1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

قلبی بزرگتر از جهان

شروع موضوع توسط هانی20 در ‏18 فوریه 2013 در انجمن اس ام اس و جوک

  1. هانی20

    هانی20 من پذیرفتم که عشق افسانه است کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 فوریه 2013
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    19
    جنسیت:
    زن
    هزََاران سال بود كه می خواست به دنیا بیاید . هزاران سال بود كه ذوق داشت. هزاران سال بود كه نوبتش نمی رسید. و هر روز كسی به دنیا می آمد و او غبطه می خورد و همچنان منتظر نوبت خودش بود .
    و سرانجام روزی رسید كه به او گفتند : دیگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش .
    ***
    چمدانش كوچك بود. كوچكتر ازیك بند انگشت و او آنقدر داشت كه می خواست با همان چمدان بند انگشتی برود ،كه گفتند : صبر كن ، سفرت دور است .
    سفرت طولانی گفتند : جاده ها منتظرند ، راه ها و بیراهه ها . چقدر پست و چقدر پشت . چقدر بالا و چقدر پائین . چقدر دور و چقدر نزدیك . پس چیزی با خودت ببر، چیزی كه با با آن بتوانی آن همه بالا و پائین و دور و نزدیك را بپیمائی.
    پس او دو پا برای خودش برداشت . برای رفتن ها و دویدن ها ، برای گشتن ها و پیمودن ها ، برای جستجو .
    ***
    بی تاب به دنیا آمدن بود می خواست با همان دو پا برود كه گفتند : صبر كن ، آنجا كه می روی تماشائی است ، چقدر سبز و چقدر سرخ ، چقدر زرد و بنفش و آبی ،؛ چقدر سیاه و سفید . چقدر ریز و درشت و كوچك و بزرگ و ابن و آن . چقدر زیبائی و شگفتی منتظرند تا برای تو باشند تا جزئی از تو شوند ، پس چیزی با خودت ببر كه به كار دیدن و تماشا بیاید . و گرنه دنیا تاریك است .
    و او دو چشم برای خودش برداشت .
    عجله داشت می خواست زودتر به دنیا بیاید ، می خواست با همان دو چشم و دو پا برود كه گفتند صبر كن . آنجا كه تو می روی پر است از نغمه و ترانه و صوت و صدا ، پر آهنگ ونوا ، و همه منتظرند تا به تو برسند ، همه می خواهند برای تو باشند . پس چیزی با خودت ببر كه ربط تو باشد با آنها و گرنه دنیا سوت و كور است .
    و او دو گوش برای خودش برداشت .
    ***
    و او هر روز چیزی بر می داشت . لبی برای لبخند و زبانی برای گفتن و دستی برای ساختن و چیزی كه با آن ببوید ، و چیزی كه با آن بنوشد و چیزی كه با آن بفهمد و چیزی كه با آن ...
    و هر روز چمدانش بزرگ و بزرگتر شد . نُه ماه ، روز و شب و شب و روز ، نُه ماه به هفته ها و به روزها ، نُه ماه به دقیقه ها و ثانیه ها چمدان بست . چمدانی از خون و سلول و استخوان ، چمدانی از جان ، چمدانی از تن .
    گفتند : اینها ابزار توست، در سفر زندگی . از همه شان استفاده كن و بسیار مراقبشان باش كه همه به كارت آید . اما وقتی خواستی برگردی ، چمدان را همان جا بگذار و سبك برگرد.
    و آن وقت به او صندوقچه ای دادند ، سرخ و كوچك ؛ و گفتند : بهترین و زیباترین و قیمتی ترین چیزها در این است . هم خدا هم نور و هم بهشت . مراقب باش كه هرگز گمش نكنی . نامش قلب است . و با این است كه تو انسان می شوی . و گرنه این چمدان خون استخوان ، بی این قلب ، هیچ ارزشی ندارد.
    و او رفت ؛ با شور و شتاب و نفهمید این شتاب با او چه خواهد كرد .
    اما همین كه پا به این دنیا گذاشت ، همین كه چشم باز كرد و همین كه دستهایش را گشود ، احساس كرد چیزی را جا گذاشته ، هی چندین بار چمدانش را زیر و رو كرد ، همه چیز بود ، دوباره گشت و دوباره گشت و ناگهان فهمید ؛ فهمید كه آن صندوقچه سرخ را با خود نیاورده است .
    آه ، او قلبش را جا گذاشته بود .
    و آنجا بود كه شروع كرد به گریه كردن . گریه می كرد و هیچ كس نمی توانست آرام اش كند . زیرا هیچ كس نمی دانست او برای چه می گرید.
    تا اینكه زمزمه ای آرام را در گوشش شنید ، زمزمه ای كه می گفت : عزیز كوچكم خوش آمدی به جهان ، اما حیف كه تو هم باشتاب آمدی و حیف كه تو هم قلبت را جا گذاشتی.
    آدم ها همه همین كار را می كنند ، همه با عجله می آیند و همه قلبشان را جا می گذارند و همه همان لحظه‌‌ نخست از آن باخبر می شوند و برای این است كه همه وقتی به دنیا می آیند ، گریه می كنند ، اما بعدها یادشان می رود ، یادشان می رود كه چیزی را جا گذاشتند ،و فكر می كنند این كه در * شان است ؛ این كه به اندازه مشت بسته شان است قلب است ، اما این قلب نیست ! قلب چیز دیگری هست .
    حال ،عزیز كوچكم !دیگر گریه نكن ، زیرا زندگی تلاشی است كه هر كس برای پیدا كردن قلبش می كند . برای پیدا كردن آن چیز دیگر.
    و برای این است كه زندگی این همه زیباست . این همه ارزشمند ، این هموار .
    دنیا پُر است از چیزهایی كه به تو می گوید قلبت را چگونه می توانی دوباره پیدا كنی. شاید هر چیز كوچك و شاید هر چیز بزرگ. و بدان كه این یك جستجوی بی پایان است .
    پس لبخند بزن و زندگی كن ؛ و او لبخند زد و زندگی شروع شد.
    ***
    و او در جستجوی قلبش به اینجا و آنجا رفت . به هر گوشه وبه هر كنار . به هر پایین و به هر بالا . تا ابنكه روزی به دانه ای رسید و به او گفت : من دنبال قلبم می گردم ، آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام . همه جا را می گردم و نمی دانم از كجا پیدایش كنم ؟ تو می توانی كمكم كنی ؟
