1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

آخرین زمزمه ی عاشقانه

شروع موضوع توسط vaheed در ‏11 مارس 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. vaheed

    vaheed برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    297
    تشکر شده:
    855
    جنسیت:
    مرد
    شب هنگام بود وخانه تاریک .وتنها روشن کننده ی اتاق فروغ ماه بود.از پشت پنجره ی
    اتاقم به آسمون نگاه می کردم.ستاره ها بهم چشمک می زدند گویی او هم میان اونها
    بود.چشمانی که ازلحظه ی دیدار منو شیفته ی خودش کرده بود.چشمهایی که هزاران
    حس ناگفته داشت.هنوز زیبایی چشمان خمارش رو که با شیفتگی نگاهم می کرد رو
    به یاد دارم....
    بهار بود و بارون می بارید.با دلی پر از خونه بیرون زدم.دلم برای دیدنش پر می کشید.به
    اولین تاکسی که جلوی پام ترمز کرد سوار شدم.از شانس بد من خیابون ها ترافیک
    بود.توی دلم هزار تا فحش می دادم.
    اون الان منتظرم بود.طاقت تنهایی رو نداشت.چشم به راهم بود.روی تخت سرد و یخ
    بیمارستان منتظرم بود.دلم داشت می ترکید.داشتم خفه می شدم.اگه از راننده ی
    تاکسی خجالت نمی کشیدم می شستم و زار زار گریه می کردم.ولی مثل اینکه
    آسمون داشت عقده ی دلش رو شاید هم به گونه ای عقده ی دل منو خالی می کرد.
    از زندگی متنفر شده بودم.از اینکه چرا انقدر بی رحم هستش.از اینکه چرا عزیزترین
    کسی که تمام وجودم رو به خودش اختصاص داده بود رو اینگونه بیمار کرده بود.مگه نمی
    گفت که من و اون روحمون یکی شده؟مگه نمی گفت که ما باهم یکی شدیم؟پس من
    چرا الان خوبم و اون بد.
    اونقدر تو افکار خودم غرق شده بودم که با صدای راننده تاکسی که می گفت آقا رسیدیم
    به خودم اومدم.کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.با دلی پر از غم همراه با
    خوش حالی وارد بخش شدم.غم دیدن او در این حال و خوش حالی هنوز با من بودنش.
    درو که باز کردم با لبخند نگاهم کرد گفت: سلام .با شفتگی نگاهش می کردم.با لحن
    عاشقونه ی خودم گفتم: سلام عزیزم خوبی؟امروز بهتر به نظر می رسی؟! مثل
    همیشه لبخند زد و با چشماش باهام حرف زد.
    کنار تختش نشستم و دستش رو گرفتم بوسیدم و نگاش کردم.گفت:امروز دیر کردی؟ در
    حالیکه با انگشتای ظریفش بازی می کردم گفتم:آره خیلی ترافیک بود. هردمون سکوت
    کردیم.فقط داشتیم به هم دیگه نگاه می کردیم.نه من از دیدنش سیر می شدم و نه
    اون.
    صورت زیباش رو غم بزرگی احاطه کرده بود.می دونستم خیلی خسته هست.سرش رو
    با یه روسری بسته بود.تمام ابروهاش و پلک هاش ریخته بود.آره اون سرطان
    داشت.دکترش می گفت شیمی درمانی جواب مثبت داده ولی قیافش خسته تر از هر
    روز به نظر می رسید.اما من به هیچ کدوم از اینها اهمیت نمی دادم.برای من فقط اون
    مهم بود.تنها چیزی که من عاشقش بودم چشماش بود.همین و بس.
    کم کم دیدم که چشماش براق شد.منم گریم گرفته بود.با نوک انگشتم اشکی رو که از
    چشماش پایین می لغزید گرفتم و گفتم:عزیزم برا چی گریه می کنی؟ خندید و گفت:
    خودت برای چی گریه می کنی؟
    لبخند زدم و اون ادامه داد:علی می ترسم.اینطور نگام نکن.به خاطر خودم نه؟به خاطر
    تو.از اینکه دیگه نتونم چشم های زیباتو ببینم می ترسم.از اینکه دیگه نتونم صدای
    مهربون و زمزمه های عاشقونت رو بشنوم می ترسم.
    با ناراحتی نگاش کردم و گفتم:کیانا؟عزیزم این چه حرفیه؟چرا خودتو ناراحت می کنی؟
    من مطمئنم که تو خوب می شی.چرا با این حرفها هم منو و هم خودتو ناراحت می
    کنی؟می دونی که من طاقت شنیدنش رو ندارم.
    گفت:نمی خواستم ناراحتت کنم.ولی خواستم قبل از اینکه دیر شده باشه بهت بگم که
    چقدر دوست دارم و خواهم داشت. گریم گرفته بود.چرا داشت از رفتن صحبت می کرد؟
    اون هیچوقت درمورد رفتن صحبت نمی کرد ولی حالا؟یعنی این آخر خط بود؟یعنی داشت
    با من خداحافظی می کرد؟نه این امکان نداشت.چطور می تونست منو رها کنه؟
    نگاش کردم و گفتم:کیانا خواهش می کنم اینطور نگو.تو داری منو می ترسونی!
    اشکاش تند تند داشت از صورتش جاری می شد.با بغض گفت: علی به من بگو که
    دوسم داری.می خوام برا آخرین بار هم که شده این رو ازت بشنوم.
    _کیانا این حرفها چه معنی میده؟یعنی تو می خواهی؟....نه تو حق چنین کاری رو
    نداری... گریه امان صحبت کردنو ازم گرفت.سرم رو روی دستش گذاشتم و گریه کردم.
    با دست دیگرش که آزاد بود موهام رو نوازش کرد و گفت:خواهش می کنم بگو علی...
    سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم: دوست دارم کیانا.بخدا دوست دارم.
    لبخند زد و چشم هاش رو بست.بست و دیگه باز نکرد.هرچقدر صداش کردم بلند
    نشد.بلند نشد که بگه همه چیز یه کابوس بود و من پیشتم.اون رفت و منو تنها گذاشت.
    مگه دکترش نگفته بود که درمان جواب مثبت داده؟پس چرا رفت؟چرا رفت و منو توی وادی
    عشق تنها گذاشت؟آسوده رفت.آخرین زمزمه ی عاشقانه رو هم از معشوقش
    شنید.ولی من چی؟منواز شنیدن صداش نگاه کردن به صورتش و چشاش و لمس کردن
    دستاش محروم کرد.
    باز آسمون داشت می بارید.آسمون هم از غم من گریش گرفته بود.داد زدم چرا خدایا
    چرا؟مثل اون روز که دیدم چشاش رو باز نکرد.کاش من هم می تونستم چشمام رو
    ببندم و دیگه باز نکنم.کاش من هم....
     

    موضوعات مشابه

    The Vampire Diaries, الهام19 و @pari از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.