1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

رمان بابا لنگ دراز-قسمت 7

شروع موضوع توسط sepideh در ‏27 آوریل 2013 در انجمن رمان های ایرانی و خارجی

  1. sepideh

    sepideh کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2012
    ارسال ها:
    5,631
    تشکر شده:
    4,036
    جنسیت:
    زن
    17مه
    بابا لنگ دراز
    این نامه را میخواهم خیلی کوتاه بنویسم.چون حتی با دیدن قلم هم شانه هایم درد میگیرد.تمام روز سرکلاس از درس های استادها یادداشت برداشتن و تمام شب اثری جاویدان نوشتن برای آدم خیلی زیاد است.
    جشن فارق التحصیلی سه هفته پس از چهارشنبه ی بعدی است.به نظرم بهتر است بیایید و با من آشنا شوید.اگر نیایید ازتان بیزار میشوم!جولیا از آقای جروی دعوت کرده برای اینکه خویشاوندش است.سالی از جیمی مک براید دعوت کرده برای اینکه برادرش است.اما من از کی دعوت کنم؟فقط شما و خانم لیپت هستید و من نمیخواهم اورا دعوت کنم.
    تورا خدا بیایید.
    با یک دنیا محبت و با انگشت هایی که درد میکند،جودی
    19 ژوئن
    بابا لنگ دراز عزیز
    من فارق التحصیل شدم!مدرک من با دو دست از بهترین لباس هایم در آخرین کشوی دراور است.جشن فارق التحصیلی مثل همیشه برگزار شد با بارانی از چیزهایی که در لحظه ی اوج جشن به هوا ریخته شد.از غنچه ی گلهای رزی که فرستاده بودید ممنونم.آقای جروی و آقای جیمی هم بهم گل دادند اما گل های آنها را در وان حمام گذاشتم و گل های شما را موقع رژه ی صف کلاس به دست گرفتم.
    تابستان در لاک ویلو هستم.شاید برای همیشه.شام و ناهار در لاک ویلو ارزان است؛محیطش هم ساکت و برای یک ادیب واقعا الهام بخش است.یک نویسنده سخت کوش بیشتر از این چه میخواهد؟من عاشق کتابم هستم.راه که میروم هرلحظه توی فکرش هستم و شبها هم خوابش را میبینم.تنها چیزی که من میخواهم محیطی آرام و ساکت و یک عالم وقت برای نوشتن است(به اضافه ی غذاهای مقوی در وسط آن)
    توی تابستان در ماه اوت آقا جروی برای یک هفته یا بیشتر و جیمی مک براید برای هروقت که شد به لاک ویلو می آیند.جیمی الان برای یک شرکت سهام کار میکند.در کشور راه می افتد تا سهام به بانک ها بفروشد.میخواهد در یک سفر هم به فارمز نشنال توی کورنر سر بزند و هم به من.
    می بینید که لاک ویلو کاملا از جمع آدم ها بی بهره نیست.من منتظر بودم که یک وقتی شما هم با ماشین تان بیایید اینجا ولی الان فهمیده ام که دیگر امیدی نیست.وقتی شما برای جشن فارق التحصیلی من نیامدید برای همیشه ازتان دل کندم و شما را به خاک سپردم.
    جودی ابوت دارای مدرک کارشناسی
    دوم ژوئیه
    بابا لنگ دراز عزیز
    شما از کار کردن لذت نمیبرید؟شاید هم اصلا کاری نمیکنید.طبعا وقتیآدم از کارش کیف میکند که کارش را به همه ی کارهای دنیا ترجیح بدهد.درتمام تابستان هر روز با حداکثر سرعت قلمم چیز نوشته ام.فقط تنها ناراحتی من از دست دنیا این است که روز ها آنقدر طولانی نیست که بتوانم همه ی افکار قشنگ،با ارزش و سرگرم کننده ی خودم را روی کاغذ بیاورم.