    دانه گفت : من نمی دانم آدم ها قلبشان را از كچا می آورند. ولی خوب می دانم دانه ها چگونه دارای قلب می شوند . اگر دوست داری تا قلب مرا ببینی .
    و او همراه دانه رفت .
    دانه پنهان شد ، دانه درد كشید ، دانه ترك خورد ، دانه ریشه زد ، دانه دستهایش را بلند كرد . دانه قد كشید ، دانه ساقه شد . دانه شاخه شد . دانه جوانه زد . دانه برگ داد و شكوفه كرد و میوه آورد.
    دانه سایه اش را به این وآن بخشید. دانه میوه اش را به ابن و آن بخشید. دانه ساقه و شاخه و همه خودش را بخشید . و گفت : دانه ها این گونه صاحب قلب می شوند . آدم ها را اما نمی دانم .
    و آن وقت دانه ، درختش را به او داد .و او درختش را در * اش گذاشت . تا همیشه به یاد داشته باشد كه دانه ها ، قلبشان را از كجا می آورند.
    و او با درختی در * اش به اینجا و به آنجا و به هر جا می رفت ، تا به قطره ای رسید ، به قطره ای كه در بركه ای كوچك بود . و به او گفت من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام، تو می دانی ازكجا می توانم یك قلب دیگرپیدا كنم ؟ قطره گفت : من نمی دانم آدم ها قلبشان رااز كجا می آ ورند ، اما میدانم می شود هر قطره چگونه صاحب قلبی بزرگ می شود . و او همراه قطره به بركه رفت تا راز قلب قطره را بفهمد .
    و خورشید ، داغ بر قطره تابید ، قطره تاب آن همه داغی را نیاورد . هیچ شد و چون هیچ شد ، سبك شد وچون سبك شد به آسمان رفت . قطره ابر شد ، قطره باران شد ، قطره چكید، قطره جاری شد . قطره رود شد . قطره رفت به پای هر درختی و هر بوته و هر گل . قطره زنده كرد ، قطره پاكی داد . قطر رویاند ، قطره نوشاند ، قطره فرو رفت ، قطره فرا رفت . قطره گذشت و رسید و تمام شد ، قطره دریا شد .
    و قطره دریا را به او داد تا او همیشه به یاد داشته باشدكه قطره ها چگونه صاحب قلب می شوند ، قلبی بزرگ .
    او با درختی و دریایی در * اش به اینجا و به آنجا و به هر جا رفت .و به راهی باریك رسید . به راه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام تو می دانی من از چه راهی میتوانم به قلبم برسم ؟ راه گفت : نه ، من این را نمی دانم ، اما می دانم راه ها از كجا می روند تا به قلبشان می رسند ، به آن قلبی كه گرداگرد زمین كشیده شده است . ؟
    اگر می خواهی همراه من بیا ، و او همراه راه شد. راه ، باریك بود ، راه تنگ و تاریك بود . راه ، سخت بود و ناهموار . و راه هی رفت و هی رفت و هی رفت . راه ادامه داد، راه از پا ننشست . راه دنبال رسیدن نبود ، راه در آرزوی رساندن بود.
    راه جستجو می كرد ، راه می گشت ، راه پیدا می كرد . اما نمی ایستاد ، همچنان می رفت . او مقصدی نداشت ، مقصدش تنها رفتن بود .
    و راه ، جاده ای به او داد تا آنرا در * اش بگذارد و بداند كه قلب جاده ها هرگز نمی ایستد .
    ***
    و او با درختی و دریایی و جاده ای در * اش به اینجا و آنجا و به هرجا رفت . تا به آینه ای رسید . به آینه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشتم . تو می دانی من چگونه می توانم دوباره قلبم را پیدا كنم ؟
    آینه گفت : قلبها و آینه ها به هم شبیه اند . آینه ها می شكنند و قلبها هم .آینه ها غبار می گیرند و قلبها هم . آینه ها نشان می دهند و قلبها هم .
    من می روم تا قلبم را پیدا كنم . و شاید آنجا كه قلب آینه ای هست ، قلب تو هم باشد .
    و آینه هر روز خودش را پاك كرد و پاك كرد و پاك كرد ، از هر غبار و هر ذره و هر لكه ای . و هر روز شفاف تر و هر روز زلال تر و هر روز صاف تر .
    آنوقت روبروی هر لبخندی نشست و روبروی هر اشكی و روبروی هر شكفتن و هر پژمردنی ، روبروی هر طلوع و غروبی ، روبروی هر پائیز و بهاری . روبروی هر غم و شادی و ترانه و سوگی . آینه هیچ چیز نداشت و همه چیز داشت . آینه هیچ كس نبود و همه كس بود .
    آینه خودش را به او داد ، تا او بداند كه قلبها همان آینه ها هستند .
    ***
    و او با درختی و دریایی و جاده ای و آینه ای در * اش به اینجا و به آنجا و به هرجا رفت ، تا به ستاره ای رسید و به سنگ ریزه ای و به نسیمی و به شعله ای و به پرنده ای و به گُلی . و به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگی . و ستاره به او كهكشانی داد و سنگریزه به او كوهی ؛ و نسیم به او طوفانی و شعله به او آتشفشانی و پرنده به او آسمانی و گل باغی را ...
    و روزی رسید كه در * اش دشتی بود كه پلنگان و آهوان در آن باهم می دویدند ؛ و آسمانی كه كبوتران و عقابان با هم در آن پرواز می كردند و اقیانوسی كه در آن نهنگان و عروسان دریایی با هم می رقصیدند .
    روزی رسید كه در * اش جاده ای بود كه آرزوهای دور و دعاهای ناممكن را به مقصد می رساند . و كهكشانی كه هر ستاره اش چراغ خانه ای را روشن می كرد و باغی كه هر گلش لبخندی بود كه بر لبی می نشست . بر لب هر كودك و هر پیر و هر جوانی . بر لب هر زرد و سفید و سرخ و سیاهی .
    ***
    و حالا او قلبش را پیدا كرده بود ، قلبی كه نامش جهان بود . جهان بزرگ بود اما او از جهان بزرگتر زیرا كه جهان را در * اش جا داده بود .
    او چمدان كوچكش را همینجا گذاشت ؛ زیرا دیگر نیازی به آن نداشت . اما قلبش را با خودش برد و این زیباترین چیزی بود كه می توانست با خود ببرد .
     

