1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

به خاطر پدر

شروع موضوع توسط vaheed در ‏11 مارس 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. vaheed

    vaheed برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    297
    تشکر شده:
    855
    جنسیت:
    مرد
    زنگ در زده شد مدتی بعد نیاز باز با همان لباسها و کلاه ایمنی موتور توی سر در چهار
    چوپ در ظاهر شد. مهسا با دیدن نیاز فریاد زد باز می خوای با این لباس و موتور بریم
    بیرون؟ مگه دو بار پدرت به خاطر این کارات تو کلانتری وثیقه نذاشته اینبار بگیرنت ولت
    نمی کنن.نیاز با بی توجهی گفت: دختر تو نگران نباش بیا سوار شو تا دوس پسرت
    بابک دق مرگ نشده. نیاز با ناراحتی ادامه داد فکر بابامم نکن. بابام بعد مرگ مادرم
    خیلی هوامو داره خودشم بدش نمیاد من از این کارا بکنم عاشق این کارامه. مهسا با
    اکراه سوار ترک موتورشد و آنها به طرف پارک ملت حرکت کردند.نیاز پشت در ورودی پارک
    موتور را نگه داشت قفلش کرد کلاه ایمنی را در آورد و روسری را با غرولند به سر کرد.
    مهسا گفت: نگیرنت دختر. نیاز با اخم گفت: اولاً دختر خودتی دوماٌ مادر نزائیده کسی
    منو بگیره اون دو بار هم بدشانسی آوردم .اینُ گفت و با مهسا وارد پارک شد.
    از دور نیاز ماهان پسر خاله مهسا که خاطرخواهش بود را کنار بابک دید. نیاز با ناراحتی
    گفت: این پسرک اینجا چیکار داره .نیاز رو کرد به مهسا و گفت: میدونم کار تویِ نامردِ.
    مهسا لبخندی زد و گفت:نه به جون خودم.نیاز با اخم گفت:تقصیر تو نی به دختر
    جماعت خوبی نیومده.نیاز و مهسا به کنار بابک و ماهان رسیدند و بعد حال و احوال
    پرسی و کمی حرف ماهان گفت: نیاز خانوم بهتره ما بریم و این دو مرغ عشق و تنها
    بذاریم. نیاز گفت:داش ماهان اولاٌ خانوم خودتی. دوماٌ به شرطی که باز از اون حرفهای که
    حالمو به هم میزنه نزنی.ماهان با لبخند گفت: سعی می کنم.آن دو بی حرف به طرف
    نیمکتی که کمی دورتر بود به راه افتادند.
    ماهان و نیاز مدتی در سکوت به دو بچه ای که داشتند بازی می کردند نگاه کردند.نیاز
    آهی کشید و گفت چه زود گذشت بچگی. ماهان با شیطنت گفت تو خودتم بچه ای
    عزیزم هجده سالته هنوز. نیاز جواب داد تو چی؟ دو سال از من بزرگتری. بیست سالته.
    اها اگه بچه ام چیه واسه ما عاشق شدی هر روز زر و زر و زر زنگ می زنی. ماهان
    حالت جدی به خودش گرفت وگفت: به خدا من دوست دارم،عاشقتم. اگه با من نباشی
    زندگی واسه من جهنمه،من نمی تونم تو این شهر بمونم.اگه با من نباشی از این شهر
    که هیچ از این کشور میرم .نیاز خواهش می کنم من دیونتم.نیاز با ناراحتی گفت:اًه بازم
    شروع شد حالم و بهم زدی. ببین بچه خوشتیپ من هیچ وقت ازدواج نمی کنم نه با تو
    نه با هیچ * دیگه حتی با اون برات پیتش. خودتم میدونی من جز مهسا که از بچگی
    دوستمه از هر چی دختر و ضعیفه و عشق و خواستگاریه و عروسیه متنفرم.بعد رو به
    آسمون کرد و گفت: خدا کرمتو شکر آخه چرا؟
    ماهان سرشو پائین انداخت و با بغض گفت:دختر تو چرا با خودت این کار رو می کنی به
    خدا زن بودن قشنگه با ید قبول کنی.تو که دو جنسه نیستی نذا تو جامعه انگشت نما
    شی میدونم تقصیر باباته ولی باید قبول کنی دختر. داری خودتو زجر میدی.واقعیت و قبول
    کن و راحت زندگیتو بکن.چرا زندگی رو واسه خودت جهنم کردی.به پیر به پیغمبر پسرا
    هم اینقد تخت گاز نمیرن لحن حرف زدنت، رپ پوشیدنت ،موتور کراس سوار شدنت.نیاز
    زن بودن زیباست به خدا زیباست.نیاز با عصبانیت گفت:اولاٌ تقصیر بابام نی اصلا ٌچی