    پیش نویس دوم کتاب را تمام کرده ام و فردا صبح ساعت هفت و نیم میخواهم پیش نویس سوم آن را شروع کنم.شیرین ترین کتابی است که در تمام عمرتان دیده اید؛باور کنید راست میگویم.الان غیر از کتابم به چیز دیگری فکر نمیکنم.طاقت اینکه صبح قبل از نوشتن لباس بپوشم و صبحانه ام را بخورم ندارم.آن وقت مینویسم،مینویسم و می نویسم تا اینکه یکدفعه بی حال میشوم.آن وقت با کولین سگ گله میزنم بیرون و در مزارع جست و خیز میکنم و مواد خام مطالب روز بعد را با فکر کردن تامین میکنم.این قشنگ ترین کتابی است که در تمام عمرتان دیده اید(وای ببخشید.قبلا این را گفته بودم)
    بابا جون عزیزم شما که فکر نمیکنید آدمی از خودراضی هستم نه؟
    من واقعا از خود راضی نیستم فقط الان هیجان زده ام.شاید بعد سرد و ایرادگیر بشوم و پیف پیف کنم ولی مطمئنم که نمیکنم چون این دفعه یک کتاب حسابی نوشته ام.صبرکنید خودتان میبینید.
    سعی میکنم یک دقیقه هم راجع به چیز دیگری صحبت کنم.راستی بهتان گفتم که آماسای و کاری در ماه مه قبل ازدواج کردند؟آنها هنوز هم همین جا کار میکنند ولی تا آنجا که من فهمیدم هردوشان اخلاقشان خراب شده.قبلا وقتی آماسای با پای گل آلود وارد خانه میشد یا خاکستر کف خانه میریخت کاری میخندید ولی حالا اگر ببینید چه طور دعوا میکند!تازه دیگر هم موهایش را فر نمیکند.آماسای هم که با شور و علاقه هیزم می آورد و قالی ها را می تکاند اگر الان این کارها را ازش بخواهید غر میزند.کراوات هایش هم که قبلا سرخ و ارغوانی بود از کثیفی تیره و قهوه ای شده است.من تصمیم گرفته ام هیچ وقن شوهر نکنم.ظاهرا شوهر کردن اخلاق آدم را رفته رفته خراب میکند.
    خبر چندانی راجع به ییلاق ندارم.حیوان ها همه سرحال و قبراق اند.خوک ها بیش از حد چاق شده اند گاو ها انگار راضی و خوشحالند و مرفها خوب تخم میگذارند.شما به مرغداری علاقه دارید؟اگر دارید بگذارید روش بسیار ارزشمند در هر سال از هر مرغ 200 عدد تخم مرغ را به شما توصیه کنم.بهار سال بعد میخواهم از یک دستگاه جوجه کشی برای پرورش جوجه های گوشتی استفاده کنم.می بینید که من برای همیشه در لاک ویلو ماندگار شده ام.تصمیم گرفته ام مثل مادر آنتونی ترولوپ آن قدر اینجا بمانم تا 114 رمان بنویسم.بعدش دیگر برنامه ی کاری من در زندگی تمام میشود و متوانم دست از کار بکشم و به مسافرت بروم.
    آقای جیمز مک براید یک شنبه ی قبل را پیش ما بودند.ناهار جوجه ی سرخ کرده و بعدش بستنی داشتیم و آقای مک براید هم انگار از هردوی آنها خوشش آمد.از دیدن او خیلی خوشحال شدم.دیدن او لحظه ای مرا به این فکر انداخت که دنیای بزرگی هم وجود دارد.جیمی بیچاره برای فروش سهام خیلی دوره میگردد و سختی میکشد.اما فکر میکنم بالاخره به خانه شان در ووستر برمیگردد و کاری در کارخانه ی پدرش میگیرد.جیمی رو راست تر و درستکار تر و دل رحم تر از آن است که بتواند کارگزار بورس موفقی بشود.ولی مدیریت یک کارخانه ی لباس کار رو به رشد شغل خیلی خوبی است نه؟البته الان جیمی از لباس کار بدش می آید ولی بالاخره با آن کنار می آید.
    امیدوارم قدر این را که با انگشت های دردناکم نامه ی به این مفصلی نوشته ام بدانید.بابا جون من هنوز شما را خیلی دوست دارم و خیلی خوشبختم.با این همه مناظر زیبا در اطرافم و غذای فراوان و تختخواب راحت با چهار تیرک یک دسته کاغذ سفید یک شیشه ی یک پینتی جوهر دیگر آدم از دنیا چه میخواهد؟
    ارادتمند همیشگی شما جودی
    بعدالتحریر:الان نامه رسان با چند خبر تازه رسید.جمعه ی بعد آقای جروی برای یک هفته به لاک ویلو می آید.خبر خیلی خوشی است فقط میترسم کتاب بیچاره ام خراب شود.آقای جروی خیلی پرتوقع است.
