1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

بازی تمام شد

شروع موضوع توسط shayan s2 در ‏7 مارس 2013 در انجمن عشق و عاشقي

  1. shayan s2

    shayan s2 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    1,390
    تشکر شده:
    621
    جنسیت:
    مرد
    باور تلخ نبودنت...

    تاوان کدامین اشتباه بود؟

    تو گفتی بمان و من ماندم...

    اکنون که تو رفته ای...

    من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بیکسی خود خیره شده ام...

    و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

    میروی و من نگاهت میکنم...

    تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

    یک عمر برای گریستن وقت دارم...

    اما برای تماشای تو همین یک لحظهباقیست...

    و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم .......

     

    موضوعات مشابه

    18 u و گلناز2222 از این پست تشکر کرده اند.
  2. raponzel

    raponzel کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏28 فوریه 2013
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    7
    جنسیت:
    زن
  3. 18u

    18u برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,792
    تشکر شده:
    1,493
    جنسیت:
    زن
    tashvigh-gol-tashvigh-gol-tashvigh-gol-tashvigh ممنون بسیار عالی بود....... پستتون من رو یاد پایان یک بازی انداخت که اگه حوصله داشته باشین براتون تعریف میکنمش... یکی بود یکی نبود؛ روزی روزگاری زیباترین موجود روی زمین که در تمام عمر همه از او تنها محبت دیده بودند قصد سفر کرد؛ سفری که بنیان و پایه اش از سالهای درازی که هیچ * باورش نمیکرد گذاشته شده بود؛ سفری که در دل به آن پرداخته بود و در پیلۀ سکوت خود به آن بسیار اندیشیده بود و هر بار با مرور ودقت بسیار چنان به آن پرداخته بود که عمری شگفتی و حیرت و حیران را برای همه باقی گذارد...در کنار او سه جفت نگاه به انتظار نشسته بود کوچکترین جفت متعلق به چشمهای فرزند کوچکش بود که تنها حدود چیزی نزدیک به 3 سال از عمرش میگذشت و اصلا معنی اشکهای آن دو جفت چشم منتظر و گریان دیگر را نمیفهمید و تنها اشکهایی که آن شب فرو میریخت از روی سردرگمی و کلافه گی اش برای گذشتن ساعت خوابش بود و این که چرا کسی برای او لالائی نمیخواند و او را به تخت خوابش نمیبرد و در نهایت با غصه در کنار آن دو چشم گریان دیگر به خواب رفت..چشم دیگر فرزند دیگر بود که او هم تنها حدود 9 سال از عمرش میگذشت اما خوب معنی دردکشیدنهای مادر را دریافته بود و میدانست که این راه رفته دیگر برگشتی نخواهد داشت؛ و چشمهای سوم همسر خانواده بود که با نگاهای گریان از هزاران درد افزون بر درد وداع در آن شب می گریست ؛ به شروع دردهای روز فردا و هزارن چیز که در آن شب آن دو جفت چشم دیگر یارای فهمیدن را نداشتند؛ سفر آغاز شده بود و مسافر با نفسهای شمرده شمرده به ایستگاه پرواز میشتافت .... و در نهایت آن شاپرک زیبا پیله اش را گشود وبا بالهای به زیبائی رنگین کمان با هزار نقش و نگار زیبا پروازش را آغاز نمود و آن پیلۀ تنگ را برای همیشه ترک گفت... خسته گی رنگ باخته بود... چشم کوچک خفته بود اما چشمهای دیگر بیدار ماندند تا فردا؛ پدر قرآن میخواند و هر چند لحظه برای آخرین دفعات همسرش را غرق در بوسه می کرد و به دختر تأکید میکرد که آخرین دیدارها را که تنها تا صبح فردا به طول خواهد کشید؛ برای عمری در ذهن بیدار نگه دارد؛ به راستی در کمال تعجب آن شب آن وداع در کنار آن جسم بیروح با اشک بود و همه سخت میگریستند؛ با اینکه آن بارانهای مهیب و بی وقت مانع شفاف دیدنهای آخر میشد اما به نگاه ها گرمی میبخشید و در انتهای آن شب آن بازیۀ تلخ پایان یافت ....آری؛ بازی تمام شد ...
    رفتی و در باورم باران گرفت
    خاطراتت در وجودم جان گرفت
    در عبور از فصل باران های سرد
    با تو بودن نقطۀ پایان گرفت
    با تو بودن عادتی دیرینه بود
    روزگار از من تو را آسان گرفت
     
  4. shayan s2

    shayan s2 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    1,390
    تشکر شده:
    621
    جنسیت:
    مرد
    -gol--gol--gol-مرسی از اینکه قصه زندگیت رو برام گفتی
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.