1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

رمان بابا لنگ دراز-قسمت 6

شروع موضوع توسط sepideh در ‏27 آوریل 2013 در انجمن رمان های ایرانی و خارجی

  1. sepideh

    sepideh کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2012
    ارسال ها:
    5,631
    تشکر شده:
    4,036
    جنسیت:
    زن
    سوم اکتبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    دوباره در دانشکده و دانشجوی سال آخر هستم همچنین سردبیر مجله ی ماهانه ی دانشکده.به نظرتان باورکردنی نمی آید که این دختر فرهیخته،چهار سال پیش در پرورشگاه جان گریر بوده نه؟ما در امریکا خیلی زود به جایی میرسیم!
    حالا نظرتان راجع به این اتفاق چیه؟آقای جروی در یادداشتی که به لاک ویلو فرستاده و از آنجا مجددا آن را برای من اینجا فرستاده اند از من معذرت خواسته چون یکدفعه متوجه شده پاییز امسال نمیتواند به لاک ویلو بیاید با خاطر اینکه چندتا از دوست هایش از او دعوت کرده اند بروند قایقرانی و او دعوتشان را قبول کرده.نوشته امیدوار است که تابستان به من خوش گذشته باشد و در ییلاق خوش باشم.اما او در تمام این مدت میدانست که من پیش خانواده مک براید هستم چون جولیا بهش گفته بود!بهتر است شما مرد ها این حقه بازی ها را به زن ها بسپارید چون اصلا فوت و غنش را بلد نیستید.
    جولیا چمدانی پر از لباس های محشر و نو با خودش آورده.لباس شب کرپ رنگین کمانی و مارک لیبرتی اش واقعا برازنده ی فرشته های بهشت است.من فکر میکردم لباس های امسال خودم زیبا و بی همتا هستند!من با تقلید از مدل لباس های خانم پاترسن با کمک یک خیاط ارزان این لباس ها را دوختم و اگر چه لباس ها لنگه ی اصلش درنیامده اما تا وقتی جولیا لباس هایش را از چمدان در نیاورده بود واقعا خوشحال بودم.ولی حالا برای این زنده ام که پاریس را ببینم.
    بابا جون خوشحالید که دختر نشدید؟لابد به نظرتان می آید که این همه جار و جنجال سرلباس کاملا احمقانه است نه؟بله هست.شک نکنید.ولی همش تقصیر خود شماست.
    آیا داستان آن عالم آلمانی را شنیده اید که زینت آلات را زاید میدانست و خوار میشمرد و طرفدار این بود که زن ها لباس هایی مناسب و فقط برای پوشاندن بدنشان به تن کنند؟زن آن عالم که آدمی حاضر به خدمت و مهربان بود اصلاح لباس را قبول کرد.فکر میکنید آن عالم بعدش چه کار کرد؟به دختری آوازه خوان فرار کرد!
    ارادتمند همیشگی شما،جودی
    بعدالتحریر:خدمتکار خانم در راهروی خوابگاه ما پیش بند های چیت و راه راه آبی میپوشد من میخواهم پیش بندی قهوه ای برایش بخرم و پیش بندهای راه راه آبی خودش را بریزم توی دریاچه برود ته آب.هروقت چشمم به آنها می افتد یاد دوران پرورشگاه می افتم و پیشتم تیر میکشد.
    17 نوامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    آینده یادبی من دچار ضایعه ای جدی شده است!نمیدانم به شما بگویم یا نه ولی احتیاج به همدردی دارم یک جور همدردی توام با سکوت لطفا تو را خدا در نامه بعدی تان با اشاره به آن زخم مرا تازه نکنید.
    تمام شب های زمستان قبل و تمام تابستان در ساعت هایی که به شاگرد های کودن خودم لاتین درس نمی دادم مشغول نوشتن کتابی بودم.درست قبل از باز شدن دانشکده کتاب را تمام کردم و آن را برای یک ناشر فرستادم.کتاب دوماه پیش ناشر بود طوری که من مطمئن شدم میخواهد آن را چاپ کند ولی دیروز صبح بسته ای با پست پیشتاز به دستم رسید(سی سنت هزینه اش شده بود)آقای ناشر کتاب را با نامه ای محترمانه و پدرانه ولی صریح پس فرستاده بود!ایشان نوشته اند که با دیدن نشانی من متوجه شده اند که من هنوز دانشجو هستم و بهتر است نصیحتش را گوش کنم و هم و غم خود را بگذارم سر درس خواندن و بعد وقتی فارق التحصیل شذم نوشتن را شروع کنم.