    27 اوت
    بابا لنگ دراز عزیز
    مانده ام که شما کجا هستید؟هیچ وقت نمی فهمم شما کجای دنیا هستید ولی امیدوارم در این هوای وحشتناک در نیویورک نباشید بلکه در قله ی کوهی باشید(ولی نه در سوئیس یک جای نزدیک تر)و به برف ها نگاه کنید و در فکر من باشید.تو را خدا در فکر من باشید من خیلی تنها هستم و دلم میخواهد یک نفر به فکر من باشد.آه بابا کاش شما را میشناختم!بعدش هروقت ناراحت بودیم میتوانستیم هم دیگر را خوشحال کنیم.
    فکر نمیکنم بتوانم در لاک ویلو بیشتر از این طاقت بیاورم.فکر کردم از این جا بروم.سالی زمستان دیگر به بوستون میرود تا در یک اداره ی بازپرداخت کار کند.به نظرتان خوب نیست من هم با او بروم؟میتوانیم با هم یک سوئیت بگیریم نه؟من کار نویسندگی ام را میکنم و سالی به حساب های دیگران رسیدگی میکند و شب ها میتوانیم پیش هم باشیم.وقتی آدم غیر از خانواده ی سمپل،آماسای و کاری هم صحبتی نداشته باشد شب خیلی برایش طولانی است.من از همین حالا میدانم که شما از طرح سوئیت مشترک من و سالی خوشتان نمی آید و از همین حالا هم میتوانم نامه ی منشی تان را برایتان بگویم که مینویسد:
    دوشیزه جروشا ابوت،
    بانوی عزیز؟،
    آقای اسمیت ترجیح میدهند شما در لاک ویلو بمانید.
    ارادتمند واقعی شما،المراچ.گریگز
    من از منشی شما متنفرم .مطمئنم کسی که اسمش المراچ.گریگز است باید آدم مزخرفی باشد ولی بابا جون فکر میکنم من حتما باید به بوستون بروم.نمیتوانم اینجا بمانم اگر به همین زودی ها اتفاق تازه ای نیفتد من از نا امیدی مطلق خودم را توی سیلو می اندازم.
    آخ!چقدر هوا گرم است.همه ی چمن ها از گرما سوخته است و نهر ها خشک شده و جاده ها پر از گرد و خاک است.هفته هاست که باران نیامده.
    از این نامه بر می آید که من مرض ترس از آب دارم(چه ربطی داره؟؟)ولی ندارم.من فقط دلم یک خانواده میخواهد.
    خداحافظ عزیزترین بابای من.
    کاشکی شما را میشناختم.
    جودی
    لاک ویلو
    19 سپتامبر
    بابا جون اتفاق تازه ای افتاده و احتیاج به راهنمایی شما دارموفقط هم شما باید مرا راهنمایی کنید نه هیچ * دیگر.آیا امکان دراد من شما را ببینم؟حرف زدن خیلی راحت تر از نوشتن است؛ضمنا میترسم منشی شما نامه ی مرا باز کند.
    جودی
    بعدالتحریر:خیلی ناراحتم.
    لاک یلو








    19 اکتبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    یادداشتی که با دست خودتان نوشته بودید-با دستی کاملا لرزان-امروز صبح رسید.از اینکه فهمیدم مریض بوده اید خیلی ناراحت شدم.اگر میدانستم شما مریض هستید با مطرح کردن مشکلاتم اذیت تان نمیکردم.ولی باشد مشکلم را بهتان میگویم.قضیه یک جورهایی پیچیده و خیلی محرمانه است.لطفا این نامه را نگه ندارید و بسوزانید.
    قبل از اینکه شروع کنم این را بگویم که در نامه چکی به مبلغ هزار دلار فرستاده ام.به نظر مسخره می آید که من چکی برای شما بفرستم نه؟به نظر شما من این پول را از کجا آورده ام؟
    بابا جون کتابم را فروختم.قرار است اول در هفت قسمت به صورت پاورقی منتشر شود و بعد به صورت کتاب!لابد فکر میکنید از خوشحالی سراز پا نمیشناسم ولی اینجور نیست.چون احساسی ندارم.البته خوشحالم که کم کم دارم قرضم را به شما می پردازم.غیر از این بیش از دوهزار دلار دیگر به شما بدهکارم که به اقساط به شما میدهم.لطفا از گرفتن آن وحشت زده نشوید چون من خیلی خوشحال میشوم قرض شما را بپردازم.من چیزی بیشتر از پول به شما بدهکارم که باید همچنان تا آخر عمر با سپاسگذاری و محبت به شما آن را ادا کنم.
