1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

قصه ... خاله زهرا

شروع موضوع توسط همراز در ‏13 فوریه 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    روز یکشنه بود و مادرم گفت برو از خاله زهرا پارچه هایی را که سفارش دادم بگیر بیار خاله زهرا زن خوشگل و
    خوش هیکل در حد مانکن های توپ بود
    منم از خدام بود چون خیلی جذاب بود.کلید خونشو هم داشتم بهم گفته بود هروقت خونه نبودم با کلید در رو باز
    کن ولی من توجه نمیکردم همیشه سر زده میرفتم این بار هم رفتم ولی اینسری که در رو باز کردم دیدم خاله
    زهرا تنها نیست با یه مرد نشته اونم با لباس های راحت یه لحظه میخواستم بگم این مرد کیه و جرات نکردم
    خلاصه من زل زده بودم به اون مرده که خاله زهرا بهم گفت یه خواهشی دارم گفتم چه خواهشی؟
    گفت برو از فلان * فلان چیز رو بگیربیار واسه من ولی من در این شرایط نمیخواستم برم بیرون دوست داشتم
    ببینم چیکار میکنن با اون مرد غریبه خلاصه همین جوری داشت خواهش میکرد منم مجبور شدم قبول کنم.
    رفتم بیرون خلاصه حس کنجکاوی مرا کشته بود و از طرفی علائم جنسی هم یکم نمی گذاشت فکرم آسوده
    باشد تا سر کوچه که رسیدم گفتم من که پول ندارم و این بهترین بهانه بود واسه برگشتن
    برگشتم و در رو باز کردم و دیدم که خدایا..................................

    خاله زهرا و اون مرد غریبه همین جوری دارن میخورن چه بخور بخوری

    حداقل از من خجالت بکشید ولی متوجه من نشده بودند منم آب دهنم داشت میریخت دوست داشتم منم
    بخورمش
    خدایا چی میشه منم بخورم ولی مطمئن بودم نمیشه خلاصه مجبور بودم نگاه کنم که اینها بخورن که یه دفعه
    اون مردد غریبه متوجه من شد وگفت پسر تو برگشتی؟
    زهرا خودشو جمع و جور کرد و گفت یوسف چرا برگشتی؟

    گفتم خاله زهرا پول ندارم اون مرد غریبه گفت زهرا این پسر دیده بزار بیاد اونم یکم حال کنه و بخوره وای چه
    فرصتی اصلا باورم نمی شد
    رفتم نزدیک تر دیدم غذاشون پیتزاست

    خیلی دوست داشتم پیتزا بخورم

    زهرا برگشت گفت: بخشید عزیزجونم دوتا بیشتر نخریده بودم و اینم شوهرمه از عسلویه برگشته

    اون موقع 10 سالم بود و زهرا خاله واقعی من نبود من همیشه از اون پارچه میگرفتم و میدادم به مادرم و مادرم
    میدوخت و تحویل میداد به خاله زهرا.
    عجباااااااااااااااااااااا.به قول ترولی ها: Faaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa...​
     

    موضوعات مشابه

    آراسته از این پست تشکر کرده است.
  2. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    باحال بود.نه؟
     
  3. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    من اون پسره نیستم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     
  4. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    بگم بدونید.بله
     
  5. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    فقط یه پست بود واسه خوشی دوستای گلم
     
  6. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    فدای همتون
     
  7. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    قوربانتان
     
  8. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    خوب دیگه پر رو بازی بسه.بقیه نظر هارو شما بدید دیگه تو رو خدا
     
  9. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    یادتون نره نظر بدید هااااااااااااااااااااااااا
    تو رو جون....
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.