1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

رمان بابا لنگ دراز-قسمت 4

شروع موضوع توسط sepideh در ‏27 آوریل 2013 در انجمن رمان های ایرانی و خارجی

  1. sepideh

    sepideh کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2012
    ارسال ها:
    5,631
    تشکر شده:
    4,036
    جنسیت:
    زن
    چهارم مه
    بابا لنگ دراز عزیز
    شنبه ی گذشته روز رژه بود،یک روز تماشایی.اولش همه ی کلاس ها در حالی که لباس کتان سفید پوشیده بودند رژه رفتند.دانشجویان سال آخر چترهای ژاپنی آبی و طلایی و سال سومی ها پرچم های زرد و سفید در دست داشتند.دست بچه های کلاس ما بادکنک های زرشکی بود و چون دائم دستمان شل میشد و بادکنک ها میرفتند آسمان خیلی قشنگ شده بود.سال اولی ها کلاه کاغذی سبز با نوار های رنگی بلند سرشان گذاشته بودند.دسته ای موزیک از شهر آورده بودندکه لباس های یک دست آبی داشتند.ده دوازده نفر آدم بامزه هم که مثل دلقک های سیرک بودند در فواصل برنامه ها تماشاچی ها را سرگرم میکردند.
    جولیا لباس مردهای شکم گنده ی دهاتی را پوشیده بود و سبیل گذاشته بود و یک گردگیری از پارچه ی کتان و یک چتر گل و گنده در دست داشت.پاتسی موریاتی(یا در حقیقت پاتریچی.تا حالا همچین اسمی به گوشتان خورده بود؟خانم لیپت هم نمیتواند بهتر از این اسم انتخاب کند) که دختری است قد بلند و لاغر،زن جولیا بود(چی میگه؟)و کلاه مسخره و سبزی یک وری،روی گوشش گذاشته بود.در تمام نمایش آنها صدای قهقهه ی خنده بلند بود.جولیا نقش خودش را خیلی خوب بازی میکرد.من اصلا توی خواب هم نمیدیدم که کسی از خانواده ی پندلتون-با عرض معذرت از آقای جروی-آن قدر استعداد بازی کمدی داشته باشد.اگرچه من آقای جروی را یک پندلتون واقعی نمیدانم.همانطور که شما را به عنوان یکی از اعضای هئت امنا ی پرورشگاه به رسمیت نمیشناسم.
    من و سالی جزو این نمایش نبودیم برای اینکه در مسابقات شرکت داشتیم.خب فکر میکنید چه شد؟(آبش و کشیدیم چلو شد)هردوی ما حداقل در بعضی مسابقه ها برنده شدیم!
    اولش در پرش طول شرکت کردیم و باختیم،ولی سالی پرش با نیزه را(با پریدن هفت پا و سه اینچ)برد و من در دوی سرعت برنده شدم(با اختلاف هشت ثانیه)
    آخرش خیلی به نفس نفس افتاده بودم ولی خیلی کیف داشت.تمام کلاس بادکنک های شان را تکان می دادند و هورا می کشیدند و دم گرفته بودند:
    -جودی ابوت چش شده؟
    -حالش خوبه.
    -حال کی خوبه؟
    -جودی اب...بوت!
    و این افتخاری واقعی بود بابا جون.بعد بدو بدو به چادر رختکن برگشتم و بدنم را با الکل تمیز کردند و یک لیمو دادند که بمکم.می بینید که ما هم مثل ورزشکارها کاملا حرفه ای هستیم!برنده شدن در مسابقات به خاطر کلاس خیلی خوب است.چون هر کلاسی که تعداد پیروز هایش بیشتر باشد آخر سر برنده ی جام قهرمانی سال میشود.امسال دانشجویان سال آخر با 70 امتیاز برنده ی جام قهرمانی شدند.
    کانون ورزش هم به همه ی برندگان در سالن ورزش شام داد.شام خوراک خرچنگ(اه)و بستنی شکلاتی بود که آنها را به شکل توپ بسکتبال درآورده بودند.