    خب بابا برگردیم سر همان موضوع.لطف کنید با استفاده از تمام تجربه ای که دارید مرا راهنمایی کنید چه به نظرتان من خوشم بیاید و چه نیاید.
    شما یک جورهایی جای همه ی خانواده ی من هستید.اما ناراحت نمیشوید اگر من بگویم به یک مرد دیگر یک جور خاصی و بیشتر از شما علاقه دارم؟شاید بتوانید راحت حدس بزنید منظورم کیست.چون به نظرم مدت هاست که نامه های من از اسم آقای جروی پر شده.
    کاش میتوانستم بهتان بفهمانم آقای جروی چه جور آدمی است و ما چه طوری با هم جور و دوست هستیم.ما عقیده مان راجع به همه چیز مثل هم است.البته متاسفانه من تمایل دارم افکارم را تغییر دهم تا با افکار او جور دربیاید!ولی تقریبا همیشه حق با اوست البته باید هم باشد چون چهارده سال(یا حضرت عباس)از من بزرگ تر است.اما از طرف دیگر او پسربچه ی بزرگی است که باید مواظبش بود.مثلا وقتی باران می آید نمی فهمد که باید گالش پایش کند.من و او در مورد چیزهای خنده دار هم هم عقیده ایم و این خیلی خوب است.وقتی احساس طنز دو نفر با هم کاملا فرق داشته باشد فاجعه است.فکر نمیکنم اختلاف نظر عمیقی بین من و او وجود داشته باشد.
    به علاوه او...آه خب او خودش است و من دلم برایش تنگ تنگ تنگ شده.بدون او دنیا برایم خالی و دردناک است.من از مهتاب متنفرم برای اینکه زیباست و آقای جروی این جا نیست تا با هم به آن نگاه کنیم.(وا؟)شاید شما خودتان هم عاشق کسی بوده اید و میفهمید چه میگویم.اگر عاشق بوده اید که دیگر احتیاجی نیست من توضیح بدهم و اگر نبوده اید من نمیتوانم توضیح بدهم.
    در هرحال این احساس من نسبت به آقای جروی است... ولی پیشنهاد ازدواجش را قبول نکردم.
    البته بهش نگفتم چرا،؛زبانم بند آمده بود و درمانده شده بودم.فکرم کار نمیکرد و نمیدانستم چه بگویم و حالا او رفته و خیال میکند من میخواهم با جیمی مک براید ازدواج کنم در حالی که اصلا دلم نمیخواهد با جیمی ازدواج کنم جیمی هنوز بزرگ نشده.اما من و آقای جروی که دچار سوتفاهم وحشتناکی شده بودیم هر دو همدیگر را حسابی چزاندیم.علت اینکه من جواب رد بهش دادم این نیست که دوستش ندارم بلکه از علاقه ی زیاد است.میترسم بعدا پشیمان شود و من طاقت این را ندارم!به نظرم درست نیست که یک نفر با موقعیت خانوادگی او با من که معلوم نیست پدر و مادرم کیست ازدواج کند.من اصلا چیزی راجع به پرورشگاه یتیمان بهش نگفته ام و اصلا دوست نداشتم بهش بگویم که نمیدانم کی هستم.میدانید شاید هم آدم بدجنسی هستم.خانواده ی او مغرورند و من هم خب غرور دارم!
    به علاوه احساس کردم که نسبت به شما هم وظیفه ای دارم.من تحصیل کرده ام تا نویسنده بشوم و حالا باید سعی کنم که بشوم.درست نیست که من شرط شما را برای تحصیلات قبول کنم اما بعدش از تحصیلاتم روی گردان بشوم و ازآن استفاده نکنم.البته حالا که دارم از نظر مالی توانایی پیدا می کنم که بدهکاری ام را بپردازم احساس میکنم تا حدودی دینم را ادا کرده ام.هرچند به نظرم حتی اگر ازدواج هم بکنم میتوانم نویسندگی را ادامه بدهم.این دوکار لزوما از هم جدا نیستند.
