1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

شروع موضوع توسط hamraz در ‏27 دسامبر 2012 در انجمن شعر و مشاعره

  1. hamraz

    hamraz مهمان

    در برابر خدا

    از تنگناي محبس تاريكي
    از منجلاب تيره اين دنيا
    بانگ پر از نياز مرا بشنو
    آه اي خدا ي قادر بي همتا
    يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
    بشكاف اين حجاب سياهي را
    شايد درون سينه من بيني
    اين مايه گناه و تباهي را
    دل نيست اين دلي كه به من دادي
    در خون تپيده آه رهايش كن
    يا خالي از هوي و هوس دارش
    يا پاي بند مهر و وفايش كن
    تنها تو آگهي و تو مي داني
    اسرار آن خطاي نخستين را
    تنها تو قادري كه ببخشايي
    بر روح من صفاي نخستين را
    آه اي خدا چگونه ترا گويم
    كز جسم خويش خسته و بيزارم
    هر شب بر آستان جلال تو
    گويي اميد جسم دگر دارم
    از ديدگان روشن من بستان
    شوق به سوي غير دويدن را
    لطفي كن اي خدا و بياموزش
    از برق چشم غير رميدن را
    عشقي به من بده كه مرا سازد
    همچون فرشتگان بهشت تو
    ياري به من بده كه در او بينم
    يك گوشه از صفاي سرشت تو
    يك شب ز لوح خاطر من بزداي
    تصوير عشق و نقش فريبش را
    خواهم به انتقام جفاكاري
    در عشقش تازه فتح رقيبش را
    آه اي خدا كه دست توانايت
    بنيان نهاده عالم هستي را
    بنماي روي و از دل من بستان
    شوق گناه و نقش پرستي را
    راضي مشو كه بنده ناچيزي
    عاصي شود بغير تو روي آرد
    راضي مشو كه سيل سرشكش را
    در پاي جام باده فرو بارد
    از تنگناي محبس تاريكي
    از منجلاب تيره اين دنيا
    بانگ پر از نياز مرابشنو
    آه اي خداي قادر بي همتا
     

    موضوعات مشابه

    saeed از این پست تشکر کرده است.
  2. hamraz

    hamraz مهمان

    بازگشت

    ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ
    تا نيمه شب بياد تو چشمم نخفته است
    اي مايه اميد من اي تكيه گاه دور
    هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
    شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
    احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
    بگذار تا ترانه من رازگو شود
    بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم
    تا بر گذشته مينگرم
    عشق خويش را
    چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد
    مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است
    اين شعر غير رنجش يارم به من چه داد
    اين درد را چگونه توانم نهان كنم
    آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
    اين شعر ها كه روح ترا رنج داده است
    فريادهاي يك دل محنت كشيده است
    گفتم قفس ولي چه بگويم كه پيش از اين
    آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود
    دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
    با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود
    اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
    بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
    بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
    جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
    پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
    تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
    تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
    بندي دگر دوباره بپايم نيفكند
     
  3. hamraz

    hamraz مهمان

    بوسه

    در دو چشمش گناه مي خنديد
    بر رخش نور ماه مي خنديد
    در گذرگاه آن لبان خموش
    شعله يي بي پناه مي خنديد
    شرمناك و پر از نيازي گنگ
    با نگاهي كه رنگ مستي داشت
    در دو چشمش نگاه كردم و گفت
    بايد از عشق حاصلي برداشت
    سايه يي روي سايه يي خم شد
    در نهانگاه رازپرور شب
    نفسي روي گونه يي لغزيد
    بوسه يي شعله زد ميان دو لب
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.