    دیشب تا نصف شب رمان جین ایر را می خواندم.بابا جون سن شما آن قدر هست که شصت سال پیش یادتان مانده باشد؟اگر این طوری است آیا واقعا مردم آن موقع مثل آدم های رمان جین ایر حرف میزدند؟
    خانم بلانش متکبر به خدمتکار میگوید:ای فرومایه از پرحرفی دست بردار و فرمان مرا اجرا کن.آقای روچستر وقتی منظورش آسمان است از جایگاه ابرها حرف میزند و آن زن دیوانه مثل کفتار میخندد و پرده های دور تخت را آتش میزند و تور عروسی را پاره میکند و گاز میگیرد.این رمان یک اثر رمانتیک ناب است با وجود این همین طور میخوانی و میخوانی و میخوانی.نمیدانم چطور یک دختر توانسته همچین کتابی بنویسد،مخصوصا دختری که در کلیسا بزرگ شده.در وجود خواهران برونته چیزی هست که مرا شیفته ی خودشان میکنند:کتاب هایشان و زندگی و روحیه شان.از کجا چینین روحیه ای را به دست آوردند؟وقتی قسمت مشکلات جین کوچولو را در مدرسه ی خیریه میخواندم آنقدر عصبانی شدم که مجبور شدم بروم بیرون و قدم بزنم.چون دقیقا حس میکردم او چه کشیده.وبه خاطر این که خانم لیپت را میشناختم میتوانستم آقای براکل هرست را پیش خودم مجسم کنم.
    بابا جون خشمگین نشوید من نمیخواهم به طور غیر مستقیم بگویم که جان گریر مثل موسسه ی خیریه ی لوود است.ما غذا و پوشاک فراوان،آب کافی برای شست و شوی خودمان،و یک کوره در زیر زمین داشتیم ولی ای دو موسسه شباهت های زیادی به همدیگر دارند.زندگی های ما کاملا یکنواخت و بدون هیجان بود.هیچ اتفاق جالبی رخ نمیداد غیر از بستنی روز یکشنبه که حتی آن هم تکراری بود.در تمام هجده سالی که من آن جا بودم فقط شاهد یک ماجرا بودم:وقتی که انبار هیزم آتش گرفت.دراین موقع مارا مجبورکردند نصق شب از خواب بلند شویم و لباس بپوشیم تا اگر یک وقت ساختمان آتش گرفت آماده باشیم ولی ساختمان آتش نگرفت و مارا دو مرتبه به رختخواب هایمان برگرداندند.
    همه دوست دارند گاهی با اتفاق های غافلگیر کننده رو به رو شوند.این میل شدید بشر میلی کاملا طبیعی است.
    ولی زندگی من تا روزی که خانم لیپت مرا به دفتر خواست و گفت آقای جان اسمیت میخواهند مرا به دانشکده بفرستند یک نواخت بود.تازه موقع اعلام این خبر هم آنقدر طولش داد که من از شنیدنش زیاد جا نخوردم.
    میدانید بابا به نظر من مهم ترین ویژگی آدمها تخیل آنهاست.چون آدم میتواند با کمک تخیل خودش را جای دیگران بگذارد.به علاوه تخیل آدم را مهربان و دلسوز و با شعور میکند.پرورشگاه باید تخیل بچه ها را پرورش بدهد اما جان گریر فوری کوچکترین کورسوی تخیل را خاموش میکرد..از طرف دیگر فقط ویژگی وظیفه شناسی بچه ها را تقویت میکرد.به نظر من بچه ها نباید معنی این کلمه را یاد بگیرند،این کار زشت و نفرت انگیز است.بلکه باید هر کاری را عاشقانه انجام بدهند.
    صبرکنید آن پرورشگاه یتیمانی را که من میخواهم رئیسش شوم ببینید!من شب ها با این فکر شیرین به خواب میروم.نقشه ی آن را با جزئیات ریزش در ذهن ترسیم میکنم:خوراک،پوشاک،درس،تفر ح و تنبیه بچه ها را مشخص میکنم؛چون گاهی حتی از بهترین یتیم ها هم رفتار بد سر میزند(میگم عقده ای...میگی نه!!)
