1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

اطلاعات لطفا

شروع موضوع توسط vaheed در ‏11 مارس 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. vaheed

    vaheed برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    297
    تشکر شده:
    855
    جنسیت:
    مرد
    وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه
    ی قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل بود به خوبی در خاطرم مانده.
    بعداز مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه ی جادویی زندگی می کند که
    همه چیز را میداند و به همه سوالات پاسخ میدهد.اسم این موجود اطلاعات لطفا.
    روزی مادرم به دیدن همسایمان رفت و من در زیرزمین با وسایل پدرم بازی میکردم که با
    چکش کوبیدم روی انگشتم. خیلی درد گرفته بود و گریه کردن هم فایده ای نداشت چون
    تنها بودم. نزدیک راه پله چشمم به تلفن افتاد یک چها پایه آوردم و رویش ایستادم و در
    دهنی گوشی گفتم اطلاعات لطفا و صدای وصل شدن آمد و بعد کسی به آرامی گفت
    اطلاعات.
    انگشتم درد گرفته حالا یکی بود حرفهایم را بشنود و شروع به گریه کردم پرسید مامانت
    نیست؟ گفتم کسی در خانه نیست. خونریزی داری؟ جواب دادم نه صدا گفت برو یک تکه
    یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.یک روز دیگر زنگ زدم و صدایی که دیگر برایم غریبه نبود
    گفت اطلاعات پرسیدم تعمیر را چطور مینویسند و او جوابم را داد.بعد از آن برای همه ی
    سوالاتم با اطلاعات لطفا تماس میگرفتم. و او به همه پاسخ میداد. روز که قناریم مرد با
    او تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم او در سکوت به من گوش داد
    و بعد حرف هایی را زد که عموما بزرگتر ها میزنن ولی من راضی نشدم.
    وقتی که نه سالم شد از آن شهر کوچک رفتیم و دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. حتی
    به فکرمم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه ی جدیدمان را امتحان کنم. سالها بعد وقتی
    شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به
    شهر سابق من توقف کرد ناخودگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم:
    اطلاعات لطفا
    صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش پاسخ داد اطلاعات ناخودگاه گفتم می
    شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد گفت فکر می
    کنم تا حالا انگشتت خوب شده. خندیدم و گفتم پس خودت هستی و می دانی چقدر
    آن روزها برایم مهم بودی؟ گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود چون
    هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.پرسیدم آیا میتوانم هر بار که
    به اینجا می آیم با او تماس بگیرم گفت لطفا این کار را بکن و بگو میخوام با ماری صحبت
    کنم. سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم یک صدای ناآشنا پاسخ داد اطلاعات
    گفتم میخواهم با ماری صحبت کنم پرسید دوستش هستید گفتم بله دوست بسیار
    قدیمی گفت متاسفم ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد و یک ماه پیش درگذشت.
    قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت صبر کنید ماری برای شما پیغامی گذاشته بگذارید
    بخوانمش. صدای خش خش کاغذ آمد و صدای نا آشنا خواند: به او بگو که دنیای دیگری
    هم هست که میشود در آن آواز خواند. . .
     

    موضوعات مشابه

    The Vampire Diaries, الهام19, مهسا99 و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. مهسا99

    مهسا99 *** از ياد رفته *** برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏18 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    1,819
    تشکر شده:
    1,586
    جنسیت:
    زن
    ممنون وحيد قشنگ بووووووود-gol-
     
    vaheed از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.