1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

رمان بابا لنگ دراز -قسمت1

شروع موضوع توسط sepideh در ‏26 آوریل 2013 در انجمن رمان های ایرانی و خارجی

  1. sepideh

    sepideh کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2012
    ارسال ها:
    5,631
    تشکر شده:
    4,036
    جنسیت:
    زن
    رمان بابا لنگ دراز -آلیس جین ویستر


    چهارشنیه ی نحس
    چهارشنبه ی اول هرماه روز واقعا مزخرفی بود که همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش میکردند و بعد فوری فراموشش میکردند.
    در این روز کف زمین همه جای ساختمان باید برق می افتاد،میزو صندلی ها خوب گردگیری و رختخواب ها صاف و صوف میشد.ضمن اینکه نودو هفت بچه ی یتیم کوچولو که توی هم لول میخوردند باید حسابی ترو تمیز میشدند،سرشان شانه میشد،لباس چیت پیچازی نو و آهارخورده به تنشان میرفت و دکمه هاشان انداخته میشد و به همه ی آنها تذکر داده میشد که مودب باشند و هروقت یکی از اعضای هیئت امنا با آنها صحبت کرد بگویند.بله آقا)(خیر آقا).اما از آنجا که جروشا ابوت بیچاره از همه ی بچه های یتیم بزرگتر بود بیشتر زحمت ها به گردن او می افتاد.این چهارشنبه هم مثل همه چهارشنبه های ماه های قبل بالاخره هرجوری بود تمام شد و جروشا که در انبار غذایی برای مهمان های پرورشگاه ساندویچ درست کرده بود به طبقه ی بالا رفتتا کارهای همیشگی اش را انجام بدهد.در اتاق(ف)یازده بچه ی 4تا7 ساله بودند که اواز آنها نگه داری میکرد.جروشا بچه ها را ردبف کرد،دماغ هایشان را گرفت و لباس هایشان را صاف و صوف کرد و آنها را منظم و به صف به سالن غذا خوری بردتا در نیم ساعت خوشی شان نان و شیر و پودینگ بخورند.بعد خودش را ولو کرد روی صندلی کنار پنجره و شقیقه هایش را که تند تند میزد به شیشه سرد تکیه داد.جروشا از ساعت پنج صبح سرپا بود و دستورهای همه را انجام داده بود و شماتت های رئیس عصبانی پرورشگاه،خانم لیپت را شنیده و دستورهایش را تند تند اجرا کرده بود.
    البته خانم لیپت همیشه نمیتوانست همان قیافه ی آرام و متینی را که جلوی اعضای هیئت مدیره و خانم های بازدید کننده از پرورشگاه داشت حفظ کند.
    جروشا به چمن های یخ زده و آن سوی نرده های آهنی دور پرورشگاه و سرمناره های دهکده که از میان درختان لخت سربرکشیده بودند زل زد.تا آنجا که او میدانست آن روز را با موفقیت به آخر رسیده بود.
    اعضای هیئت امنا و گروه مهمان ها از موسسه بازدید کرده و گزارش ماهانه را خوانده بودند.بعد چایشان را نوشیده و عصرانه شان را خورده بودند واینک با عجله به خانه ها و پای بخاری گرم و نرم خود میرفتند تا مسئولیت سرپرستی پردردسر بچه ها را یک ماهی فراموش کنند.
    جروشا با کنجکاوی ردیف ماشین ها و کالسکه هایی را که از در پرورشگاه خارج میشدند تماشا میکرد و درعالم خیال کالسکه ها را یکی یکی تا خانه های بزرگ پای تپه همراهی میکرد.بعد باز در رویا خود را در پالتوی خز و کلاهی مخملی که با پر تزیین شده بود در یکی از ماشین ها مجسم کرد که با خونسردی و زیرلب بخ راننده میگفت.برو به خانه)ولی همین که به در خانه میرسید رویایش رنگ میباخت. چون جروشا با این که تخیلی قوی داشت و حتی خانم لیپت هم به او گقته بود اگر مواظب نباشد تخیلش ممکن است کار دستش بدهد،این تخیل نمیتوانست اورا از جلوی خانه آن طرف تر و داخل ببرد.چون طفلک جزوشای ماجراجو و پرشور و شوق در تمام هفده سال زندگی اش هیچ وقت پا یه خانه ای نگذاشته بود و نمیتوانست زندگی روزمره ی کسان دیگری را که مثل یتیم ها در پرورشگاه نبودند مجسم کند.
    -جر...رو...شا...اب...بوت!
    -از دفتر
    -صدابت میکنند
    -انگار
    -باید عجله کنی!
    این آوازی بود که تامی دیلون که تازه به گروه کر ملحق شده بود،وقتی از پله ها بالا می آمد و وارد راهرو میشد میخواند.همین که به اتاق(ف)نزدیک شد صدایش رفته رفته بلندتر شد.جروشا از پنجره جدا و دوباره با مشکلات واقعی زندگی روبه رو شد.با نگرانی آواز تامی را قطع کرد و پرسید:کی مرا میخواهد؟
    -خانم لیپت توی دفتر.
    -فکر کنم عصبانی است.
    حتی سندگل ترین بچه ینیم های پرورشگاه هم دلشان برای بچه ی خطاکاری که به دفتر پیش رئیس عصبانی پرورشگاه خانم لیپت احضار میشد میسوخت.تامی هم با اینکه گاهی جروشا دستش را میکشید و با زور دماغش را میگرفت او را دوست داشت.

