1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

پسرهای مدرسه تیز هوشان چه میکنند ؟

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏12 آوریل 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    يکي از دوستان تعريف مي کرد :
    يه بار تو مدرسه (تيز هوشان ) يکي از بچه ها وايستاده بود زير يکي از لامپ ها هي با دست اشاره مي کرد لامپ خاموش مي شد دو باره اشاره مي کرد لامپ روشن مي شد کم کم همه ي بچه ها و مدير و معاونا جمع شدن ببينن چه خبره خلاصه آقا اين يه ربع اين کارو مي کرد همه هاج و واج داشتن نگاش مي کردن .
    بعد از دو ساعت کاشف به عمل اومد که يکي از دوستان اين آقا وايساده کنار کليد اون لامپه اين از اينجا اشاره مي کنه اون کليده رو مي زنه و دوباره خاموش مي کنه دو ساعته ملتو همين جوري مسخره کردن.
    جالب ايجاست که اون پسره يه ژستي گرفته بود که نگو اصلا هم نمي خنديد.




    يکي از دوستان که از کارکنان مدرسه بود تعريف مي کرد :
    يه کلاسي تو دبيرستان پسرانه بود که خيلي شر بودند هيچ معلمي رو کلاس راه نمي دادن . هيچ معلمي کلاسشون نمي رفت . هر معلمي هم جرات مي کرد و مي رفت سر 10 دقيقه مي اومد بيرون مي خواستن اين کلاس رو کلا منحل کنن ولي اداره نمي ذاشت .
    خلاصه يه معلمي اومد گفت که من مي رم کلاسشون تا آخر زنگ هم دووم مي آرم ما هم رفتيم ببينيم چي ميشه .
    تا اين معلمه رفت کلاس همه شروع کردن به دست زدن و خوندن ولي بعد از يه ربع کلاس ساکت شد و معلمه اومد دفتر .
    همه تو کف بودن که معلمه کلاس چي کار کرده.
    ايشون هم فرمودن : آقا ما رفتيم کلاس همه شروع کردن دست زدن يکي هم داشت مي خوند ما هم که وسط کلاس وايستاده بوديم کاري رو جايز ندونستيم جز رقصيدن بعد بچه ها ديدن نه بابا اين معلمه وضعش از خودمون بدتره بعد از يه خورده خسته شدن و گرفتن ساکت نشستن .



    يکي از دوستان تعريف مي کرد :
    ما يه کلاس شلوغي بوديم که نگو يه روز با بچه ها قرار گذاشته بوديم که پاسور بياريم کلاس بازي کنيم در ضمن اين رو هم بگم که معلما از دست ما عاصي شده بودن و هيچ * جرات نداشت به ما چيزي بگه .
    يه روز پاسور اورديم گوشه کلاس در حين اين که معلم تدريس مي کرد شروع کرديم به بازي اين معلمه هي ما رو مي ديد ولي جرات نمي کرد چيزي بگه چون يه طوري ضايعش مي کرديم که .........
    هي به ما نگاه مي کرد يه نچي مي گفت رو مي کرد به تخته سياه آخر سر برگشته به ما مي گه : آقايون خواهش مي کنم برين گوشه کلاس بازي کنين مزاحم بقيه نشين حالا جالبيش ايجاست که منظور از آقايون 25 نفر بود و ومنظور از بقيه کلاس يه 4،5 نفر خرخوون.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.