    من خیلی راجع به این موضوع فکر کرده ام.البته آقای جروی سوسیالیت است و افکارش سنتی نیست و برخلاف مردهای دیگر برایش مهم نیست که با یک نفر پرولتر ازدواج کند.شاید اگر دونفر کاملا باهم جور باشند و وقتی کنار هم اند همیشه خوش باشند و وقتی از هم دورند احساس تنهایی کنند نباید بگذارند چیزی آنها را از هم جدا کند.
    البته من دلم میخواهد یک همچین چیزی باورم بشود!اما دوست دارم عقیده ی بی طرفانه ی شما را هم بدانم.به علاوه شما احتمالا از یک خانواده ی اصیل هستید و میتوانید به این قضیه ازدید یک آدم با تجربه نگاه کنید نه از سر دلسوزی و همدلی.خب می بینید که چطور با شجاعت تمام سوال را برای شما مطرح کردم.
    فرض کنید که من بروم پیش آقای جروی و بهش بگویم که مشکل من جیمی مک براید نیست بلکه پرورشگاه جان گریر است.به نظرتان این کار خیلی مزخرفی نیست؟البته این کار خیلی دل و جرئت میخواهد.من ترجیح میدهم تا آخر عمر بدبخت بشوم اما این را نگویم.
    این قضیه تقریبا دوماه پیش اتفاق افتاد.از آن موقع تا حالا که آقای جروی این جا بود اصلا خبری از او ندارم.داشتم یک جورهایی با دل شکسته ام کنار می آمدم که ناگهان نامه ای از جولیا رسید که دوباره بند بند وجودم را لرزاند.جولیا خیلی اتفاقی نوشته بود که عمو جروی وقتی در کانادامشغول شکار بوده یک شب تا صبح در توفان گیرکرده و از آن وقت تا حالا ذات الریه گرفته و من هم اصلا نمیدانستم!من از این که او بدون گفتن حتی یک کلمه به کلی غیبش زده بود خیلی بهم برخورده بود.به نظرم او خیلی ناراحت است و میدانم که خودم هم ناراحتم!
    به نظر شما من الان باید چه کار کنم؟
    جودی
    6 اکتبر
    بابا لنگ دراز بسیار عزیزم
    بله حتما می آیم ساعت چهار و نیم بعد از ظهر روز چهارشنبه.حتما راه را پیدا میکنم.من سه بار نیویورک بودم و بچه هم نیستم.آنقدر در این مدت راجع بهشما فکر کرده ام که انگار باورم نمیشود شما آدمی از جنس گوشت و استخوان و واقعی هستید.
    خیلی لطف کردید با اینکه سالم و سرحال نیستید به خاطر من خودتان را به زحمت انداختید.مواظب خودتان باشید و سرما نخورید.امسال پاییز خیلی باران می آید.
    قربان شما جودی
    بعدالتحریر:الان یک فکر ناجور به سرم زد.شما خدمتکار مخصوص دارید؟من از خدمتکارهای مخصوص میترسم.برای همین اگر یکی از آنها در را به روی من باز کند همان جا روی پله های جلوی در پس می افتم.تازه چی بهش بگویم؟شما که اسم تان را به من نگفته اید.باید بگویم با آقای اسمیت کار درام؟





    صبح پنج شنبه
    بابا لنگ دراز آقای جروی پندلتون اسمیت بسیار عزیزم
    دیشب خوابتان برد؟من که یک لحظه هم نخوابیدم.چون بیش از حد مبهوت و هیجان زده و گیج و ذوق زده بودم.فکر نمیکنم که دیگر اصلا بتوانم بخوابم یا غذا بخورم.ولی امیدوارم تو خوابیده باشی.میدانی باید بخوابی تا زودی خوب شوی و بتوانی پیش من بیایی.
    عزیزم اصلا نمیتوانم حتی فکرش را هم بکنم که تو مریض بودی و من در تمام این مدت اصلا خبر نداشتم!وقتی دکتر دیروز با من پایین آمد تا مرا سوار کالسکه کند میگفت سه روز بود که همه از تو قطع امید کرده بودند.آه عزیز دلم اگر چنین اتفاقی می افتاد روشنایی از دنیای زندگی من رخت بر می بست.به نظرم روزی درآینده ی دور یکی از ما باید با دیگری وداع کند اما حداقل آن یک نفر میتواند با خاطرات خوشمان به زندگی اش ادامه بدهد.
