1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

پول ومعرفت

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏9 آوریل 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    پشت فرمون نشسته بودم و پامو با آخرین توان روی پدال گاز می فشردم.صدای جیغ لاستیکا گوش خودم رو هم کر می کرد.حرفای دکتر با همه ی موجودیتش توی سرم کوبیده می شد:آقای مهندس...این مشکل مادرزادی دخترتون کم کم داره قلبشو از کار می اندازه.دیگه فرصتی نیست.پیوند لازمه...
    با بیقراری زیر لب تکرار کردم:داره قلبشو از کار می اندازه...
    سرعتمو کم کردم و به آسمون خیره شدم.داد زدم....با همه ی توانم داد زدم:"مگه تو اونجا نیستی؟این خدایی که میگن مگه تو نیستی؟اینه عدالتت؟دختر 8 ساله ی من چه چیزی از این دنیا کم میکنه؟دیگه باورت ندارم!دیگه وجود خدایی مثل تو رو باور ندارم." عصبی روی فرمان کوبیدم.حالم از خودمم بهم می خورد.از بهترین مهندسین شهر بودم.وضع مالی عالی ای داشتم و همه تا کمر برام خم می شدن.اما برای دختر خودم هیچ کاری از دستم بر نمی اومد...هیچی...
    صدای بلندی منو به خودم آورد.گوشه ی خیابون ماشین سفیدی محکم به یه بچه کوبید و پرتش کرد.همون موقع هم ماشینِ پلیس که انگار دنبالش بود جلوش پیچید و مامورا ریختن سرش.هیچکس حواسش به بچه نبود و مادرش بهت زده بالای سر بچه اش نشسته بود.اون خیابون هم حسابی خلوت بود.داشتم از کنارشون رد می شدم که مادر پسره پرید جلوی ماشینم و کوبید رو کاپوت:آقا تورو به علی..پسرم...کمک کن ببرمش بیمارستان...
    اخمام رو تو هم کشیدم...چهره ی دخترم اومد جلو چشم...از سنگ شده بودم.با وجود بدبختی خودم حوصله ی گرفتاری دیگران رو نداشتم...وقتی بچه ی خودم توی بیمارستان افتاده بود...وقتی این قدرت رو نداشتم تا حتی بچه ی خودمم نجات بدم...
    با حرص فرمون رو چرخوندم و پامو رو گاز گذاشتم.زن دنبالم کشیده شد و به شیشه کوبید.پامو بیشتر روی گاز فشردم...به هیچی فکر نکردم...به هیچی...
    راه نیم ساعته رو ده دقیقه ای طی کردم و به بیمارستان رسیدم.وارد سالن شدم.مریم منو دید و دنبالم راه افتاد.داشت با گریه چیزایی رو برام توضیح می داد که هیچی ازشون نمی فهمیدم.وارد اتاق بهار شدم...تختش خالی بود.مریم دستمو کشید:مهرداد... دارم بهت می گم بهارو بردن ccu.
    لحظه ای با اضطراب نگاهش کردم و بعد سریع از کنارش رد شدم.پرستاری جلوم رو گرفت:کجا؟غدقنه!
    چشمامو بستم و دندونامو روی هم فشردم.به سختی گفتم:خواهش می کنم...فقط چند دقیقه!
    چشمامو که باز کردم پرستار نبود.نفهمیدم چه حسی توی صدام بود که دیگه هیچی نگفت. بالای سر بهار نشستم.رنگ و رویی پریده و هیکلی ضعیف.با اکسیژن به سختی نفس میکشید. چشماشو باز کرد و با دیدنم با بی حالی گفت:بابایی..نبودی همه ی دستم رو سوزن زدن.
    از شدت بغض نفسم بالا نمی اومد.آروم گفتم:تموم می شه بابایی!یکم دیگه تحمل کنی قول می دم که خوبِ خوب بشی.بعدش میبرمت ویلای شمال پیشِ برفی!بخواب بابایی.
    حالا سه روز گذشته بود و من هنوز پشت در اتاق بهار نشسته بودم و خونه نرفته بودم.امروز مریم رو فرستادم خونه. هنوز حرف پریروز دکتر رو با شادی توی ذهنم بالا پایین می کردم:یه مورد مرگ مغزی آوردن که همسن های دختر شماست.دو ساعت پیش دکترها ازش قطع امید کردن.با خانوادش صحبت می کنیم.انشالله که رضایت میدن.اگه رضایت داد آزمایش ها رو انجام میدیم و بهتون خبر می دیم." با یاد آوری حرف های دکتر کمی امید تو قلبم سرک می کشید.به پشتی صندلی تکیه دادم و نفهمیدم کی خوابم برد.با صدای پرستار از خواب بیدار شدم.
    با ترس سرجام نشستم و گفتم:چیزی شده؟
    لبخندی زد و گفت:با اهدا عضو موافقت شده.آزمایش ها هم برای پیوند جواب داده.برید پذیرش برای رضایت عمل.سرپرست اون بیمار مرگ مغزی هم داره رضایت نامه امضا می کنه.ایشاالله تا چند روز دیگه دخترتون عمل میشه.