    ولی در هرحال آنها باید خوش باشند و هرچه هم در بزرگی مشکلاتشان زیاد باشد باید وقتی به دوران کودکی خود نگاه میکنند ببینند د.ران خوشی داشته اند.و اگر خودم هم بچه دار شدم هرچه هم که ناراحتی داشته باشم نمیگذارم تا وقتی بچه ها بزرگ نشدند غم و غصه بخورند.(زنگ کلیسا را زدند.بعدا این نامه را تمام میکنم.)
    پنج شنبه
    امروز بعد از ظهر وقتی از آزمایشگاه برگشتم دیدم ستجابی روی میز عصرانه نشسته و دارد با بادام از خودش پذیرایی میکند.الان که هوا گرم شده و پنجره ها را باز میگذاریم باید از این نوع مهمان ها پذیرایی کنیم.
    شاید فکر میکنید که چون دیشب جمعه بوده و ما امروز کلاس نداشتیم شب آرامی را گذرانده ام و یک سری از کتاب های استیونسن را که از پول جایزه ام خریده بودم خوانده ام نه؟
    بابا جون اگر این جوری فکر میکنید معلوم میشود تا حالا اصلا در دانشکده ی دخترانه نبوده اید.(تورو خدا میخواستی باشه!)بابا جون شش نفر از رفقا آمدند این جا که باسلق درست کنندو یکی از آنها مایه ی باسلق را درست وسط بهترین قالی ما ریخت طوری که اصلا دیگر نمیشود پاکش کرد.
    تازگی ها اشاره ای به درس هایم نکرده ام اما هر روز درس میخوانیم.با وجود اینکه خوب است آدم درس را ول کند و راجع به مسائل کلی زندگی صحبت کند.گو اینکه بحص های من و شما همیشه یک طرفه است ولی این تقصیر خود شماست.من همیشه از جواب شما به نامه هایم استقبال میکنم.
    سه روزه که دارم گاهی که وقت میکنم این نامه را مینویسم.میترسم دیگر خیلی خسته شده باشید!
    خداحافظ آقای نازنین،جودی
    آقای بابا لنگ دراز اسمیت
    جناب!پس از گذراندن درس منطق و کسب دانش چگونگی نگارش رئوس مطالب در بحص تصمیم گرفته ام که نامه هایم را به شکل زیر بنویسم.نامه،همه ی اطلاعات لازم را دارد بدون اینکه اطناب مخل داشته باشد[​IMG]نمنه؟)
    1-در این هفته امتحان های کتبی زیر را داریم:
    الف-شیمی
    ب-تاریخ
    2-دارند یک خوابگاه جدید می سازند.
    الف-مصالح آن عبارت است از:
    1-آجر قرمز
    2-سنگ خاکستری
    ب-میزان گنجایش آن هم به قرار زیر است:
    1-یک رئیس دانشکده،پنج استاد
    2-دویست دختر دانشجو
    3-یک مسئول ساختمان،سه آشپز،بیست مفر پیشخدمت زن،بیست نفر خدمتکار زن.
    3-امشب برای دسر فرنی داشتیم.
    4-من دارم یک مطلب خاص درباره ی منابع نمایشنامه های شکسپیر مینویسم.
    5-لومک هاون امروز بعد از ظهر در بازی بسکتبال سکندری خورد و به زمین افتاد:
    الف-شانه اش از جا در رفت.
    ب-زانویش کبود شد.
    6-یک کلاه تازه خریده ام که با این چیزها تزئین شده:
    الف-روبان مخمل آبی
    ب-دوتا شاه پر آبی
    ج-سه تا منگوله ی قرمز.
    7-ساعت نه و نیم است.
    8-شب بخیر.

    دوم ژوئن
    بابا لنگ دراز عزیز
    نمیدانید چه اتفاق جالبی افتاده.
    خانواده ی مک براید از من دعوت کرده اند تا تابستان بروم اردوی آدیرون داکس پیش شان.این اردوگاه مال یک جور باشگاه و روی دریاچه ی کوچک و زیبایی در وسط جنگل است.اعضای مختلف باشگاه بین درخت ها خانه های چوبی پراکنده ای برای خود درست کرده اند و روی دریاچه قایقرانی میکنند و پیاد از این اردو میروند و در خود باشگاه هم هفته ای یک بار جشن میگیرند.جیمی مک براید هم قرار است از یک نفر از دوستان دانشکده اش بخواهد که مدتی از تابستان پیش انها باشد.
