1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

سربازی رفتن دخترا.......

شروع موضوع توسط vaheed در ‏6 فوریه 2013 در انجمن دانستنیهای جالب

  1. vaheed

    vaheed برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    297
    تشکر شده:
    855
    جنسیت:
    مرد
    صبحانه:
    وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟
    چرا کره بو میده؟
    بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
    آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

    بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
    فرمانده: همه * خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
    وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
    آره، تازه پاره هم میشه ...
    وای وای خاک میره تو دهنمون ...
    من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

    ناهار
    این چیه؟ شوره
    تازه، ادویه هم کم داره
    فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
    من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم
    من هم همینطور چون جوش میزنم
    فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
    بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
    برو خودت غذا درست کن
    والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو ...
    چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

    بعد از ناهار
    فرمانده: کجان اینا؟
    معاون: رفتن حمام
    فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود...
    هوووو.... بی شعور
    مگه خودت خواهر مادر نداری...
    بی آبرو گمشو بیرون...
    وای نامحرم...
    کثافت حمال...
    (کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

    بعد از ظهر
    فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
    یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
    جوجه بدون برنج
    رژیمی عزیزم؟
    آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

    شب در آسایشگاه
    یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
    فرمانده: بله بسیار زیاد!
    خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
    فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

    فرمانده میره تو آسایشگاه:
    وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
    راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
    فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
    همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
    فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
    واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
    آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
    فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
    سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
    مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا

     

    موضوعات مشابه

    The Vampire Diaries, @pari, shayan s2 و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. مهسا99

    مهسا99 *** از ياد رفته *** برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏18 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    1,819
    تشکر شده:
    1,586
    جنسیت:
    زن
    مرسي جالب بود.
     
  3. اسرا

    اسرا برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 اکتبر 2012
    ارسال ها:
    2,525
    تشکر شده:
    1,734
    جنسیت:
    زن
    تکراری بود اما بازم مرسی
     
  4. گلناز2222

    گلناز2222 دم از مردونگی نزن سنگینـــه سرفت میگیره . . ! کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    6,540
    تشکر شده:
    1,816
    khandidankhandidanوای مردم از خنده
     
  5. روناک19

    روناک19 مهمان

    جای تشکرت هستش وحید این همه زحمت کشیده برای سایت
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.