    جروشا بدون هیچ حرفی راه افتاد.دوخط موازی روی پیشانی اش افتاده بود.از خودش میپرسید:چه اشتباهی کردم؟نان ساندویچ ها کلفت بوده؟پوست گردو توی کیک پیدا شده؟یکی از خانم های مهمان سوراخ جوراب سوزان را دیده؟وای خدا مرگم بده...حتما یکی از طفل معصوم های اتاق ف به یکی از آقایان هیئت امنا حرف بی ادبانه زده!
    راهروی طولانی پایین روشن نبود.جروشا پایین پله که رسید آخرین نفر عضو هیئت امنا از در باز سالن عبور کرد و زیر سایبان خارج از ساختمان رفت.در این موقع تنها چیزی که جروشا به طور گذرا دیده بود قد بلند مرد بود. مرد با تکان دادن دست به ماشینی که که در راه ماشین رو منتظر بود اشاره کرد.وقتی ماشین راه افتاد و جلو آمد نور چراغ هایش سایه مرد را روی دیوار انداخت.سایه کش دار و بی قواره ی مرد با دست و پاهای دراز روی زمین و دیوار راهرو بود.سایه اش شبیه پشه ای غول مانند با دست و پاهای دراز بود.جروشا با دیدن آن با اینکه از نگرانی اخم کرده بود پقی خندید.او ذاتا دختر شادی بود و همیشه هرچیز کوچکی برایش بهانه ای بود تا تفریح کند.این بود که با قیافه ای شاد و لبخندزنان وارد دفتر شد و با کمال تعجب دید که خانم لیپت اگرچه لبخند نمیزند ولی معلوم بود که مثل وقت هایی که با مهمان ها صحبت میکرد خوشرو وخوش اخلاق بود.
    -جروشا بنشین.باید چیزی را بهت بگویم.
    جروشا خود را رئی صندلی دم دستش انداخت و با بی تابی منتظر صحبت های خانم لیپت شد.ماشینی به سرعت از جلوی پنجره رد شد.خانم لیپت نگاهی به آن انداخت و گفت:آقای محترمی که الان رفت دیدی؟
    -از پشت سر دیدم.
    -او یکی از ثروتمندترین اعضای هیئت امناست و پول زیادی برای حمایت از ما به پرورشگاه داده.من اجازه ندارم اسمش را بگویم چون تاکید کرده که باید ناشناس بماند.
    چشم های جروشا کمی گشاد شد،سابقه نداشت به دفتر احصارش کنند تا خانم مدیر با او درباره ی خصوصیات عجیب اعضای هیئت امنای پرورشگاه حرف بزند.
    -این آقا از چندتا از پسرهای پرورشگاه ما خوشش آمده.شارل بنتون و هنری فری را که یادت می آِید؟هردوی آنها را آقای...ام...همین آقا به دانشکده فرستاد و اتفاقا هردوی آنها با سخت کوشی و موفقیت هایشان در تحصیل دین شان را به خاطر مخارجی که این آقا با دست و دلبازی برای شان پرداخته بودند ادا کردند و این آقا هم توقع دیگری ندارد.این کار خیر ایشان تا کنون فقط شامل حال پسرها شده و من نتوانسته ام اصلا ایشان را به کمک یکی از دخترهای این پرورشگاه-صرف نظر از اینکه آن دختر استحقاقش را دارد یانه-ترغیب کنم.انگار ایشان اصلا از دخترها خوشش نمی آید.امروز در جلسه ی ماهانه مان موضوع آینده ی تو مطرح شد.
    خانم لیپت چند لحظه ای ساکت شد و بعد خیلی آهسته به صحبت هایش ادامه داد.در حقیقت با رفتار خونسردش اعصاب جروشا را بیشتر خرد میکرد.
    -همانطور که میدانی ما معمولا بچه های شانزده سال به بالا را این جا نگه نمیداریم،اما تو در این مورد استثنا بودی.برای اینکه تو مدرسه ی ما را در چهارده سالگی تمام کردی و درس هایت آنقدر خوب بود-اگرچه باید بگویم اخلاقت همیشه خوب نبوده-که تصمیم بر این شد که تو به دبیرستان دهکده بروی.حالا دبیرستان را هم داری تمام میکنی و دیگر پرورشگاه نمیتواند مخارج تو را بپردازد.چون در هر حال دو سال هم بیشتر از اکثر بچه ها در پرورشگاه مانده ای.
    اما خانم لیپت نخواست به روی خودش بیاورد که در این دوسال جروشا به خاطر ماندن در پرورشگاه سخت کار کرده و همیشه کارهای پرورشگاه برایش در درجه اول و بحصیلاتش در درجه دوم اهمیت بود و روزهایی مثل آن روز تا همه جا را تا همه جا را خوب نظافت نمیکرد نمیگذاشتند به مدرسه برود.
    -بله همانطور که گفتم موضوع اینده ی تو مطرح شد و درباره ی سوابق تو هم بحث مفصلی شد.
    در این جا خانم لیپت نگاه پر اتهامش را به زندانی انداخت و زندانی هم نه به خاطر ورق های سیاه پرونده اش بلکه همانطور که از او توقع میرفت با چشمانی گناهکار به خانم لیپت نگاه کرد.
    -از آنجایی که نمره های تو در بعضی از درس ها خیلی خوب بوده و در انگلیسی نمره های عالی گرفته ای خانم پریچارد که از اعضای هیئت امنای مدرسه ی ماست و در هیئت مدیره ی مدرسه هم عضویت دارد و با معلم ادبیاتت هم حرف زده به نفع تو صحبت کرد.به علاوه با صدای بلند انشای تو را با نام چهارشنبه ی نحس در جلسه خواند.ا
    ین بار قیافه جروشا واقعا مثل گناه کار ها بود.
    -اگرچه به نظر من تو در این انشا به جای سپاسگزاری از موسسه ای که تورا بزرگ کرده و خیلی به تو خدمت کرده آن را مسخره کرده بودی!و اگر این انشا جنبه ی طنز آمیز نداشت بعید میدانم ازاین کار تو چشم پوشی میکردند ولی از خوش شانسی تو آقای ...مظورم همین آقایی است که الان رفتند انگار بیش از حد شوخ طبع است و به خاطر همین انشای بی ادبانه ات گفته که میخواهد تورا به دانشکده بفرستد.
    چشم های جروشا گرد شد و پرسید: به دانشکده؟
    خانم لیپت با شاره ی سر تایید کرد و گفت:برای همین هم بعد از جلسه منتظر شد تا درباره ی شرایط این کار حرف بزند.آدم عیجبی است.شاید بهتر است بگویم این آقا آدم عجیب غریبی است.معتقد است که تو طبع خلاقی داری و میخواهد امکان تحصیلات تو را فراهم کند تا نویسنده بشوی.
    ذهن جروشا از کار افتاد و فقط توانست حرف خانم لیپت را تکرار کند:نویسنده؟