    به نظر شما خانم مک براید لطف نکرده که از من خواسته بروم؟از قرار معلوم کریسمس که پیش انها بودم از من خوشش امده.ببخشید که نامه ام کوتاه است،فقط برای این نامه نوشتم که بدانید من آماده ی رفتن به این سفر تابستانی ام.
    ارادتمند شما،با روحیه ای بسیار خوب،جودی
    پنجم ژوئن
    بابا لنگ دراز عزیز
    منشی شما همین الان در نامه ای برای من نوشته اطلاع داده که آقای اسمیت ترجیح میدهند که من دعوت خانم مک براید را قبول نکنم و باید مثل تابستان سال گذشته به لاک ویلو بروم.
    بابا جون چرا،چرا،چرا؟
    شما متوجه قضیه نیستید.خانم مک براید واقعا و از صمیم قلب دلش میخواهد که من پیش آنها بروم.من اصلا مزاحمشان نیستم بلکه به آنها کمک میکنم.آنها خدمتکار زیاد ندارند.من و سالی خیلی کارهای خوب از دستمان بر می آید که برایشان انجام بدهیم.این برایم من فرصتی عالی است که خانه داری یاد بگیرم.هر زنی باید این کار را بلد باشد،ولی من فقط پرورشگاه داری بلدم.(چه فرقی موکونه؟)
    دختری به سن و سال من در اردو نیست و خانم مک براید دلش میخواهد که من و سالی با هم باشیم.من و سالی داریم برنامه ریزی میکنیم که تمام کتاب های انگلیسی . جامعه شناسی بخوانیم و درباره اش بحث کنیم راحت تر میتوانیم حفظ شان کنیم.
    تازه با مادر سالی در یک خانه بودن خودش برای من درس زندگی است.مادر سالی جالب ترین،بامزه ترین،اجتماعی ترین و جذاب ترین زن دنیاست.سر از همه چیز درمی آورد.فکرش را بکنید که من چند تابستان را با خانم لیپت گذرانده ام و چه قدر خوشم می آید که با کسی که درست نقطه ی مقابل اوست باشم.نترسید،من جای آنها را تنگ نمیکنم چون خانه شان از پلاستیک ساخته شده و وقتی مهمان زیاد دارند فوری چند چادر در جنگل می زنند و پسرها را می فرستند بیرون.ورزش در هوای آزاد تابستانی در هر لحظه برای سلامتی ادم بسیار مفید است.جیمی مک براید هم میخواهد به من اسب سواری،تیراندازی و پارو زنی و آه خیلی چیزهای دیگر را که من باید بلد باشم یاد بدهد.من هیچ وقت چنین زندگی دوستداشتنی،شاد و فارغ البالی را نداشته ام(ها؟)و به نظرم همه ی دختر ها حداقل یک بار در زندگی استحقاق داشتن همچین زندگی ای را دارند.البته من هرکاری که شما بگویید می کنم اما تو را خدا،تو را خدا(چه باحال تو را خدا)بگذارید بروم بابا،تا حالا هیچ وقت اینقدر دوست نداشتم جایی بروم.
    این نامه را جروشا ابوت نویسنده ی بزرگ آینده به شما ننوشته بلکه صرفا دختری به نام جودی نوشته.
    نهم ژوئن
    آقای جان اسمیت
    جناب نامه ی مورخه ی هفتم ماه جاری شما رسید.طبق رهنمود حضرت عالی از طریق منشی تان واصل شد جمعه ی بعد عازم ییلاق لاک ویلو خواهم شد تا تابستان را در آنجا بگذرانم.