    بررسی مشاور ادبی اش را هم به پیوست فرستاده که از این قرار است:
    طرح داستان بسیار غیر منطقی.شخصیت پردازی ها اغراق آمیز.گفت و گوها تصنعی.طنزپردازی زیاد ولی گاهی نچسب.به نویسنده بگویید به کوشش خود ادامه دهد شاید موقعش که شد بتواند کتاب خوبی بنویسد.
    اصلا دلگرم کننده نبود بابا جون نه؟در صورتی که من پیش خودم فکر میکردم که دارم اثری برجسته به ادبیات آمریکا اضافه میکنم.واقعا هم همین فکر را کردم.میخواستم قبل از فارق التحصیلی با نوشتن یک رمان بزرگ شما را غافلگیر کنم.مطالب و اطلاعات لازم آن را کریسمس سال پیش که پیش خانواده جولیا رفته بودم جمع کردم.ولی مطمئنم حق با مشاور ناشر است دوهفته برای آشنا شدن با رفتار و آداب و رسوم مردم یک شهر بزرگ کافی نیست.دیروز وقتی رفتم قدم بزنم کتاب را با خودم بردم و همین که به ساختمان موتور خانه ی دانشکده رسیدم رفتم تو و از مسئل موتور خانه پرسیدم که میتوانم از کوره ی آنجا استفاده کنم؟ایشان هم مودبانه در کوره را باز کردند و من با دست های خودم کتاب را توی کوره انداختم.اما در همان حال احساس میکردم که انگار دارم تنها بچه ام را میسوزانم!
    دیشب با دلی شکسته به رختخواب رفتم.با خود فکر کردم که به هیچ جا نمیرسم و شما پول خودتان را برای هیچ و پوچ دور ریخته اید.ولی فکر میکنید بعدش چه شد؟صبح با طرح داستانی جالب و تازه ای که به ذهنم رسیده بود از خواب بلند شدم و امروز مثل همیشه سرحال بودم و تمام روز وقتی این جا و آنجا میرفتم شخصیت های اثرم را در ذهنم میساختم.کسی نمیتواند مرا متهم به بدبینی کند.اگر من شوهر داشتم و دوازده بچه ام در عرض یک روز در اثر زلزله زیر خاک میرفتند صبح روز بعد باز لبخند زنان سر و کله ام پیدا میشد و دوباره از اول دنبال راه انداختن یک جین بچه ی تازه بودم.
    با یک دنیا محبت،جودی

    14 دسامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    دیشب خواب خیلی مسخره ای دیدم.خواب دیدم انگار وارد یک کتاب فروشی شدم.کتاب فروش کتاب تازه ای به نام زندگی و نامه های جودی ابوت برایم آورد.کتاب را خیلی خوب میتوانستم ببینم:جلد پارچه ای قرمز داشت و عکس پرورشگاه جان گریر روی جلدش بود.در صفحه ی اول کتاب هم عکس من چاپ شده بود و زیرش نوشته شده بود:با عرض ارادت خالصانه،جروشا ابوت.بعد همین که داشتم ورق میزدم تا در صفحه ی آخرش نوشته ی روی سنگ قبرم را بخوانم بیدار شدم.خیلی ناراحت شدم!تقریبا فهمیدم با کی ازدواج میکنم و کی میمیرم.
    فکر نمیکنید اگر آدم واقعا بتواند داستان زندگی اش را بخواند خیلی جالب میشود؟داستان زندگی ای که یک نویسنده ی دانای کل با صداقت و درستی تمام نوشته باشد و باز تصور کنید که به یک شرط میگذارند شما آن را بخوانید بهشرطی که هرگز یادتان نرود که با این که قبلا نتیجه ی اعمالتان را کاملا میدانید و دقیقا میدانید چه ساعتی میمیرید،باز هم مجبور باشید به زندگی عادی تان ادامه بدهید.به نظرتان در این صورت چند نفر از مردم جرئتش را دارند یک همچین کتابی را بخوانند؟و چند نفر میتوانند جلوی کنجکاوی شان را بگیرند و آن را نخوانند؟(حتی با اینکه میدانند اگر بخوانند مجبورند تا آخر عمر بدون امید و بدون اینکه دیگر از چیزی تعجب کنند،زندگی کنند)
    حتی بهترین زندگی ها هم یک نواخت میشود؛آدم مجبور است مرتب بخورد و بخوابد.اما تصور کنید که اگر هیچ اتفاق غیر منتظره ای بین این خوردن و خوابیدن ها نمی افتاد زندگی واقعا چقدر کسل کننده و یکنواخت میشد.آخ!بابا جون یک ذره جوهر روی کاغذ ریخت.ولی من الان وسط صفحه ی سوم هستم و نمیتوانم دوباره از اوب آن را پاک نویس کنم.