    -بله خواست ایشان همین است.اما اینکه نتیجه ای خواهد گرفت یا نه آینده نشان خواهد داد.ماهانه ای که برای تو یعنی دختری که در عمرش تجربه ای در خرج کردن و نگه داشتن پول نداشته تعیین کرده اند واقعا شاهانه است. ایشان مفصل در این مورد برنامه ریزی کرده بودند و من رویم نمیشد بهشان پیشنهادی بکنم.قرار است تو تا آخر تابستان همین جا بمانی تا خانم پریچارد کارهای رفتنت را انجام بدهد.شهریه و مخارج زندگی ات را هم به طور مستقیم به دانشکده میپردازند و در چهارسالی که آنجا هستی ماهی سی و پنج دلار پول تو جیبی میگیری.یعنی سطح زندگی ات عینا مثل سایر دخترهای دانشکده است.این پول را هرماه منشی مخصوص این آقا برایت میفرستد و تو هم درعوض هرماه باید یک نامه به این آقا بنویسی.البته نه برای اینکه تشکر کنی چون این موضوع برای ایشان اصلا مهم نیست،بلکه نامه مینویسی تا اورا از جزئیات زندگی و پیشرفت تحصیلی ات مطلع کنی،عینا مثل اینکه پدرو مادرت زنده اند و تو دراین باره به آنها نامه مینویسی.این نامه هارا به واسطه ی منشی ایشان،برای آقای جان اسمیت میفرستی.اسم این آقا جان اسمیت نیست ولی ایشان ترجیح میدهد ناشناس بمانند.اما برای تو این آقا همیشه کسی نیست جز آقای جان اسمیت.علت این هم که میل دارند نامه ها را تو بنویسی این است که ایشان معتقدند هیچ چیز مثل نامه نگاری نمیتواند استعداد ادبی آدم را شکوفا کند.از آنجا که تو خانواده ای نداری تا با آنها مکاتبه کنی این آقا میل دارند که تو به ایشان نامه بنویسی.ضمنا به این ترتیب میخواهند پیشرفت تحصیلی ات را دنبال کنند.البته ایشان هرگز جوابی به نامه های تو نمیدهند و اصلا اهمیت خاصی برایشان ندارد چون از نامه نگاری بدشان می آیدو نمیخواهندوقتشان را بگیرد.اما اگر تصادفا نکته ای پیش بیاید که احتمالا احتیاج به جواب باشد مثلا اگر خدایی نکرده تورا از دانشکده اخراج کنند تو باید به اقای گریگز،منشی ایشان نامه بنویسی.نوشتن نامه های ماهانه از طرف تو تجباری است و تنها وسیله ی ادای دین تو به اقای اسمیت است بنابراین باید سرموقع مثل اینکه داری هرماه صورت حسابت را میدهی ان را بنویسی و بفرستی.من امیدوارم که همیشه لحن مودبانه را در نامه هایت حفظ کنی تا نشان دهنده تربیت تو در اینجا باشد و یادت نرود که داری به یکی از امنای موسسه جان گریر نامه مینویسی.
    جروشا با اشتیاق تمام به در نگاه میکرد.افکارش از هیجان زیاد آشفته بود و میخواست از حرف های کلیشه ای خانم لیپت فرار و فکرکند.از جایش بلند شد و یک قدم به عقب رفت ولی خانم لیپت با اشاره دست اورا نگه داشت و گفت: امیدوارم از این شانس خوبی که به تو رو کرده شکر گزار باشی.برای دخترانی مثل تو کمتر چنین موقعیتی برای پیشرفت توی دنیا پیش می آید.همیشه باید یادت باشد که...
    -بله خانم؛متشکرم.اگر حرف دیگری ندارید به نظرم باید بروم شلوار فردی پرکینز را وصله کنم...
    بعد در را پشت سرش بست و دهان خانم لیپت برای بقیه ی نطقی که میخواست بکند باز ماند.


    نامه های جروشا به بابا لنگ دراز
    شماره 215 ،فرگوسن هال
    24 سپتامبر
    آقای عزیز عضو هیئت امنایی که یتیم هارا به دانشکده میفرستید
    من رسیدم!دیروز سفرم با قطار چهارساعت طول کشید،احساس عجیبی داشتم نه؟چون تا حالا درعمرم سوار قطار نشده بودم.دانشکده محیطی بزرگ و جای خیلی گیج کننده ای است.هروقت از اتاقم بیرون می آیم گم میشوم.وقتی کمی از این گیجی درآمدم از وضع این جا برایتان مینویسم.ازدرس هایم هم برایتان میگویم.الان شنبه شب است و کلاس ها دوشنبه شروع میشوند.فعلا میخواستم فقط چندکلمه ای بنویسم تا با شما آشنا شوم.
    نامه نوشتن به کسی که نمیشناسی به نظر عجیب می آید.اصلا کلا نامه نوشتن برای من عجیب غریب است.چون من درعمرم بیشتراز سه چهاربار نامه ننوشته ام.برای همین ببخشید اگر نامه های من مثل نامه های درست و حسابی نیست.دیروز صبح قبل از حرکت خانم لیپت خیلی جدی با من حرف زدو تکلیف رفتار و اخلاق بقیه عمرم را تعیین کرد،مخصوصا راجع به رفتارم نسبت به آقای مهربانی که اینقدر در حق من بزرگواری کرده خیلی سفارش کرد و گفت باید خیلی احترامش را نگه دارم.ولی اخر شمارا به خدا من چطور به کسی که اسم خودش را جان اسمیت گذاشته درست و حسابی احترام بگذارم؟چرا اسمی انتخاب نکردید که کمی باکلاس تر باشد؟پس در این صورت دیگر دلیلی ندارد که آدم برای تیرک عزیز یا چوب لباسی عزیز نامه ننویسد.
    تمام این تابستان من راجع به شما خیلی فکر کردم.بعداز این همه سال تنهایی از اینکه بالاخره یک نفر به من علاقه پیداکرده احساس میکنم که خانواده ای پیداکرده ام والان بالاخره به کسی تعلق دارم واز این فکر واقعا احساس آرامش میکنم.ولی متاسفانه باید بگویم که وقتی راجع به شما فکر میکنم قوه ی تخیلم خیلی کم به فعالیت می افتد.من فقط سه چیز درباره ی شما میدانم:
    1.شما قد بلندید.
    2.شما ثروتمندید.
    3.شما از دخترها بیزارید.
    فکرکنم بهتر باشد بهتان بگویم آقای عزیز از دخترها بیزار که البته این یک جور توهینی است به خودم.یا بگویم آقای ثروتمند عزیز اما این هم توهین به شماست،چون انگار مهمترین چیز شما فقط همان پولتان است.تازه ثروت ظاهری ادم است.شاید شما تا آخر عمرتان ثروتمند نمانید.خیلی از آدم های بسیار باهوش در وال استریت خانه خراب شده اند.برای همین هم من تصمیم گرفته ام که به شما بگویم بابا لنگ دراز.امیدوارم بهتان برنخورد.این فقط اسم خودمانی شماست و به خانم لیپت هم نمیگوییم.
    دو دقیقه ی دیگر زنگ ساعت ده را میزنند.روزهای مارا زنگ های ساعت تقسیم میکنند و خوردن،خوابیدن و کلاس رفتن ما همه با صدای زنگ اعلام میشود.خیلی زندگی پرجنب و جوشی است.همه اش احساس میکنم اسب کالسکه آتش نشانی هستم.آهان چراغ ها خاموش شد!شب بخیر.
    میبینید چه قدر دقیق قوانین را رعایت میکنم.به خاطر اینکه در پرورشگاه جان گریر بزرگ شده ام.
    با تقدیم احترامات فراوان


