1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

خرگوشی که می خواست عجیب باشد

شروع موضوع توسط sepidehh در ‏30 مارس 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sepidehh

    sepidehh کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏6 آگوست 2012
    ارسال ها:
    0
    تشکر شده:
    535
    جنسیت:
    زن
    خرگوش سفید و چاقی بود که زیاد دروغ می گفت .او دوست داشت که همه حیوانات باور کنند،خرگوش عجیبی است.
    خرگوش ،روزی وارد جنگلی سبز وکوچک شد.همین طور که سرش را بالا گرفته بود و شاخ و برگ درخت های بلند را نگاه می کرد، یک سنجاب را دید.
    سنجاب مشغول درست کردن لانه ای توی دل تنه درخت بود.خرگوش فریاد زد:
    -سلام آقای سنجاب .کمک نمی خوای؟
    سنجاب عرق روی پیشانی اش را پاک کرد ، جواب سلام خرگوش را داد و پرسید:
    -تو چه کمکی می توانی بکنی؟
    خرگوش دمش را تکان داد.دست هایش را به کمر زد و گفت:
    -من می توانم با دندانها و پنجه های تیزم ، در یک چشم بر هم زدن برای تو چند تا لانه بسازم.سنجاب حرف او را باور نکرد.
    خرگوش گفت:
    -عیبی ندارد.از من کمک نخواه ! اما به همه بگو خرگوش سفید می توانست برایم لانه بسازد.
    خرگوش خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد.کمی که رفت ، لاک پشت پیر را دید.
    لاک پشت آرام به طرف رودخانه می رفت.خرگوش سلام کرد و پرسید:
    -عمو لاک پشت!می توانم تو را روی دوشم بگذارم و زود به رودخانه برسانم.
    -لاک پشت ، حرف خرگوش را باور نکرد.تنها جواب سلام را داد و شروع به حرکت کرد.خرگوش گفت:
    -عیبی ندارد،خودت برو اما به همه بگو ، خرگوش سفید می توانست مرا به روی دوشش ، با سرعت به رودخانه برساند.
    خرگوش ،باز هم به راه افتاد. هویجی از دل خاک بیرون آورد و گاز محکمی زد ، ناگهان خانم میمون را دید که یکی - یکی نارنگی ها را جمع می کند و در سبدی می گذارد.جلو رفت سلام داد.گفت:
    -خانم میمون زحمت نکشید.من می توانم از حیوانات زیادی که دوستم هستند بخواهم همه نارنگی ها را جمع کنند و سبد را تا خانه ی شما بیاورند.
    میمون هم حرف خرگوش سفید را باور نکرد.تنها جواب سلام را داد و بی اعتنا به کارش مشغول شد.خرگوش گفت:
    -عیبی ندارد .کمک نگیرید.اما به همه بگویید خرگوش سفید دوستان زیادی دارد که همه کار برایش انجام می دهند.
    خرگوش ، زیاد از خانم میمون دور نشده بود که جوجه دارکوبی را دید.جوجه ،از لانه روی درخت به روی زمین افتاده بود.
    خرگوش به اوسلام دادوپرسید:
    -کوچولو!دوست داری پرواز کنم و تو را توی لانه بگذارم؟
    جوجه دارکوب جواب سلام را داد و با خوشحالی گفت:مادرم غروب به خانه بر می گردد.تا آن وقت حتماً، حیوانات بزرگ من را لگد می کنند.پس لطفاً مرا توی لانه ام بگذار.
    خرگوش که فکر نمیکرد جوجه دارکوب این خواهش را بکند ، دستپاچه شد و گفت:
    -اما من الآن خسته ام.نمیتوانم پرواز کنم!
    ناگهان بچه دارکوب با صدای بلند گریه کرد و گفت:اگر من را توی لانه ام نگذاری ، به همه می گویم خرگوش سفید وچاق ، نمی تواند پرواز کند.
    خرگوش دستپاچه تر شد و گفت:
    -باشد! گریه نکن! همین الآن پرواز می کنیم.
    او این را گفت و با یک دستش جوجه دارکوب را بغل کرد و با دست دیگرش ادای بال زدن را درآورد. اما پرواز نکرد که نکرد.
    بعد از چند روز ،وقتی همه اهالی جنگل ماجرا را فهمیدند ، خرگوش سفید و چاق مجبور شد از آن جنگل کوچک برود.چون همه او را دروغگوی بزرگ صدا می زدند.
     

    موضوعات مشابه

    گلناز2222, motirali و sahar.te از این پست تشکر کرده اند.
  2. ali ss

    ali ss کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,646
    تشکر شده:
    1,934
    جنسیت:
    مرد
    جالب بود........می 30
     
    sepidehh از این پست تشکر کرده است.
  3. هدیه

    هدیه کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏14 فوریه 2013
    ارسال ها:
    1,474
    تشکر شده:
    524
    جنسیت:
    زن
    مرسیییییییی-gol-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.