    امسال باز هم زیست شناسی داریم.درس خیلی جالبی است.الان داریم بخش دستگاه گوارش بدن را میخوانیم.نمیدانید برش عرضی اثنی عشر گربه زیر میکروسکوپ چقدر قشنگ است!
    همچنین به درس فلسفه رسیده ایم.درسی جالب ولی فرار است.من زیست شناسی را به آن ترجیح میدهم چون میتوانید تصویر موضوع مورد بحثتان را با پونز روی تخته بچسبانید.یک دلیل دیگر هم دارم!و ولیل دیگری!این قلم خیلی گریه میکند.من بخاطر اشکهایش از شما معذرت میخواهم.آیا شما به اختیار اعتقاد دارید؟من دارم،آن هم بی چون و چرا.من با فلسفه ای که میگوید همه ی اعمال ما کاملا غیر قابل اجتناب و برآیند مجموع علل غیر ارادی و دور از دسترس ماست،مخالفم.این پست ترین عقیده ای است که در تمام عمرم شنیده ام.چون در این صورت دیگر هیچ * را نمیشود به خاطر هیچ کاری سرزنش کرد.وقتی کسی به جبر معتقد باشد حتما می نشیند و میگوید:هرچه خدا بخواهد همان است و آنقدر همان جا مینشیند تا بمیرد.
    من کاملا به آزادی اراده و توانایی خودم برای دست یابی به موفقیت معتقدم.با این عقیده میتوان کوه ها را جابه جا کرد.صبر کنید،اگر من نویسنده ی بزرگی نشدم،چهار فصل از کتاب تازه ام را تمام کرده ام و پیش نویس پنج فصل آن را هم نوشته ام.
    این نامه خیلی قاتی پاتی شد.سرتان درد گرفت بابا نه؟به نظرم بهتر است نامه را همین جا تمام کنم و کمی باسلق درست کنم.ببخشید که نمیتوانم تکه ای از آن را برای شما بفرستم؛این بار برخلاف همیشه خیلی خوشمزه میشود آخر میخواهم آن را با خامه ی درست و حسابی و چند قالب کره درست کنم.
    قربان شما،جودی
    26 دسامبر
    بابای عزیز عزیز عزیزم
    عقل در کله تان نیست؟مگر نمیدانید نباید به یک دختر هفده تا هدیه ی کریسمس داد؟خواهش میکنم یادتان باشد که من سوسیالیست هستم.میخواهید مرا تبدیل به یک خرپول گردن کلفت بکنید؟آخر به این فکر کنید که اگر دعوامان شد چقدر من توی عذاب می افتم!باید یک کامیون کرایه کنم تا هدیه های تان را پس بفرستم.
    ببخشید شال گردنی که من فرستادم خیلی کج و کوله است با دست خودم آن را بافتم(بدون شک این موضوع را از شواهد به دست آمده از خود هدیه کشف کرده باشید)باید آن را روز های سرد ببندید و دکمه های پالتوهای تان را تا بالا سفت بیندازید و بسته نگه دارید!
    یک دنیا متشکرم بابا جون.به نظر من شما مهربان ترین مرد عالم هستید و خل ترین آنها!(بی ادب)
    بفرمایید این هم یک شبدر با چهارتا برگ که از اردوی مک براید چیدم و سال نو برایتان شگون دارد.