    از جروشا ابوت به آقای بابا لنگ دراز اسمیت
    اول اکتبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    من عاشق دانشکده ام و عاشق شما که مرا به دانشکده فرستادید.خیلی خیلی خوشحالم.همیشه آنقدر هیجان زده ام که خیلی کم خوابم میبرد.نمی دانید اینجا چقدر با پرورشگاه جان گریر فرق دارد در خواب هم نمیدیدم که توی دنیا همچین جایی وجود داشته باشد.دلم برای کسانی که دختر نیستند و نمیتوانند به اینجا بیایند میسوزد.مطمئنم دانشکده ای که شما موقع جوانی به آن می رفتید به این خوبی نبوده.
    اتاق من توی یک برج است که قبل از ساختن بیمارستان جدید بیمارستان بوده.سه تا از دخترهای دیگر هم درهمین طبقه ی ما هستند.یکی از آنها سال اخر دانشکده است و عینک میزند و دائم به ما میگوید میشود کمی ساکت تر باشید؟دونفر دیگر هم به اسم سالی مک براید و جولیا راتلج پندلتون سال اولی هستند.سالی موی سرخ و بینی سربالا دارد و خودمانی است.جولیا از یک خانواده ی درجه یک نیویورک است و هنوز وجود مرا احساس نکرده.این دوتا هم اتاق هستند و من و آن دانشجوی سال آخر اتاق تکی داریم.معمولا به دانشجویان سال اول اتاق تک نمیدهند مگر خیلی کم.اما بدون اینکه من حتی تقاضا کنم به من اتاق تک داده اند.به نظرم رئیس اداره ی آموزش فکر کرده درست نیست یک دختر پدر و مادر دارو با تربیت با یک دختر پرورشگاهی هم اتاق باشد.میبینید،گاهی یتیم بودن هم مزایایی دارد!
    اتاق من در گوشه ی شمال غربی است و دو پنجره و یک چشم انداز دارد.وقتی آدم هجده سال با بیست نفر دیگر در یک سالن خوابیده باشد تنها بودن خیلی کیف دارد.این اولین باری است که من مجبور شدم با جروشا ابوت آشنا شوم.فکر کنم دارد ازش خوشم می آید.شما چطور؟
    سه شنبه
    دارند تیم بسکتبال سال اول را راه می اندازند شاید من هم انتخاب شوم.من ریزه میزه ام ولی در عوض خیلی تند و تیز و قوی و محکم هستم و وقتی دیگران بالا میپرند من از زیر پاهایشان میروم و توپ را می قاپم!
    عصرها تمرین در زمین ورزش که اطرافش را درخت های زرد و قرمز گرفته و بوی برگ هایی که میسوزد همه جارا برداشته و صدای خنده و داد فریاد بچه ها می آید،خیلی کیف دارد.اینها خوشبخت ترین دخترهایی هستند که من تا حالا دیده ام و من از همه ی آنها خوشبخت ترم.
    میخواستم نامه ای طولانی بنویسم و همه چیزهایی که دارم یاد میگیرم به شما بگویم(خانم لیپت میگفت شما میل دارید بدانید)ولی زنگ را زدند و تا ده دقیقه دیگر من باید لباس ورزش بپوشم و در زمین باشم.دعا نمیکنید من در تیم بسکتبال انتخاب شوم؟
    ارادتمند همیشگی شما،جروشا ابوت
    بعد التحریر(ساعت 9 شب):الان سال مک براید سرش را کرد توی اتاق من و گفت:آنقدر دلم برای خانه مان تنگ شده که دارم دق میکنم.تو چطور؟
    لبخندی زدم و گفتم من نه.فکر کنم بتوانم تحمل کنم.دلتنگی برای خانه از آن بیماری هایی است که حداقل من در برابر آن مصونیت دارم!چون تا حالا نشنیده ام کسی دلش برای پرورشگاه تنگ بشود.شما چطور،شنیده اید؟

