1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق هشت دلار و پنجاه سنتی ...

شروع موضوع توسط 18u در ‏7 فوریه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. 18u

    18u برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,792
    تشکر شده:
    1,492
    جنسیت:
    زن
    برای چندمین بار بود که میز کوچک تلفن را دستمال می کشید . نیم نگاه به آقای بارتر داشت که تازه از راه رسیده و سخت مشغول خواندن نامه هایش بود .
    مثل همیشه او را کامل برانداز می کرد . کاری که هر هفته باید روزها را میشمارد تا شاید شانس انجامش برای چند دقیقه به او برسد . دستان تقریبا پیر شده اش را به نرمی روی میز می کشید و نگاهی پر محبت به صاحبخانه اش داشت .

    تک تک حرکات بارتر را زیر نظر گرفته بود . روی یکی از صندلی های میز نهار خوری چهار نفره نشسته بود و یکی یکی نامه هایش را روی میز پرتاب میکرد .به یکی از نامه ها که رسید لبخندی شیرین رو لبش نشست . بر خلاف بقیه آرام آن را باز کرد. این حرکت او توجه سوفیا را نیز به خود جلب کرد . آرام نیم خیز شد تا شاید چیزی دستگیرش شود اما دریغ .
    شاید چندین بار آن را برانداز کرد و خواند اما گویا از خواندن این نامه سیر نمی شود . حاضر نبود او را به کناری بگذارد و سراغ بقیه رود . حالا دیگر سوفیا طاب منتظر ماندن نداشت . * اش را صاف کرد و گفت :
    - آقای بارتر میتوانم یک سوال بپرسم ؟
    - البته . اگر جوابش سخت نیست بپرس .
    - من در خانه های زیادی کار میکنم اما برای هیچکدام به اندازه ی شما نامه ارسال نمی شود . البته این را وقتی حس میکنم که نامه های شما را از جلوی حیاط تا داخل خانه می آورم .
    - اکثر این نامه ها تبلیغاتی هستند . بعضی ها هم دعوت نامه از طرف شرکت های کوچک و بزرگ . سوفیا تو سالهاست که برای من کار میکنی و حالا دیگر برایم مثل مادر شده ای .
    سوفیا آب دهانش را قورت داد . شاید این تنها جمله ای بود که انتظار شنیدنش را نداشت .
    بارتر بی اعتنا به این قضیه جملاتش را ادامه داد .
    - در میان این نامه ها ، یک نامه هست که من هر هفته به امید خواندن آن سراغ صندوق پست می روم .
    - چه جالب می توانم بپرسم آن نامه از طرف کیست ؟
    - البته . در دوران دانشگاه من با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود . من او را از صمیم قلب دوست داشتم . طی اتفاقاتی ما از هم جدا شدیم . من برای کار به این شهر آمدم ، برای خود کسب و کاری راه انداختم و اسمم سر زبان ها افتاد .
    حالا او هر هفته برایم یک پاکت نامه پست می کند که در آن یک کارت پستال است و یک جمله ی عاشقانه .
    کارت پستال هشت دلاری با یک تمبر 50 سنتی شاید هدیه ی گرانبهایی نباشد اما من عاشق این عشق ارزان قیمت او شده ام.
    بغض در گلوی سوفیا پیچید . قصد داشت امروز پرده از عشق چند ساله اش به این جوان بردارد . با شرایط بوجود آمده شانس خود را آنقدر کم دید که فرصت امتحان را هم به خود نداد .
    بارتر ادامه داد : من دیوانه وار عاشق این عشق 8 دلار و پنجاه سنتی ام . تا بحال چندین بار نامه هایش را پاسخ داده ام اما او بی اعتنا به نامه هایم باز یک کارت پستال و یک نامه ی عاشقانه می فرستد .
    - من میتوانم یکی از این کارت ها را ببینم ؟
    - حتما
    این را گفت و یک کارت بسوی او گرفت . کارت زیبایی بود عکس دو گل رز قرمز که به هم تکیه داده بودند روی آن خود نمایی می کرد . سوفیا لبخند تلخی زد . لبخند تلخی که فقط یک دختر چهل و هفت ساله می تواند به کارت پستال معشوقه ی بیست و چند ساله اش بزند .
    لبخند تلخ او به چشمان بارتر شیرین نشست . ساعت از هفت گذشته و کار سوفیا در آن خانه تمام شده بود .
    به اتاق لباس ها رفت و آماده ی رفتن شد .
    مثل همیشه حقوق روزش را با پاکت از روی میز تلفن برداشت . خداحافظی سردی با آقای بارتر کرد و در را بست .
    با یک تاکسی مستقیما به حومه ی شهر رفت و مقابل شهر کتاب اصلی برلین ایستاد . کارت پستال ها را نگاه کرد .
    بعد از انتخاب زیبا ترینش آن را برداشت و سمت صندوق به راه افتاد . صندوق دار بعد از دیدن او از جایش بلند شد و سلام گرمی به او کرد .
    - سلام خانم مادلین . یک تمبر پنجاه سنتی و یک کارت پستال هشت دلاری مثل همیشه .
    سوفیا لبخند تلخی زد . پاکتی که از آقای باتر گرفته بود را از کیفش بیرون آورد . نه دلار و پنجاه سنت در آن باقی مانده بود .
    همه ی آن را به مرد فروشنده داد و کارت پستال را گرفت . تمبر را به روی پاکتی که از خود آقای بارتر گرفته بود چسباند و منتظر هفته بعد شد که آن را داخل صندوق پست او بگذارد .
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.