    من میخواستم با نوشتن این نامه به تو روحیه بدهم اما حالا باید به خودم روحیه بدهم.چون با این که چنین خوشبختی را حتی در خواب نمی دیدم خیلی توی فکر رفتم.ترس از اینکه مبادا برای تو اتفاقی بیفتد هم چون سایه ای بر قلبم افتاده است.قبلا میتوانستم سر به هوا و بی خیال و بی تفاوت باشم زیرا چیز با ارزشی نداشتم که از دست بدهم.ولی حالا تا آخر عمر نگرانی بزرگی دارم.وقتی از من دور هستی همه اش در فکر ماشین هایی هستم که ممکن است با تو تصادف کنند یا تابلو های آگهی که ممکن است روی سرت بیفتد یا میکروب های وحشتناکی که شاید غفلتا خورده باشی.آرامش فکری برای همیشه از وجود من رخت بربسته است.اما به هرحال دیگر آرامش صرف برای من چندان مهم نیست.
    تو را خدا زود زود زود خوب شو.میخواهم کنارم باشی تا لمست کنم و مطمئن شوم که وجود داری.چه قدر نیم ساعتی که کنار هم بودیم کوتاه بود!میترسم خواب دیده باشم.اگر من جزو خویشانت بودم(یک خویشاوند دور مثلا دختر دختر دختر عمه)میتوانستم هر روز پیشت بیایم ببینمت و با صدای بلند برایت کتاب بخوانم،بالش های زیر سرت را گرد و قلنبه کنم و آن دو چین کوچک را که روی پیشانی ات افتاده صاف کنم و گوشه های لب هایت را بالا بکشم تا لبخند شاد به لب هایت بیاید.حالا دیگر سرحال هستی نه؟دیروز قبل از اینکه از پیشت بروم سرحال بودی.دکتر میگفت لابد من پرستار خوبی هستم چون تو انگار به اندازه ی ده سال جوانتر شده بودی.امیدوارم عشق همه را ده سال جوان تر نکند.عزیزم اگر من ده سال جوان تر و یازده سالم بشود باز هم مرا دوست داری؟
    دیروز عجیب ترین روز زندگی ام بود.اگر من صد سال دیگر هم عمر کنم جز جز اتفاق های این روز از یادم نمی رود.دختری که دیروز کله ی سحر از لاک ویلو رفت با دختری که شب به آنجا برگشت خیلی فرق داشت.خانم سمپل ساعت چهار و نیم صبح مرا بیدار کرد.وقتی چشم هایم را باز کردم اولین فکری که در تاریکی به ذهنم آمد این بود که"امروز قرار است بابا لنگ دراز را ببینم!" صبحانه را در آشپزخانه زیر نور شمع خوردم و بعد پنج مایل با گاری زیر رنگ های بسیار باشکوه ماه اکتبر تا ایستگاه رفتم.آفتاب بین راه طلوع کرد و افرا ها و درختان ذغال اخته ی باتلاق زار ها با رنگ های نارنجی و ارغوانی می درخشیدند.هوا صاف و پر از امید بود.احساس کردم که اتفاقی قرار است بیفتد.در تمام طول راه صدای ریل های قطار زمزه میکردند که:امروز قرار است بابا لنگ دراز را ببینی این فکر به من آرامش میداد.مطمئن بودم که بابا میتواند همه چیز را درست کند.
    و میدانستم که در جایی دیگر مرد دیگری عزیز تر از بابا دلش میخواهد مرا ببیند و یک جورهایی حس میکردم تا قبل از پایان این سفر حتما اورا می بینم.
    وقتی به خانه ی خیابان مادیسون رسیدم خانه آنقدر بزرگ و قهوه ای و پرهیبت بود که جرئت نداشتم واردش بشوم.این بود که دور خانه گشتم تا جرئت این کار را پیدا کنم.ولی بی خودی میترسیدم.خدمتکار مخصوص شما پیرمرد چنان نازنینی بود و پدرانه با من رفتار کرد که احساس راحتی کردم.خدمتکار مخصوص گفت:شما دوشیزه جروشا ابوت هستید؟و من گفتم:بله و دیگر لازم نبود سراغ آقای اسمیت را بگیرم.خدمتکار مخصوص گفت که در سالن پذیرایی منتظر باشم.سالن مجللی بود.من لب یکی از مبل ها نشستم و دائم به خودم میگفتم:من میخواهم بابا لنگ دراز را ببینم،میخواهم بابا لنگ دراز را ببینم.