    10اکتبر
    بابا لنگ دراز عزیز،
    اسم میکل آنژ به گوشتان آشناست؟
    او نقاش مشهوری بوده که در قرون وسطی در ایتالیا زندگی میکرده.همه ی دانشجویان انگار موقع درس ادبیات انگلیسی اورا میشناختند و چون من فکر میکردم او فرشته مقرب خداست همه ی کلاس به من خندیدند. به نظر هم همین می آید نه؟
    عیب دانشکده این است که همه توقع دارند خیلی از چیزهایی را که یاد نگرفته ای بدانی.این جور مواقع اعصاب آدم خیلی خرد میشود. ولی الان دیگر وقتی که دخترها راجع به موضوعی صحبت میکنند که من نمیدانم همان جور ساکت میمانم و بعدش در دانشنامه پیدایش میکنم و یاد میگرم.
    روز اول اشتباه ناجوری کردم.یک نفر اسمی از موریس مترلینگ بود و من پرسیدم:از دخترهای سال اول است؟و بعد فوری این شوخی در تمام دانشکده پیچید.اما درهرحال الان من هم مثل دیگران،دانشجوی باهوشی هستم و حتی از بعضی ها باهوش ترم!
    میخواهید بدانید چه اسباب اثاثیه ای در اتاقم چیده ام؟ترکیبی از رنگ های زرد و قهوه ای.رنگ اتاقم ملایم است و من پرده کتان و بالش ها،میز چوبی ماغون(دست دوم است،سه دلار خریدم)و صندلی از چوب راتان اتاقم را همه زرد رنگ خریده ام.یک قالیچه قهوه ای هم خریده ام که وسطش یک لک جوهر دارد ولی صندلی را طوری رویش میگذارم که معلوم نشود.
    پنجره ها خیلی بالاست و از پای پنجره نمیشود به طور عادی بیرون را دید.سالی مک براید به من کمک کرد تا این اثاثیه رااز حراجی دانشجویان سال آخر بخرم.سالی در خانواده بزرگ شده و از مبل و اثاث سردر می آورد.شما نمیدانید خرید کردن و پنج دلاری دادن و بقیه را پس گرفتن چه کیفی برای من داشت.برای اینکه من هیچوقت بیشتر از چند سنت پول نداشته ام.آه بابا جونم!مطمئن باشید من قدر این ماهانه را خوب میدانم.
    کنار سالی،واقعا به آدم خوش میگذرد،اما جولیا راتلج پندلتون کاملا برعکس است.عجیب است؛چه قدر این رئیس اداره آموزش در انتخاب هم اتاق ها کج سلیقه است.سالی با مزه است و شوخی میکند.اما جولیا از همه چیز حوصله اش سرمیرود و هیچوقت سعی نمیکند کمی خوب و دوست داشتنی باشد.در حقیقت معتقد است همین قدر که آدم از خاندان پندلتون است بدون چون و چرا به بهشت میرود.انگار من و جولیا به دنیا آمده ایم تا دشمن همدیگر باشیم.
    لابد حالا با بیتابی منتظرید ببینید من دارم چه چیزهایی یاد میگیرم:
    1-لاتین:جنگ دوم رومی ها و کارتاژ.هانیبال و قوایش دیشب در کنار رودخانه ی ترازیمنوس اردو زدند.آنها سرراه رومی ها کمین میکنند و صبح نبرد آغاز میشود؛رومی ها در حال عقب نشینی.
    2-فرانسه:24 صفحه از سه تفنگ دار،صرف سوم افعال بی قاعده.
    3-هندسه:استوانه ها تمام شده اند و به مخروط ها رسیده ایم.
    4-انگلیسی:انشا.سبک نگارش من از نظر وضوح و اختصار روز به روز دارد بهتر میشود.
    5-اعضا شناسی:به بخش دستگاه گوارش رسیده ایم.درس بعدی کیسه ی صفرا و لوزالمعده است.
    دوستدار شما و فراگیر علم و دانش،جروشا ابوت
    بعدالتحریر:باباجون امیدوارم هیچوقت لب به مشروب نزنید.الکل دشمن کبد است.
    چهارشنبه
    بابا لنگ دراز عزیز
    من اسمم را عوض کرده ام.
    البته در دفتر هنوز اسمم همان جروشاست ولی همه مرا جودی صدا میکنند.خیلی بد است که آدم نتواند غیر از یک اسم خودمانی اسمی روی خودش بگذارد نه؟البته من هنوز نتوانسته ام بااسم جودی کنار بیایم. فردی پرکینز قبل از اینکه حرف زدن را درست یاد بگیرد مرا به این اسم صدا میزد.کاش خانم لیپت در انتخاب اسم بچه ها یک کم بیشتر سلیقه به خرج میداد. انگار نام های خانوادگی را از روی دفتر تلفن برداشته،فامیلی ابوت در صفحه اول دفتر تلفن است.نام های کوچک را هم از هرجایی میتوانسته بردارد.لابد نام جروشا را از روی سنگ قبر برداشته!من همیشه از این اسم متنفر بوده ام ولی از جودی بدم نمی آید،بامزه است.اما جودی اسم دختر دیگری است نه من،اسم یک دختر شیرین،چشم آبی و عزیز دردانه و لوس خانواده است که در زندگی غمی نداشته.جالب نیست آدم این جوری باشد؟من هرعیبی داشته باشم حداقل کسی نمیتواند بگوید که خانواده ام مرا لوس بار آورده!ولی خیلی خوشم می آید که وانمود کنم همچین دختری هستم.برای همین خواهش میکنم از این به بعد به من بگویید جودی.
    میخواهید یک چیزی برایتان بگویم؟من سه جفت دستکش بچگانه خریده ام.البته قبلا هم دستکش های بچگانه ای که فقط دوتا جای انگشت دارد از درخت کریسمس به عنوان عیدی گیرم آمده اما هیچوقت دستکش های حسابی با جای پنج انگشت نداشته ام.حالا هربار دائم آن رااز کشوی میزم در می آورم و دستم میکنم.فقط این جوری میتوانم جلوی خودم را بگیرم تا آنها را سرکلاس دستم نکنم.(زنگ شام را زدند.خداحافظ)
    جمعه
    بابا جون معلم انگلیسی به من گفت که آخرین نوشته من عالی و سرشار از نوآوری بوده.باور کنید.این عین حرف های اوست.نظرتان چیه؟با توجه به چیزهایی که من در این هجده سال یاد گرفته ام انگار این غیر ممکن است نه؟هدف پرورشگاه جان گریر(همانطور که خودتان میدانید و از صمیم قلب با آن موافق هستید)همیشه این است که 97 یتیم را تبدیل به 97 قلو کودک مثل هم بکند.
    استعداد عجیب هنری من از وقتی رشد کرد که درهمان سنین پایین شروع کردم به کشیدن عکس خانم لیپت با گچ روی در انبار هیزم.
    امیدوارم از این که از خانه ی دوارن کودکی ام ایراد میگرم ناراحت نشوید.اما خوب شما دستتان باز است.اگر من بیش از حد گستاخی کنم میتوانید فوری جلوی چک ماهانه ام را بگیرید.البته گفتن این حرف خوب نیست ولی نباید از یک همچین دختری توقع ادب داشته باشید.چون بالاخره پرورشگاه بچه های سرراهی که مثل دبیرستان دخترخانم های با ادب نیست.
    بابا جون.آن قدر که شوخی های بچه های دانشکده برای من سخت است درس هایش مشکل نیست.بیشتر وقتها من نمیفهمم دخترها دارند چه میگویند.شوخی هایشان انگار مربوط به گذشته است که همه جز من میفهمند.احساس میکنم که در این عالم بیگانه هستم و زبان مردم را نمیفهمم.از اینموضوع واقعا احساس بدبختی میکنم.همیشه توی زندگی ام همین احساس را داشتم.در دبیرستان هم که بودم بچه ها دسته دسته دور هم جمع میشدند و فقط به من نگاه میکردند.همه میدانستند که من آدم عجیب غریبی هستم و با آنها فرق دارم.حس میکردم روی پیشانی ام نوشته پرورشگاه جان گریر.و بعد بعضی از آن خیرخواهاشان سعی میکردند بیایند و مودبانه با من صحبت کنند.اما من از همه شان بیزار بودم،وبیشتر از همه از آن خیرخواهاشان.
    این جا کسی نمیداند که من در پرورشگاه بزرگ شده ام.به سالی مک براید گفتم که پدر و مادرم فوت کرده اند ویک پیرمرد محترم و مهربان مرا به دانشکده فرستاده،و فعلا هم حقیقت محض را گفته ام.دوست ندارم فکر کنید من آدم بزدلی هستم ولی خیلی دلم میخواهد مثل دخترهای دیگر باشم ولی خاطره ی پرورشگاه جان گریر که سایه ی ترسناکش روی دوران کودکی من است،فرق بزرگ بین و من و آن هاست.اگر بتوانم به این خاطره پشت کنم و آن را از سر بیرون کنم شاید بتوانم مثل دخترهای خوب دیگر بشوم.چون فکر نمیکنم که تفاوت واقعی و ذاتی من و آنها وجود داشته باشد،نه؟در هر حال سالی مک براید که مرا دوست دارد!
    دوستدار همیشگی شما،جودی ابوت
    (جروشای سابق)
    صبح شنبه
    همین الان این نامه را یک بار دیگر دوباره مرور کردم.به نظرم خیلی غم انگیز آمد.آخر مگر نمیدانید من صبح دوشنبه امتحان دارم و باید هندسه را دوره کنم و سرما خورده ام و همه اش عطسه میکنم؟
    یک شنبه
    دیروز یادم رفت این نامه را پست کنم.برای همین حالا با عصبانیت پی نوشتی به آن اضافه میکنم. امروز صبح اسقفی برای ما صحبت کرد.حدس میزنید چه گفت؟
    (نکته ی بسیار مفیدی که انجیل برایمان بازگو میکند این است که فقرا از این جهت همیشه درکنار ما هستند و به این جهان آمده اند که ما بتوانیم دائم به آنها نیکی کنیم.)
    ملاحظه میکنید؟انگار فقراهم نوعی حیوان اهلی مفید هستند.اگر من مثل الان یک خانم حسابی نشده بودم بعد از مراسم عبادت میرفتم و هرچی از دهانم می آمد بارش میکردم.

