1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود/سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

شروع موضوع توسط 18u در ‏7 فوریه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. 18u

    18u برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,792
    تشکر شده:
    1,492
    جنسیت:
    زن
    ظلمات کوچه کارش را سفت و سخت گرفته بود. دریغ از یک ذره روشنایی. کورمال کورمال به دیوار دست کشید تا بلکه جایی پیدا کند و دست و پا را بگیراند و از دیوار بلند خانه‌ بالا برود.
    هنوز مانده بود تا برسد بالای دیوار و تاریکی داشت درمانده‌اش می‌کرد. پیشانی را مالید به دستش تا عرقش را پاک کند و زیر لب زمزمه کرد: « لعنت به این فرمان بی‌وقت خلیفه، آخر این واویلای تاریکی وقت مأموریت بود؟». به هر جان کندنی بود دست را رساند به لبه‌ی دیوار و تقلایی کرد و خودش را رساند آن بالا.
    تنها روشنایی که از خانه پیدا بود مال یک شمع بود که نورش به حصیری می تابید و مردی داشت روی آن نماز می خواند. با خودش داشت فکر می کرد که کیسه‌های زر را کجای خانه می‌تواند پیدا کند. برای متوکل خبر آورده بودند که دینار فراوانی در خانه‌ی ابالحسن ثالث جمع شده و انگار برای قیام خیالی در سر دارد. قرار بود سعید کیسه‌ها به عنوان نشان جرم پیدا کند
    « اول بگذار پایت به زمین برسد، بعد خاکی به سرت خواهی ریخت». سعید این را با غیظ زیر لب گفت و دوباره دانه های عرق را از صورتش پاک کرد. ابرها غلیظ‌تر شده بودند و همان یک‌ذره روشنایی مهتاب را هم دیگر از زمین دریغ می کردند. نه می‌شد از آن بلندی به پایین پرید و نه دیوار در آن تاریکی دیده می‌شد تا دستاویزی پیدا شود.نه راه پیش بود نه راه پس.
    ***
    مرد از روی حصیر بلند شد و کمی بعد همراه کسی دیگر با چراغی نزدیک دیوار شد و رو به همراهش کرد و به بالا اشاره کرد:« در روشنایی چراغ کمکش کنید تا پایین بیاید. مبادا آسیب ببیند». سعید را که از دیوار پایین آوردند مرد رو کرد به او و گفت:« خانه در اختیار تو است». سعید با دهان باز اطراف را نگاه می‌کرد و کمی بعد نگاهش خیره ماند آستین لباس کهنه و پشمینه‌ا‌ی که دست ابالحسن از آن بیرون آمده بود و کیسه‌ی زری دست‌نخورده را تا جلوی صورتش بالا آورده بود. نشان مادر خلیفه روی کیسه‌ بود. در شهر همه از ماجرای نذری که مادر خلیفه کرده بود خبر داشتند. سعید هم می‌دانست که کیسه زر، نذر مادر متوکل بوده است برای شفای خلیفه‌ی بیمار. خلیفه‌ای که به خون اباالحسن ثالث تشنه بود.آن شب تنها کیسه زری که در خانه امام هادی(ع) پیدا شد. همان نذری مادر خلیفه بود که دست‌نخورده به دارالعماره رفت.
     

    موضوعات مشابه

    آراسته و مهسا99 از این پست تشکر کرده اند.
  2. مهسا99

    مهسا99 *** از ياد رفته *** برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏18 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    1,819
    تشکر شده:
    1,586
    جنسیت:
    زن
    عالي بود. ممنون.tashvigh
     
    18 u از این پست تشکر کرده است.
  3. 18u

    18u برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,792
    تشکر شده:
    1,492
    جنسیت:
    زن
    عالی خودت بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودی؛ گفته باشم !!! khandidankhandidankhandidan-gol-bos-gol-
     
    مهسا99 از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.