    9 ژانویه
    بابا جون میخواهید کاری بکنید که رستگاری ابدی تان تضمین بشود؟این جا خانواده ای هست که بدجور در تنگنا و مضیقه است.این خانواده عبارت است از پدر،مادر و چهار فرزند حتضر؛دوتا از پسرهای بزرگ هم غیب شان زده تا پولی بدست بیاورند ولی پولی پس نفرستاده اند.پدر خانواده در کارخانه ی شیشه سازی کار میکرده-که کار خیلی زیان آوری است-و سل گرفته و فعلا او را به بیمارستان فرستاده اند.تمام پس انداز خانواده را خرج پدر مسلول شان کرده اند و خرج خانه افتاده روی دوش دختر بزرگ خانواده که 24 سالش است.این دختر هروقت کار گیرش بیاید خیاطی میکند و روزی یک دلار و نیم میگیرد و شب ها چیزهای زینتی دست دوزی میکند.مادر خانواده حال ندار و خیلی بی عرضه و خشکه مقدس است.در حالی که دخترش دارد از کار زیاد و مسئولیت و نگرانی خودکشی میکند این مادر دست روی دست میگذارد و همین طور می نشیند و مجسمه ی تسلیم و رضاست.دخترش واقعا نمیداند بقیه ی زمستان را چه جوری بگذراند من هم نمیدانم.با یک صد دلاری میتوانند کمی ذغال و برای بچه ها کفش بخرند تا آنها بتوانند به مدرسه بروند.
    به علاوه این پول فرصتی به دختر میدهد تا اگر چند روزی کار گیرش نیامد از نگرانی زیاد خودش را نابود نکند.
    شما پولدارترین آدمی هستید که من میشناسم.فکر میکنید بتوانید صد دلار برایش کنار بگذارید؟این دختر خیلی بیشتر از من به کمک احتیاج دارد و اگر بخاطر این نبود من این پول را نمیخواستم.آخر برایم خیلی مهم نیست که چه بر سر مادره می آید چون آدم خیلی بی اراده ای است.
    من از دست آدم هایی که چشم هایشان را رو به آسمان می چرخانند و میگویند:خیر است انشاالله.درحالی که صد در صد یقین دارند که این جوری نیست خیلی کفری میشوم.افتادگی یا تسلیم و رضا یا هرچه که میخواهید اسمش را بگذارید همان زبونی و تنبلی است.من پیرو مذهب مبارز تری هستم.
    درس های فلسفه مان خیلی مشکل است تمام فلسفه ی شوپنهاور را باید برای فردا بخوانم(شو.پن.ها.ور. این طوریه تلفظش)استاد انگار نمی فهمد که ما درس های دیگری هم داریم.پیرمرد عجیب . غریبی است.همیشه توی عالم هپروت است و گاهی هم که به عالم ناسوت می آید مثل آدم های گیج پلک میزند.اگرچه گاهی سعی میکند با حرف های بامزه درسش را از حالت خشک دربیاورد.البته ما حداکثر سعی خودمان را میکنیم که لبخند بزنیم ولی باور کنید که اصلا شوخی هایش خنده دار نیست.استاد در فاصله ی ساعت ها درس تمام وقت خود را سر این میگذارد که آیا ماده واقعا وجود دارد یا فقط فکر میکنیم که وجود دارد.ولی مطمئنم دخترک خیاط من اصلا شک ندارد که ماده وجود دارد!
    خیال میکنید رمان تازه ی من کجاست؟در سطل زباله.خودم فهمیدم که اصلا خوب نشده.وقتی خود نویسنده این جور تشخیص میدهد ببین دیگر قضاوت مردم چیست؟
    مدتی بعد
    بابا جون این نامه را از بستر بیماری به شما مینویسم.دو روز است که لوزه هایم باد کرده و در رختخوابم.فقط شیر گرم میتوانم بدهم پایین و بس.دکتر میپرسید:آخر پدر و مادر تو چرا در بچگی لوزه هایت را در نیاوردند؟!
    من هم مطمئنا نمیدانم؛اما شک دارم که اصلا پدر و مادرم به فکر من بودند.
    ارادتمند همیشگی شما،ج.ا.
    صبح روز بعد
    نامه را قبل از که در پاکت را بچسبانم دوباره خواندم.نمیدانم چرا همچین فضای تیره ای از زندگی ارائه داده ام!خواستم بگویم مطمئن باشید که من جوان و خوشحال و پرشور هستم و امیدوارم شما هم همینطور باشید.چون جوانی ربطی به سن و سال ندارد مهم فقط روحیه ی سرزنده ی آدم هاست.برای همین بابا جون حتی اگر موی شما سفید هم باشد میتوانید مثل یک پسربچه باشید.