    25 اکتبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    من الان در تیم بسکتبال هستم و باید بودید و میدید سر شانه ی چپم چه طور کبود شده!به رنگ آبی و قهوه ای سوخته درآمده که رده هایی از نارنجی تویش است.جولیا پندلتون خیلی سعی کرد انتخاب شود ولی نشد.
    هورا!هورا!
    میبینید بابا چه جنس خرابی دارم؟
    دانشکده و غذاهایش را دوست دارم.هفته ای دوبار بستنی به ما میدهند و صبح ها هم اصلا از حریره ی گندم خبری نیست.
    شما خواسته بودید من فقط ماهی یک بار برای شما نامه بنویسم،نه؟ اما من هرچند روز یک بار با نامه هایم روحیه تان را عوض کرده ام نه؟ آخر من آن قدر از این همه چیزهای تازه به هیجان آمده ام که باید حرف هایم را با یکی درمیان می گذاشتم.شما هم تنها کسی هستید که من میشناسم. لطفا مرا به خاطر پر شروشور بودنم ببخشید،به زودی آرام میگیرم.اگر نامه های من خسته تان میکند میتوانید آنها را به سطل کاغذهای باطله بیندازید.قول میدهم که تا اواسط نوامبر دیگر نامه ننویسم.
    دختر خیلی وراج شما،جودی ابوت


    15نوامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    گوش کنید ببینید امروز چی یاد گرفتم:
    مساحت محدب هرم ناقص و منتظم برابر است با نصف حاصل ضرب مجموعه ی محیط قاعده ها در ارتفاع هریک از دو ذوزنقه ی آن.(چی میگه!؟)
    البته به نظر درست نمی آید،ولی درست است؛من میتوانم آن را ثابت کنم.من تا حالا چیزی راجع به لباس هایم به شما نگفتم بابا نه؟ شش دست لباس نو وشیک و مخصوص خودم خریده ام.نه اینکه از یک نفر گنده تر از خودم به من رسیده باشد.شاید شما حس نکنید که این موضوع در زندگی یتیم چه اهمیتی دارد.شما این لباس ها را به من داده اید و من خیلی خیلی خیلی از شما متشکرم.تحصیلات نعمت بزرگی است ولی هیچ چیز مثل داشتن شش دست لباس نو نیست.شکر خدا که این لباس ها را خانم پریچارد که عضو مهمان هیئت مدیره است برای من انتخاب کرد نه خانم لیپت.یکی از لباس ها لباس شبی است از ململ صورتی و حریر(وقتی آن را میپوشم خیلی خوشگل میشوم)یک لباس آبی برای کلیسا،یک لباس مخصوص سرغذا از پارچه قرمز که رویش به سبک شرقی ها دست دوزی شده(وقتی آن را میپوشم شبیه کولی ها میشوم)ولباس دیگری از پارچه ی ابریشمی قرمز،یک کت و دامن خاکستری برای بیرون و خیابان و بالاخره یک دست لباس ساده برای سرکلاس.البته این لباس ها برای خانم جولیا راتلج پندلتون خیلی زیاد نیست ولی برای جروشا ابوت محشره!
    لابد حالا دارید پیش خودتان فکر میکنید این چه دختر سبک مغز و بی مایه ای است و حیف پول که خرج تحصیل یک دختر بشود نه؟
    ولی بابا جون شما هم اگر یک عمر از چیت پیچازی لباس پوشیده بودید متوجه میشدید من چه حالی دارم.تازه وقتی هم که به دبیرستان رفتم وارد دوره ای شدم که حتی بدتر از دوران چیت پیچازی یعنی دوره ی لباس های صدقه ای بود.نمیتوانید حس کنید که با چه ترس و لرزی با لباس های صدقه ای به مدرسه میرفتم.همه اش فکر میکردم حتما درکلاس مرا کنار دختری مینشانند که لباسم قبلا مال او بوده و او قضیه را در گوشی و با هرهر وکرکر خنده به دیگران میگوید.اگر تمام عمر جوراب ابریشمی بپوشم فکر نکنم اثر جای زخمی که روی قلبم است محو شود.
    ج.ابوت
    بعد التحریر:میدانم که نباید از شما توقع داشته باشم و به من تذکر داده اند که نباید با سوال هایم اذیت تان کنم،ولی بابا جون فقط یک بار. میخواستم بدانم شما خیلی پیرید یا فقط کمی پیر هستید؟سرتان تاس است،یا فقط کمی تاس است؟آخر خیلی سخته که آدم راجع به شما هم مثل قضایای هندسه انتزاعی فکر کند!مفروض است مرد ثروتمندی که از دخترها متنفر است ولی به دختر پررویی خیلی کمک کرده است.پیدا کنید قیافه او را؟
    لطفا جواب دهید