    موضوعات مشابه

    rozbeh و sh.gh.k از این پست تشکر کرده اند.
  2. sh.gh.k

    sh.gh.k برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    953
    تشکر شده:
    431
    جنسیت:
    زن
    خیلی عالی بود...tashvightashvightashvigh-gol-
     
  3. اسرا

    اسرا برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 اکتبر 2012
    ارسال ها:
    2,525
    تشکر شده:
    1,734
    جنسیت:
    زن
    رنگ متنت چشم رو خیلی اذیت میکنه.من نتونستم بخونم.ببخشید-gol-
     
  4. rozbeh

    rozbeh romel کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    590
    تشکر شده:
    495
    جنسیت:
    مرد
    د
    دستت درد نكنه
     
  5. هانی20

    هانی20 من پذیرفتم که عشق افسانه است کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 فوریه 2013
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    19
    جنسیت:
    زن
    میتونستینctrl+Aکنین بعد متنو بخونین
     
    اسرا از این پست تشکر کرده است.
  6. mahmud

    mahmud کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏29 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    143
    تشکر شده:
    50
    جنسیت:
    مرد
    مهم نيس قلب ادم چه قدر بزرگ باشه مهم اينه كه خلق رو چه جوري جا بده
     
  7. mahmud

    mahmud کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏29 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    143
    تشکر شده:
    50
    جنسیت:
    مرد
    كور شدم
     
  8. هانی20

    هانی20 من پذیرفتم که عشق افسانه است کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 فوریه 2013
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    19
    جنسیت:
    زن
    من شرمندم هرکاری کردم رنگ و فنتش تغییر نکرد
     
  9. هانی20

    هانی20 من پذیرفتم که عشق افسانه است کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 فوریه 2013
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    19
    جنسیت:
    زن
    من شرمندم هرکاری کردم رنگ و فنتش تغییر نکرد
     
  10. هانی20

    هانی20 من پذیرفتم که عشق افسانه است کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 فوریه 2013
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    19
    جنسیت:
    زن
    من شرمندم هرکاری کردم رنگ و فنتش تغییر نکرد
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.