    با یک دنیا محبت،جودی


    12 ژانویه
    آقای نوع دوست عزیز
    چک شما برای خانواده ی من دیروز رسید.خیلی خیلی ممنونم.از ساعت ورزشم در سالن زدم و بلافاصله بعد از ناهار چک را برایشان بردم.کاش بودید و قیافه ی دخترک را می دیدید!آن قدر تعجب کرده و خوشحال و راحت شده بود که دوباره جوان به نظر میرسید.آخر فقط 24 سالش است.برایتان دردناک نیست؟به هرحال احساس میکرد همه ی خوبی را یک دفعه بهش رو آورده است.چون تازگی ها برای دوماه کار ثابت خیاطی پیدا کرده.یک نفرمیخواهد ازدواج کند و او باید دوخت و دوز جهیزیه اش را انجام دهد.وقتی مادر دخترک فهمید که آن تکه کاغذ صد دلار پول است داد زد:خدایا شکرت!
    من گفتم:بابا لنگ دراز این را فرستاده نه خدای مهربان(البته آنجا گفتم آقای اسمیت)
    مادر گفت:اما خدای مهربان این فکر را در سر آقای اسمیت انداخته!
    من گفتم:اصلا این طور نیست!خود من بودم که این فکر را در سرآقای اسمیت انداختم!
    اما به هرحال بابا امیدوارم که خدای مهربان اجری شایسته به شما بدهد.شما استحقاقش را دارید که تا ده هزار سال خارج از جهنم باشید.
    با یک دنیا تشکر،جودی
    15 فوریه
    پیشگاه مبارک حضرت اعلی حضرت!

    امروز صبح صبحانه پای بوقلمون سرد و یک غاز خوردم.بعد سفارش دادم یک فنجان چای چینی که قبلا نخورده بودم برایم بیاورند.
    بابا جون عصبانی نشوید.عقلم را از دست نداده ام.فقط دارم جمله هایی از نوشته های ساموئل پیپس(دیوونه) را نقل میکنم.ما در درس تاریخ انگلیس نوشته های او را هم به عنوان منابع دست اول میخوانیم.من و سالی و جولیا الان به زبان سال 1660 با هم صحبت میکنیم.این تکه را گوش کنید:به چارینگ کراس رفتم تا دار زدن و شقه شقه شدن می جی هاریسون را تماشا کنم؛می جر درآن وضع مثل همه سرحال به نظر میرسید! و این تکه را:با دلبرم که به خاطر برادرش که دیروز در اثر بیماری سرخچه فوت کرده بود و لباس زیبای عزا(!!گفتم که دیوونس)به تن داشت شام خوردم. به نظرتان پذیرایی از معشوق آن هم یک روز بعد از مرگ برادر زود نیست؟
    یکی از دوستان پیپس شیوه ی مزورانه ای پیدا میکند تا قرض های شاه را از راه فروش آذوقه ی فاسد به فقرا بپردازد.عقیده ی شما که اصلاح طلبید در این مورد چیست؟فکر نمیکنم ما آنقدر که مطبوعات این روزها مینویسد بد باشیم.
    ساموئل پیپس مثل دخترها از لباس پوشیدن ذوق میکرد.او پنج برابر زنش خرج لباسش میکرد. انگار آن دوره عصر طلایی شوهر ها بوده.به نظرتان این تکه از نوشته ی او رقت انگیز نیست؟همانطور که می بینید پیپس واقعا صداقت داشته:امروز شنل زیبای مرا که پارچه ای اعلا و دکمه های طلا دارد و خیلی گران برایم تمام شده آوردند.امیدوارم خدا کمک کند که بتوانم پول آن را بپردازم.
    ببخشید که نامه ام پر شده از اسم پیپس؛آخر دارم مقاله ی خاصی درباره ی او مینویسم.