    19 دسامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    شما جواب سوال مرا ندادید در صورتی که خیلی هم مهم بود.
    شما تاس هستید؟
    من عکستان را دقیقا آن طور که به نظر میرسید با موفقیت تمام طراحی کردم تا رسیدم به سرتان،آن وقت بود که گیر کردم.نمیدانم موهای شما سفید است یا سیاه یا جوگندمی یا شاید هم اصلا هیچ کدام.
    اما مشکلم این است که آیا باید برایش یک کم مو بگذارم یا نه؟
    دوست دارید بدانید چم هایتان چه رنگی است؟خاکستری است و ابروهای تان سیخ و مثل سایبان است و دهانتان هم یک خط صاف که گوشه هایش به پایین کشیده شده است.
    دیدید که میدانم!شما پیرمردی شیک پوش و بداخلاق هستید.
    (زنگ کلیسا را زدند)
    ساعت 5/9 شب
    من یک قرار سفت و سخت با خودم گذاشته ام:اینکه هرچقدر هم که درس خواندنی داشته باشم هیچ وقت هیچ وقت شبها درس نخوانم و در عوض کتاب های معمولی بخوانم.همانطور که میدانید این کار خیلی لازم است.چون من 18 سال را با ذهنی خالی پشت سرگذاشته ام.بابا جون نمیدانید ذهنم چه ژرفنای جهل عمیقی است.تمام چیزهایی که دخترهایی که با خانواده ی درست و حسابی و خانه و زندگی و دوست و کتابخانه و با علاقه یادگرفته اند،حتی به گوش من هم نخورده.مثلا من هیچ وقت دیوید کاپرفیلد یا ایوانهو یا ریش آبی یا سیندرلا یا رابینسون کروزو یا جین ایر یا آلیس در سرزمین عجابت یا یک کلمه از آثار رودیارد کیپلینگ را نخوانده ام.نمیدانستم ر.ل.اس مخفف رابرت لویی استیونسن است،یا اینکه جورج الیوت زن بوده.من تاحالا عکس مونالیزا را ندیده ام و(باور کنید راست میگویم)اصلا اسم شرلوک هومز را نشنیده بودم. و حالا همه ی اینها را به اضافه ی خیلی چیزهای دیگر میدانم.با همه ی اینها لابد حس میکنید چه قدر من باید تلاش کنم تا به دیگران برسم.ولی خیلی کیف دارد که تمام روز منتظر شوم تا شب شود وبعد یک نوشته ی "مزاحم نشوید" پشت در بچسبانم و لباس خانه ی قرمز و شیکم را با دمپایی های خزدارم بپوشم و تمام بالش ها را پشت سرم روی کاناپه بگذارم و چراغ برنجی دانشکده را دم دستم روشن کنم و بخوانم و بخوانم و بخوانم.یک کتاب کافی نیست.من هم زمان چهارتا کتاب میخوانم.همین الان دارم اشعار تنیسون،بازار خودنمایی،قصه های ساده کیپلینگ و (تو را خدا نخندید) زنان کوچک را میخوانم.من فهمیده ام که تنها دختری در دانشکده هستم که زنان کوچک را نخوانده و هرچندکه تا حالا به کسی نگفته ام.ماه پیش یواشکی رفتم و با پول ماهانه ام یک دلارو دوازده سنت دادم و این کتاب را خریدم.
    زنگ ساعت 10 را زدند.
    شنبه
    آقا!این جانب افتخار دارد که کشفیات جدید خود را در زمینه هندسه به عرضتان برساند.جمعه ی گذشته به تحقیق خود درباره ی متوازی السطوح خاتمه دادیم و به منشورهای ناقص پرداختیم.البته فهمیدیم که را ناهموار و سربالایی است.


    یکشنبه
    تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع میشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور میشود از لای شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روی های طولانی برویم و اگر یخی باقی مانده باشد اسکیت بازی یاد بگیریم.بعدش هم قرار است یک عالم کتاب بخوانیم.
    خداحافظ بابا جون.خدا کند شما هم مثل من شاد باشید.
    دوستدار همیشگی شما،جودی
    بعدالتحریر:یادتان نرود به سوال من جواب بدهید.اگر نمیخواهید به خودتان زحمت بدهید و چیزی بنویسید به منشی تان دستور بدهید که یک تلگراف به من بزند.میتواند فقط بنویسد:
    سر آقای اسمیت تاس است.
    یا
    سرآقای اسمیت تاس نیست.
    یا
    موهای آقای اسمیت سفید است.
    ضمنا میتوانید 25 سنت پول تلگراف رااز پول ماهانه ی من کم کنید.
    خداحافظ تا ژانویه،کریسمس تان هم مبارک!
    اواخر تعطیلات کریسمس(تاریخ صحیح را نمیدانم)
    بابا لنگ دراز عزیز!
    دارد برف میبارد.شما کجا هستید؟دنیایی که من از پنجره ی ساختمان برج مان میبینم پوشیده از برف است و ازآسمان دانه های برف به اندازه ی پف فیل می آید.عصر است.آفتاب تازه دارد با رنگ زرد و سردش پشت تپه های سردتر و بنفش غروب میکند.من روی درگاه پنجره اتاقم نشسته ام و از آخرین روشنی روز استفاده میکنم تا برای شما نامه بنویسم.
    پنج سکه ی طلای تان مرا غافلگیر کرد.من عادت نکرده ام از کسی هدیه ی کریسمس بگیرم.شما تا حالا خیلی چیزها به من داده اید! در واقع هرچه دارم از شماست.احساس میکنم لیاقت هدیه های بیشتری را ندارم،با این حال خوشحال شدم.میخواهید بدانید با پولم چه خریدم؟
    1.یک ساعت مچی نقره که توی جعبه چرمی بود تا به مچم ببندم و به موقع سرکلاس بروم.
    2.یک جلد از اشعار ماتیو آرنولد.
    3.یک کیسه آب گرم.
    4.یک پتوی گرم مسافرتی(اتاقم سرد است)
    5. 500 برگ کاغذ کاهی برای چرک نویس(میخواهم به زودی کار نویسندگی را شروع کنم.)
    6.یک جلد فرهنگ مترادف ها(برای زیاد کردن گنجینه واژگان نویسنده)
    7.(آخری را خیلی دوست ندارم بگویم ولی میگویم)یک جفت جوراب ابریشمی.
    اگر میخواهید علتش را بدانید باید بگویم یک چیز پیش پاافتاده باعث شد من جوراب ابریشمی بخرم.جولیا پندلتون شب ها به اتاق من می آید که باهم هندسه بخوانیم.روی کاناپه می نشیند و جوراب ابریشمی پایش میکند و پاهایش را روی هم می اندازد.اما صبر کنید!به محض اینکه جولیا از تعطیلات برگردد جوراب های ابریشمی ام را می پوشم و به اتاقش می روم و روی کاناپه اش مینشینم.می بینید بابا جون چه موجود بدبختی هستم؟ولی حداقل صاف و ساده ام.شما هم لابد سابقه ی مرا در پرورشگاه می دانید که آدم بی عیب و نقصی نیستم،نه؟
    خلاصه(معلم انگلیسی مان سرکلاس هربار جمله اش را با این کلمه شروع میکند)که از این هفت هدیه بسیار ممنونم.من دارم وانمود میکنم که این ها از طرف خانواده ام در یک جعبه پستی از کالیفرنیا برایم رسیده.ساعت را پدرم،پتوی سفری را مادرم،کیسه آب گرم را مادربزرگ-که همیشه نگران است مبادا در این هوا سرما بخورم-و کاغذهای کاهی را برادر کوچکم هاری فرستاده.خواهرم ایزابل هم جوراب های ابریشمی،خاله سوزان هم اشعار ماتیو آرنولدو عمو هاری (که اسمش را روی برادر کوچکم گذاشته اند)هم فرهنگ لغات را فرستاده است.البته او میخواست شکلات بفرستد اما من اصرار کردم به جایش این فرهنگ مترادف ها را بفرستد.
    شماکه مخالف نیستید نقش همه ی خانواده مرا یکجا بازی کنید،هستید؟
    حالا میخواهید از تعطیلاتم برایتان بگویم یا فقط به تحصیلات و این جور چیزهای من علاقه دارید؟
    اسم دختر تگزاسی لئونورا فنتون است(تقریبا به همان مضحکی اسم جروشا ابوت است،نه؟)من دوستش دارم ولی نه به اندازه سالی مک براید.من هیچکس را به اندازه سالی دوست ندارم،البته غیر از شما.من باید همیشه شما را بیش از همه دوست داشته باشم،چون شما یک نفره جای همه خانواده من هستید.من و لئونورا و دو دختر سال دومی هر روز که هوا خوب بود دامن و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و کلاه سرمان میگذاشتیم و چوب به دست سرتاسر این حوالی و دهکده را قدم زنان میگشتیم.یک دفعه هم چهار مایل رفتیم تا شهر و به رستورانی که دخترهای دانشکده غذا میخورند رفتیم،و لابستر کباب شده(35 سنت)و دسر کیک با آرد گندم سیاه و شیره ی افرا(15 سنت)خوردیم. مقوی و ارزان.
    خیلی چسبید!مخصوصا به من،چون زمین تا آسمان با غذاهای پرورشگاه فرق داشت.هروقت که از محوطه ی داشنکده بیرون میروم احساس میکنم محکوم فراری هستم.یک دفعه بدون اینکه متوجه شوم شروع کردم برای دیگران احساساستم را بیان کردن.ولی گربه هنوز از کیسه درنیامده بود که دمش را گرفتم و دوباره برش گرداندم توی کیسه.خیلی برایم مشکل است چیزهایی را که توی دلم است به کسی نگویم.من ذاتا اهل درد دلم و اگر شما را نداشتم تا حرف هایم را باهاش درمیان بگذارم دق میکردم.
    جمعه قبل در ساختمان فرگوسن هال جشن شیرینی پزان داشتیم.همه مان روی هم رفته از دختران سال اول و دوم گرفته تا سال سوم و چهارم،بیست و دو نفر بودیم.
    آشپزخانه ی آنجا بزرگ است و ظروف مسی و قابلمه و کتری،ردیف روی دیوار سنگی آویزان است.در ساختمان فرگوسن هال 400 دختر زندگی میکنند.سرآشپز آن جا که کلاه و پیش بند سفید داشت بیست و دو دست پیش بند و کلاه نمیدانم از کجا،برای ما آورد و ما آنها را پوشیدیم و شدیم عین آشپزها.
    گرچه من شیرینی بهتر از آن هم دیده ام ولی خیلی خوش گذشت.وقتی بالاخره کار تمام شد و سرتا پایمان و در و دستگیره همه چسب چسبو شد،آن وقت با همان کلاه و پیشبند آشپزی صفی تشکیل دادیم و درحالی که هرکدام قاشق یا چنگال بزرگ یا ماهیتابه به دست داشتیم در راهروهای خالی به طرف سالن اداری که تعدادی از استادها شب آرامی را در آن می گذراندند رژه رفتیم.بعد درحالی که سرودهای دانشکده را برایشان میخواندیم شیرینی به آنها تعارف کردیم.آنها هم مودبانه ولی با شک و تردید برمیداشتند.
    خب میبینید بابا جون چه قدر من دارم در تحصیل پیشرفت میکنم؟
    فکر نمیکنید باید به جای نویسنده نقاش بشوم؟
    دو روز دیگر تعطیلات تمام میشود و من از اینکه دخترها را میبینم خوشحالم.برجی که در آن هستم کمی سوت و کور است.وقتی در ساختمانی که برای 400 نفر ساخته شده 9 نفر زندگی کنند معلوم است که جا برای آن 9 نفر کمی گل و گشاد است.
    نامه یازده صفحه شد.بیچاره بابا،حتما خیلی خسته شدید!اولش میخواستم فقط یک یادداشت تشکر آمیز مختصر بنویسم ولی وقتی شروع کردم انگار دیگر قلمم خودش پیش رفت.
    خداحافظ.از اینکه به یاد من هستید ممنونم.من باید خیلی خوشحال باشم ولی ابر کوچک و ترسناکی افق را تیره کرده است:امتحان های فوریه در راه است.
    فدای شما،جودی
    بعدالتحریر:شاید صحیح نباشد که من بنویسم فدای شما.اگر اینجوری است معذرت میخواهم.ولی آخر من باید یک نفر را دوست داشته باشم و باید بین شما و خانم لیپت فقط یکی را انتخاب کنم،برای همین بابا جون عزیزم می بینید که باید تحمل کنید،چون من نمیتوانم خانم لیپت را دوست داشته باشم.