    از شدت خوشحالی احساسم برام ناشناخته شده بود.پشت شیشه اتاق ایستادم . تصویر بهار رو لمس کردم...بهارم...تو دیگه خوب می شی...خوبِ خوب!
    نفهمیدم با چه سرعتی خودم رو به پذیرش رسوندم.زنی نسبتا کهنه پوش روی پیشخوان پذیرش خم شده بود و ورقه هایی رو امضا می کرد.خودمو آماده کردم تا با همه ی وجودم ازش تشکر کنم.اون جون بهارم رو نجات می داد...کاری که من با این همه ادعا نتونستم بکنم. اما...همینکه کنارش ایستادم و اون سرشوبلند کرد...زبونم قفل شد...به چشام اعتماد نکردم ولی...واقعیت داشت.اون همون زنی بود که پسرش توی خیابون تصادف کرد و از من کمک خواست...اما من... .
    با چشمایی سرخ و پف کرده از گریه بهم خیره شد. شناخت...با چشمایی اشکی گفت:آمبولانس دیر رسید...پسرم نجات پیدا نکرد...فقط چند دقیقه دیر شد...فقط چند دقیقه!
    روی صندلی افتادم و به زمین خیره شدم.پلک چشمم با حالتی عصبی از شدت عذاب و ترس می پرید.عذاب وجدان برای از کمک نکردن به یه پسربچه که خیلی راحت می تونستم نجاتش بدم. و ترس از دست دادن بهار...حتی فکرشم کافی بود تا منو بکشه.مسخره بود اما هنوزم خودخواه بودم و بیشتر از عذاب وجدان ترس از دست دادن بهار بود که اذیتم میکرد. اما...خوب میدونستم که حالا دیگه محاله که اون زن قبول کنه!محال... . تابحال اینقدر احساس عجز و ناتوانی نکرده بودم.
    -آقای سهرابی...نمی خواید رضایت نامه رو از خانم بگیرید؟
    با گیجی به پرستار نگاه کردم و با تعجب به دستی که رضایت نامه رو جلوم گرفته بود. زن با چشمایی قرمز بهم نگاه کرد. رضایت نامه رو توی دستم گذاشت و زمزمه کرد:به دخترت...به قلب پسرم که توی * ی دخترت می تپه...جز محبت و معرفت یاد نده!خب؟
    با حیرت و شرمندگی بهش خیره شدم و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفتم:چطور می شه که اینقدر دلت بزرگه؟
    پوزخند تلخی زد و گفت:درسته که آدمای کوچیک همیشه به چیزای کم و کوچیکم قانع می شن...اما دلشون خیلی بزرگه!
    فقط بهش نگاه کردم.حرفش رو ادامه داد:آدم وقتی آدمِ بزرگی بشه...غرور دلشو پر می کنه و معرفت رو از یادش می بره.پوله که آدما رو بزرگ کرده...پس معرفت و پول رو نمیشه یه جا جمع کرد.
    نگاهمو ازش گرفتم.طعنه ی کلامش کاملا واضح به قلبم نیش می زد.دوباره صداش رو شنیدم:
    ولی یه راهی هست.میشه منهاش کرد و یه x هم گذاشت تا بشه معادله. پاکی و بی گناهی بچه های من و تو همون x معادله اس. شاید اگه تو هم یه x می ذاشتی حالا پسرم زنده بود.
    از جاش بلند شد تا بره.چند قدم دور شد.ناخود آگاه از جام بلند شدم و با بغض ولی...با صدای بلندی گفتم:تا ابد باید عذاب وجدان بکشم؟
    ایستاد و ثانیه ای فکر کرد و به سمتم برگشت.با صدایی که قانع کننده بود گفت:اگه امانت دار خوبی برای قلبِ پسرم باشی نه...
    مکثی کرد و وقتی دید هنوز نامطمئن نگاهش میکنم گفت:برای دخترت دعا میکنم!ولی تو هم معادله رو یادت بمونه... برای بقیه زندگی.
    اولین بار بود که تمام سلول های بدنم از انسانیت یه آدم می لرزید.
    به مسیر رفتنش نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:(پول – معرفت)+x
     

    موضوعات مشابه

    baranbahar و sepidehh از این پست تشکر کرده اند.
  2. m_18

    m_18 دل تنگ کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏6 مارس 2013
    ارسال ها:
    1,823
    تشکر شده:
    454
    جنسیت:
    مرد
    barik
     
    sahar.te از این پست تشکر کرده است.
  3. shiva

    shiva كاربر دوست داشتني کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,963
    تشکر شده:
    784
    جنسیت:
    زن
    manam khili narahat shodam vali midoonestam un ehda konandehe hamoon e
     
    sahar.te از این پست تشکر کرده است.
  4. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    خیلی قشنگه گرچه اشکمو در اورد اما محشر بود مرسی
     
    sahar.te از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.