!!
    anakhloaftab.com_wp_content_uploads_2012_06__DA_A9_D8_AA_D9_84_D8_AA__D9_85_D8_A7_D9_87_DB_8C.png
    حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:" من آدم زمختی هستم"!!!
    زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها ...
    حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم...؟!
    آخ! لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند،
    دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...؟!
    میوه داشتیم یا نه …؟!
    همه چیز کافی بود :
    من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک ...
    پدرم راست می گفت : نون خوب خیلی مهمه و من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد...
    awww.shindokht.com_Food_pics_fd0100.jpg

    اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
    چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی.
    نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش !!!
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.