    بابا جون ضمنا انجمن خود مختار دانشکده قانون خاموشی ساعت ده را لغو کرد.نظرتان در این مورد چیه؟ اگر دلمان بخواهد میتوانیم تمام شب چراغمان را روشن نگه داریم.فقط شرطش این است که مزاحم دیگران نشویم یعنی حق نداریم زیاد مهمان داشته باشیم.نتیجه ی این قضیه تفسیری زیبا درباره ی طبیعت بشر است.حالا که میتوانیم تا هر ساعت دلمان خواست بیدار بمانیم دیگر بیدار نمی مانیم.ساعت 9 شب کم کم شروع میکنیم به چرت زدن و ساعت 5/9 قلم از انگشتان بی حالمان می افتد.الان ساعت 5/9 شب است.شب بخیر
    یکشنبه
    الان از کلیسا برگشتم.واعظ امروز اهل جورجیا بود.میگفت مواظب باشیم احساساتمان به عقلمان شکل ندهد.اما به گمان من وعظ کم مایه و خشکی بود(باز هم به نقل از پیپس).مهم نیست که واعظ اهل چه فرقه ای است و از کجای ایالات متحده یا کانادا آمده است؛چون همیشه وعظشان یکی است.واقعا چرا آنها به دانشکده های پسرانه نمیروند تا از آنها بخواهند طبیهت مردانه شان را با استفاده ی زیاد از ذهنشان نابود نکنند؟
    روز بسیار قشنگی است همه جا سرد و یخ زده و آسمان صاف است.به محض اینکه ناهار تمام شود من و سالی و جولیا و مارتی کین و الینور پرات(دوست های من که شما نمیشناسید) میخواهیم دامن های کوتاه بپوشیم و پیاده تا مزرعه ی کریستال اسپرینگ برویم و آنجا جوجه ی سرخ کرده و شیرینی وافل بخوریم و بعد آقای کریستال اسپرینگ ما را با درشکه به دانشکده برساند.طبق مقررات باید ساعت 7 در دانشکده باشیم ولی ما میخواهیم مقررات را زیر پا بگذاریم و ساعت 8 برگردیم.
    بدرود آقای مهربان
    افتخار دارم که چنین امضا کنم:مخلص ترین،وظیفه شناس ترین،با وفا ترین و فرمانبردارترین بنده ی شما،ج.ابوت
    پنجم مارس
    عضو هیئت امنای عزیز
    فردا اولین چهارشنبه ی ماه مارس است و روز خسته کننده ای در پرورشگاه جان گریر.نمیدانید وقتی ساعت پنج میشود و شما دست نوازش سر بچه ها میکشید و می گذارید و میروید آنها چه نفس راحتی میکشند.بابا جون آیا شما (شخصا)اصلا دست نوازش بر سر من کشیدید؟فکر نمیکنم.چون خاطرات من انگار فقط به هیئت امنای شکم گنده برمیگردد.
    لطفا سلام صمیمانه ی مرا به پرورشگاه جان گریر برسانید.هنگامی که از پشت مه این چهارسال به گذشته نگاه میکنم احساسم نسبت به پرورشگاه جان گریر کاملا محبت آمیز میشود.اول ها وقتی به دانشکده آمدم فکر میکردم از این پرورشگاه با تمام وجود بیزارم چون حس میکردم که من از دوران کودکی ای که دختران دیگر به طور طبیعی دارند محروم شده ام ولی حالا اصلا چنین احساسی ندارم.بلکه آن را ماجرایی بسیار غیرعادی میدانم.این حالت به من امکانی میدهد که کنار بایستم و به زندگی نگاه کنم.حال من به عنوان آدمی بالغ،چشم اندازی از جهان را میبینم که دخترهای دیگری که در محیطی عادی بزرگ شده اند اصلا نمی بینند.دخترهای زیادی(مثلا جولیا)را میشناسم که اصلا نمی دانند خوشبخت هستند آنها چنان به خوشی عادت کرده اند که احساسی نسبت به آن ندارند؛اما من کاملا یقین دارم و احساس میکنم که هرلحظه از زندگی ام خوشبختم و هراتفاق بدی هم که برایم پیش بیاید سر این عقیده ام باقی خواهم ماند.چون این اتفاق های ناخوشایند را (حتی دندان درد)تجربه ای جالب می آورم و از تجربه کردنشان خوشحال میشوم:آسمان بالای سرم به هر رنگی باشد من شهامت رو به رو شدن با هر سرنوشتی را دارم.
    به هرحال بابا جون این علاقه ی تازه مرا به پرورشگاه جان گریر جدی نگیرید.من اگر مثل روسو پنج تا بچه هم داشته باشم آنها را روی پله ی نوانخانه نمیگذارم تا مطمئن شوم آنجا به هرحال بزرگ میشوند.
    سلام صمیمانه ی مرا به خانم لیپت برسانید(سلام صمیمانه را راست میگویم ولی سلام محبت آمیز کمی اغراق آمیز است)و یادتان نرود بهش بگویید چه شخصیت جالبی پیدا کرده ام.