    شده که تقصیر کسی باشه دوماٌ شعار نده واسه من اصلانم زن بودن قشنگ مشنگ
    نی داداش من.منم دوست دارم تو این گرمای تابستون مثل تو یه تیشرت و یه شلوار
    جین تنم کنم و بیام بیرون.چرا باید برم زیر مانتو و چادر چاقچور!؟ منم دلم می خواد بیام
    استادیوم،منم دلم میخاد با موتور تک چرخ بزنم.زن یعنی محدودیت نه فقط تو ایران تو
    همه دنیا.ماهان حرفشو قطع کرد و گفت:اینا همش به خاطر خودتونه زن زیباست مثل
    مروارید همینطور که صدف مروارید رو حفظ می کنه لباسم محافظ زنه.نمی ذاره زن ابزار
    بشه.نمی ذاره کالا بشه من تو ایتالیا زندگی کردم اونجام زنای نجیبی هستن ولی
    بعضیاشون فقط تبدیل شدن به تبلیغ کالا و لباس.اره اونجا زنها میرن استادیوم من دو بار
    به دربی میلان رفتم.ولی به خدا محیط استادیوم اونجا با اینجا فرق داره فرهنگشون
    دینشون مسلکشون متفاوته اصلان از اینا گذشته خودتم اینجا تو بچگی رفتی
    استادیوم.تا یه بازیکن شوت می کنه و دروازبان می گیره همه چیز دروازبان حریف و
    بازیکن خودشونو میارن جلوی چشاش نیاز گفت: ما اگه نخوائیم مروارید بشیم کی رو
    باید ببینیم. ماهان می خواست چیزی بگه که نیاز گفت:گیرم حرفات درست ولی من به
    عشق کلهم اعتقاد ندارم چیزی به نام عشق وجود نداره عشق هوسه داداشه من
    هوس. ماهان جواب داد نه عشق زیباست،پاکه،مقدسه.نیاز گفت:این بحث ها بی
    نتیجه هست بیا بریم بابک و مهسام دارن میان. ماهان با ناراحتی گفت: من دیگه میرم
    از طرف من از اونا خداحافظی کن بعد ادامه داد راستی نیاز من دیگه تصمیم خودمو
    گرفتم. میخوام برم ایتالیا یه چیز دیگه، تو خودِ مرواریدی جاتم تو قلب منه تا ابد. اینو گفت
    و از اونجا دور شد.
    پشت موتور تو اتوبان تمام فکر ذکر نیاز پیش حرفهای ماهان بود. نیاز با وجود تمام این
    حرفها نسبت به ماهان بی اعتنا نبود ازش خوشش می اومد و از وقتی گفته بود میرم
    خارج تو دلش آشوب بود.تو این فکرا بود که صدای یه پسر نیاز رو به خودش آورد یه پسر
    از توی پرشیا به نیاز گفت :دادا تک خوری نکن و با اشاره به مهسا گفت اون جیگر که
    پشتته رو تقسیم کن ما هم فیض ببریم نیاز از پشت کلاه ایمنی موتور که صدا رو کلفت
    می کنه صداشو از اونم مردونه تر کرد و گفت: برو سوسول بیام پائین الله اکبر. پسر با
    خنده گفت: مثلا می خوای چه غلطی بکنی.نیاز چاقویی که همیشه همراهش بود رو
    در آورد گفت با این آبکشت میکنم پسر تا چاقو رو دید گاز ماشین و گرفت و رفت.
    نیاز بعد از رساندن مهسا، به خانه رفت و یه راست حرکت کرد به طرف اتاق مادرش. از
    سه ماه پیش که مادرش فوت کرده بود پا تو اون اتاق نگذاشته بود دلش یک جوری بود
    آشوبِ آشوب .روی تخت مادرش دراز کشید و به بچگی فکر کرد. علاقه باباش به فرزند
    پسر، به بازی کردنش با پسرا ،عروسکای که دوست داشت داشته باشه ولی باباش به
    جایش براش تفنگ اسباب بازی می خرید ،به ناکامی پدرش در داشتن فرزند پسر که بعد
    از تولد نیازدیگر هیچوقت صاحب بچه نشدند، به رفتنش به کلاسهای رزمی .نیاز برعکس
    همه پدرش رو مقصر نمی دونست نیاز عاشق پدرش بود. بی اختیار بلند شد و رفت
    پشت میز آرایش مادرش نشست و بی اراده دستش رو برد سمت لوازم آرایش مادرش.
    برای اولین بار آرایش ملایمی کرد.موهاشو از زیر پیراهن گشاد و دراز پسرونه که
    برجستگی های بدنشو میپوشوند بیرون آورد بلوز دامن مجلسی مادرش را پوشید وبه
    طرف آینه قدی رفت . با اون آرایش و لباسهای مجلسی زنونه و لبها و بینی خوش فرمش