    به زودی خدمتکار مخصوص برگشت و گفت:لطفا به کتابخانه ی بالا تشریف ببرید.آنقدر هیجان زده بودم که واقعا پاهایم قدرت بالا رفتن نداشت.دم در کتابخانه خدمتکار مخصوص رو به من کرد و آهسته گفت:خانم،آقا خیلی مریض بوده اند و امروز اولین روزی است که دکتر بهشان اجازه داده بنشینند شما که زیاد نمی مانید؟ از طرز حرف زدنش فهمیدم که به تو خیلی علاقه دارد.خب به نظرم پیرمرد نازنینی است.
    بعد در زد و گفت:دوشیزه ابوت.آن وقت من رفتم تو و در پشت سرم بسته شد.
    اتاق چنان در مقایسه با سالن روشن تاریک بود که برای لحظه ای نتوانستم چیزی را در اتاق تشخیص بدهم ولی بعد یک صندلی راحتی را نزدیک بخاری دیواری،میز چای خوری براق و صندلی کوچکتری را پهلوی آن دیدم.بعد مردی را دیدم که در صندلی بزرگی نشسته بود و کوسن های زیادی پشتش گذاشته بودند تا راست بنشیند و روی زانوهایش هم پتو انداخته بودند.قبل از این که بتوانم جلویش را بگیرم مرد با تنی لرزان از جا بلند شد و با گرفتن پشت صندلی تعادلش را حفظ کرد و بدون اینکه چیزی بگوید به من نگاه کرد و آن وقت...آن وقت دیدم که تو هستی!با وجود این متوجه نشدم و فکر کردم بابا دنبال تو فرستاده تا آنجا مرا ببینی یا قرار بوده من غافلگیر بشوم.
    بعد تو خندیدی و دستت را بع طرف من دراز کردی و گفتی:جودی کوچولوی عزیزم حدس نمیزدی که من خود بابا لنگ دراز باشم؟
    درآن لحظه یک دفعه همه چیز را متوجه شدم.واقعا که چقدر من خنگ بودم!اگر یک ذره هوش داشتم از صدها شواهد جزئیی که دال بر این موضوع بود این را میفهمیدم.من هیچوقت کارآگاه خوبی نمیشوم مگر نه بابا جون؟جروی؟باید چی صدایتان کنم؟جروی تنها انگار کمی بی ادبانه است و من نمیتوانم نسبت به تو بی ادب باشم!
    آن نیم ساعتی که قبل از آمدن دکتر آنجا بودم واقعا برایم شیرین بود.بعد دکتر مرا بیرون فرستاد.وقتی به ایستگاه رسیدم آن قدر گیج و منگ بودم که نزدیک بود سوار قطار سنت لویی بشوم.تو هم خیلی گیج بودی.چون یادت رفت به من چای بدهی.ولی هردویمان خیلی خیلی خوشحالیم نه؟وقتی من با گاری به لاک ویلو برگشتم هوا تاریک بود اما چقدر ستاره ها میدرخشید!امروز صبح هم به کالین و جاهایی که باهم بودیم رفتم.همه اش یاد حرف هایت و طرز نگاه هایت می افتادم.هوا امروز جان میدهد برای کوهنوردی و کاش پیشم بودی و باهم از تپه ها بالا میرفتیم.خیلی دلم برایت تنگ شده جروی عزیزم. اما این دلتنگی توام با خوشحالی است.چون به زودی دیگر پیش هم خواهیم بود.ما واقعا مال هم هستیم و این رویا نیست.اما عجیب نیست که بالاخره من هم کسی را دارم؟برای من که خیلی شیرین است.
    با این حال هرگز حتی برای لحظه ای نمیگذارم که از داشتن من پشیمان شوی.
    ارادتمند همیشگی همیشگی شما،جودی
    بعدالتحریر:این اولین نامه ی عاشقانه ی من است.برایتان عجیب نیست که بلدم نامه ی عاشقانه بنویسم؟



    پايان
     

    موضوعات مشابه

    baranbahar از این پست تشکر کرده است.
  2. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    سپیده کارت عالی بود مرسی ممنون
    خیلی زحمت کشیدی -gol-tashvigh-gol-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.