    ارادتمند همیشگی
    (دوشیزه)جروشا ابوت
    ییلاق لاک ویلو





    سوم اوت
    بابا لنگ دراز عزیز
    تقریبا دو ماه از آخرین باری که به شما نامه نوشته ام می گذرد؛میدانم که این کار درستی نیست ولی تابستان امسال زیاد شما را دوست نداشته ام.می بینید که چه قدر رک هستم.(رک بودنت بخوره تو سرت)
    شما نمی توانید بفهمید(نفهم خودتی)که چقدر از نرفتن به اردوی خانواده ی مک براید دلم شکست!البته میدانم که شما قیم من هستید و من باید در تمام مسائل خواسته ی شما را در نظر بگیرم ولی من دلیل این کار را نفهمیدم.معلوم بود که این بهترین فرصت برای من است.اگر من بابا بود و شما جودی حتما بهتان میگفتم:خدا پشت و پناهت بچه جان برو خوش باش یک عالمه آدم جدید را ببین و یک عالمه چیز تازه یاد بگیر.در هوای آزاد زندگی کن قوی و سرحال شو و برای کار و تلاش سال بعد حسابی استراحت کن.(بخواب بابا توهم)
    ولی شما ابدا چنین چیزی ننوشتید!فقط یک سطر نامه ی کوتاه و صریح از منشی تان رسید که دستور می داد به لاک ویلو بروم.
    این جور دستور های خشک و غیر مستقیم شما مرا آزار میدهد.(چه بهتر)به نظرم اگر یک ذره از علاقه و احساساتی که من نسبت به شما دارم شما به من داشتید گاهی به جای ان نامه های ماشین شده و مزخرف منشی تان چند کلمه ای با دست خط خودتان برای من نامه می نوشتید.(چه غلطا)اگر من کوچک ترین علامتی در دست شما داشتم که شما به من اهمیت میدهید هرکاری که در این دنیا بتواند خوشحالتان کند برایتان انجام می دادم.
    می دانم که او اول هم قرار بوده من نامه های مودبانه و طولانی و مفصل بنویسم و توقع جواب هم نداشته باشم.شما دارید طبق قرار داد عمل میکنید یعنی من دارم درس میخوانم و لابد فکر میکنید که من دارم بر خلاف قرارمان رفتار میکنم!
    ولی بابا باور کنید این قرارداد سختی است.واقعا میگویم.من بدجوری تنها هستم و شما تنها کسی هستید که من باید بهش علاقه داشته باشم اما شما مثل شبح هستید.آدمی خیالی که من در ذهن خود ساخته ام وشاید هم شمای واقعی اصلا شباهتی به شمای خیالی من نداشته باشد.اما شما یک بار که من در بهداری بستری بودم برایم پیغامی روی یک کارت فرستادید که حالا هروقت بدجوری احساس تنهایی میکنم کارت شما را بیرون می آورم و ان را دوباره میخوانم.
    فکر نمیکنم که اصلا چیزهایی را که موقع شروع این نامه میخواستم بهتان بگویم گفته باشم.ولی میخواستم بگویم که:
    اگر چه هنوز دلخورم-چون این جور آدم را گرفتن و به زور،مستبدانه،غیرمنطقی و قلدرمآبانه به دست قضا و قدر نامرئی سپردن،خیلی خفت بار است-(به درک)ولی به نظرم وقتی یک مفر مثل شما نسبت به من مهربان و دست و دلباز و با محبت شد به نظرم حق دارد اگر دلش خواست مستبد،غیر منطقی وقلدرماب بشد و ادم را به دست قضا و قدر نامرئی بسپرد.برای همین من شما را می بخشم و دوباره سرحال و خوشحال میشوم.(چه غلطا....اوهو دختره رو)اگرچه هنوزم وقتی نامه های سالی درباره ی این که چقدر در اردوگاه بهشان خوش میگذرد به دستم مرسد ناراحت میشوم!
    با این حال ما این موضوع را مسکوت می گذاریم و از نو شروع می کنیم.
    در این تابستان من دائم مشغول نوشتن بوده ام و چهار داستان کوتاه نوشتم و برای چهار مجله ی مختلف فرستادم.خب میبینید که دارم تلاش میکنم نویسنده بشوم.یک کارگاه برای خودم در گوشه ی زیر شیروانی راه انداخته ام.همان جا که قبلا در روزهای بارانی اتاق بازی اقای جروی بود.این اتاق در گوشه ی خنک و بادگیری است و دو پنجره دارد که درخت های افرا رویش سایه می اندازند و یک خانواده ی سنجاب قرمز هم گوشه ی آن لانه کرده اند.چند روز دیگر نامه ی جالب تری می نویسم و تمام اخبار ییلاق را برایتان میگویم.
    ما منتظر بارن هستیم.
    ارادتمند همیشگی،جودی
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.