    چشماهای درشتش وموهای پر پشتش زیبا شده بود.خودش هم این زیبایی رو دید و
    لبخندی در چهره زیبایش نقش بست.با خودش گفت:پسره راس می گفت زنم زیبا بوده
    ما نمیدونستیم.خسته بود می خواست بره یه دوش بگیره و بخوابه هنوز ذهنش پیش
    ماهان بود اگه می تونست همه رو گول بزنه خودشو نمی تونست. نیازهم عاشق
    ماهان بود.به طرف حمام داشت میرفت که یک اس ام اس براش اومد.گوشی رو برداشت
    ماهان بود نوشته بود.نیاز امروز ساعت هفت بیا به همون کافی شاپی که همیشه بابک
    و مهسا میرن می خوام ازت خداحافظی کنم دارم می رم ایتالیا.دلش هری ریخت پائین
    با خودش گفت: جدی جدی داره میره. او عاشق ماهان بود باید تصمیمش را می گرفت.
    ساعت هفت شد. نیاز تصمیمش را گرفته بود. آرایش هنوز رو صورتش بود.رفت به اتاقش
    مانتویی که چند وقت پیش خریده بود ولی بلااستفاده مونده بود تنش کرد یک روسری با
    رنگ مشکی هم انداخت روی سرش و کفشهای پاشنه بلند مادرش را پوشید و با آژانس
    به سر قرار رفت. ماهان پشت میز بود. نیاز مثل یک خانوم با شخصیت و محترم رفت کنار
    میز ماهان و سلام کرد ماهان در نگاه اول نشناخت ولی وقتی دید نیازِ چشم هایش
    داشت از کاسه در می آمد از جا پرید صندلی نیاز را از زیر میز کشید بیرون.فکر می کرد
    این یک رویاست رویایی شیرین.خیلی زیبا شدی اولین حرف ماهان بود.نیاز سرخ
    شد.بعد از خوردن قهوه.ماهان چشماهیش را بست و تمام جراتش را جمع کرد و
    گفت:نیاز خانوم با من ازدواج می کنی؟ نیاز با کمی تامل گفت: به یک شرط.ماهان
    داشت پرواز می کرد. جواب داد هر شرطی باشه قبوله.نیاز گفت:ماه عسل منو ببری
    تماشای بازی ال کلاسیکو در اسپانیا ایتالیا بی ایتالیا باشه؟ماهان گفت: تو جون بخوا
    من می برمت فینال جام جهانی.
    ماهان و نیاز دست در دست هم داشتند از کافی شاپ بیرون می آمدند که پدر نیاز که او
    را تعقیب کرده بود جلویشان را گرفت و با کنایه به نیاز گفت: به به خوشگل خانوم بزک
    دوزک کردی.دست نیاز وبی اراده از دست ماهان جدا شد. و گفت بابا من...باباش با یه
    سیلی حرفش و قطع کرد واز آنجا دور شد و نیاز هم درحالی که صداش می کرد دنبالش
    راه افتاد.دریه لحظه صدای گوش خراش ترمز ماشین و فریاد نیاز و دیگر سکوت. پدرش
    برگشت نیاز رو دید که روی زمین دراز کشیده و یک 206 که داشت فرار می کرد ماهان
    می خواست به اورژانس زنگ بزنه که دستش لرزید وگوشیش افتاد توی جوب آب ماهان
    فریاد زد یکی به اورژانس زنگ بزنه یکی به اورژانس زنگ بزنه. پدرش به بالای سر
    دخترش رسید و گفت: چیزی نیست عزیزم الان آمبولانس میاد. نیاز به پدرش گفت:
    ازدست من عصبانی هستی - نه دخترم کاش دستم میشکست - من نباید این لباسا
    رو می پوشیدم نباید آرایش می کردم مگه نه؟ - نه دخترم نمی دونی چقد خوشگل و
    خانوم شدی، شدی عین مامانت برات عروسیی می گرم که کیف کنی - بابا منو ببخش
    که نتونستم اونی باشم که تو می خوای ولی من سعیمو کردم. - نه دخترم من بهت
    افتخار می کنم وبغض پدر نیاز شکست - بابا گریه نکن من دیگه درد ندارم احساس
    سبکی می کنم .باز دوباره ماهان با گریه فریاد زد کو این آمبولانس چرا نمی آد!؟ و
    درحالی که اشک می ریخت رو کرد به پدر نیاز و گفت:تقصیر تو بود تقصیر تو بود .مدتی
    بعد چشمای نیاز کم کم داشت بسته می شد. وصدای آژیر آمبولانس از دور به گوش می
    رسید.
    aimages.persianblog.ir_14240_pHHeDNlI.jpg
     

    موضوعات مشابه

    The Vampire Diaries, الهام19 و @pari از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.