    شب
    بابا لنگ دراز عزیز
    باید بودید و میدید چه جوری همه ی دانشکده دارند درس میخوانند.همه انگار فراموش کرده ایم که اصلا تعطیلاتی داشته ایم.در چهار روز گذشته من پنجاه و هفت فعل بی قاعده را در مغزم فرو کرده ام،فقط خداکند تا موقع امتحان ها توی مغزم بماند.بعضی از دخترها بعد از امتحان کتاب های درسی خود را می فروشند ولی من میخواهم کتاب هایم را نگه دارم و بعد از اینکه فارق التحصیل شدم همه ی سوادم را در یک ردیف قفسه ی کتابخانه ام بچینم تا وقتی لازم شد چیزی را مفصل تر بدانم فوری به آنها مراجعه کنم.اینطوری آدم راحت تر و دقیق تر معلوماتش را حفظ میکند تا اینکه بخواهد به ذهنش بسپرد.
    جولیا پندلتون برای سرزدن به من به اتاقم آمد و یک ساعت تمام ماند.صحبت را از خانواده شروع کرد و من هر چه کردم نتوانستم حرفش را قطع کنم.میخواست بداند اسم دوران دختری مادرم چه بود.تو را خدا تا حالا دیدید یک نفر همچین سوال بی جایی از یک بچه ی سر راهی پرورشگاه بکند؟آن قدر شهامت نداشتم که بگویم نمیدانم.برای همین با بدبختی اولین اسمی را که به ذهنم آمد گفتم و این اسم مونتگومری بود.آن وقت جولیا می خواست بداند که من از مونتگومری های ماساچوستم یا مونتگومری های ویرجینیا؟
    مادر جولیا از راترفوردهاست.خانواده اش با کشتی آمده اند آمریکا و با هانری هشتم قرابت سببی داشتند.از طرف پدری هم نسبت شانبه قبل تر از حضرت آدم میرسد.خلاصه سربلند ترین شاخه های شجر نامه ی خانواده ی او به میمونی از عالی ترین نژادها میرسد که موی بسیار لطیف و دم بسیار درازی دارد.
    من میخواستم امشب نامه ی شاد و خوب و مفرحی برای تان بنویسم ولی خیلی خواب آلود و نگرانم.سال اولی ها بخت خوشی ندارند.
    دوستدار شما جودی ابوت،که در حال امتحان دادن است
     

    موضوعات مشابه

    baranbahar از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.