    قربانت،جودی
    4 آوریل
    لاک ویلو
    بابا ی عزیز
    مهر پستخانه را میبینید؟من و سالی در تعطیلات عید پاک لاک ویلو را با قدوم خود مزین کرده ایم.ما به این نتیجه رسیدیم که بهترین کاری که در این ده روز میتوانیم بکنیم این است که به جایی آرام بیاییم.اعصابمان به قدری کوفته بود که دیگر تحمل غذاهای فرگوسن هال را نداشتیم.وقتی آدم خسته است غذا خوردن در یک سالن با چهارصدتا دختر واقعا عذاب آور است.آن قدر سرو صدا زیاد است که آدم حرف دختر رو به رویی اش را سر میز غذا نمیشنود مگر اینکه دستهایش را بلند گو کند و داد بزند.باور کنید.
    ما برای پیاده روی به بالای تپه ها میرویم و میخوانیم و مینویسیم و استراحت میکنیم و خوش میگذرانیم.امروز صبح به بالای تپه ی اسکای هیل رفتیم همان جا که یکدفعه من و آقای جروی باهم رفتیم و شام پختیم.آدم باورش نمیشود که دوسالی از آن موقع گذشته.هنوزمیشد تخته سنگی را که در اثر دود ما(مگه شما دود کردید؟؟؟)سیاه شد دید.خیلی جالب است که چه طور بعضی جاها با بعضی افراد پیوند میخورند و آدم وقتی به آن جاها برمیگردد نمیتواند به آن افراد فکر نکند.من برای دو دقیقه ای بدون او واقعا احساس تنهایی کردم.
    بابا جون فکر میکنید من تازگی ها چه کارهایی کرده باشم؟حتما کم کم دارید به این نتیجه میرسید که من درست بشو نیستم اما دارم یک کتاب مینویسم.سه هفته پیش شروع کردم و دارم بخش اعظمش را تمام میکنم.چم و خم کارهم دستمآمده.حق با آقای جروی و ناشر بود.آدم وقتی راجع به چیزهایی که میداند مینویسد نوشته اش خیلی باورکردنی میشود.این دفعه راجع به چیزی مینویسم که کاملا باهاش آشنا هستم.حدس بزنید که داستان کجا اتفاق می افتد؟در پرورشگاه جان گریر!خیلی خوب شده بابا جون.واقعا فکر میکنم خوب شده.فقط هم راجع به اتفاق های کوچکی است که هر روز می افتاد.من رمانتیسیسم(احساسات گرایی) را ول کردم و فعلا رئالیست(واقع گرا)هستم.گرچه بعدها وقتی آینده ی پرماجرایم شروع شود دوباره به رمانتیسیسم برمیگردم.
    این کتاب جدید من خود به خود تمام و منتظر میشود!حالا می بینید.آدم وقتی با تمام وجود دنبال چیزی باشد و سعی خودش را بکند بالاخره آن را به دست می آورد.الان من چهارسال است که دنبال این هستم که یک نامه از شما به دستم برسد و هنوز دلسرد نشده ام.
    خدا حافظ عزیز بابا(daddy dear)(خوشم می آید به شما بگویم عزیز بابا تجانس آوایی خیلی خوبی دراد)
    قربان شما،جودی
    بعدالتحریر:یادم رفت اخبار ییلاق را برایتان بگویم البته اخبار غم انگیزی است.اگر از خواندنش ناراحت میشوید بعدالتحریر را نخوانید.
    حیوونگی گرور پیر مرد.آنقدر پیر شده بود که دیگر نمیتوانست علف بخورد و مجبور شدند اورا با تیر بزنند.
    هفته ی پیش موش صحرایی یا راسو یا خز نه تا از جوجه هارا کشت.
    یکی از گاو ها مریض است و مجبور شدیم از بانی ریگ فورکورنرز(اوف چه اسمی!)دامپزشک جراح بیاوریم.آماسای هم تمام شب بیدار ماند که ویسکی و روغن برزک به گاو بدهد.ولی شک ما به این است که به گاو مریض بیچاره فقط روغن پنبه داده شده.
    تامی سوسول(گربه ی لاک پشتی رنگ)غیبش زده؛میترسیم توی تله افتاده باشد.مشکلات این دنیا خیلی زیاد است!
     

    موضوعات مشابه

    baranbahar و ♥azin baroon♥ از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.