1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

تنها ترین تنها

شروع موضوع توسط saeed 31 در ‏3 مه 2013 در انجمن عشق و عاشقي

  1. saeed 31

    saeed 31 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏24 مارس 2013
    ارسال ها:
    1,220
    تشکر شده:
    1,042
    جنسیت:
    مرد
    حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

    آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

    خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

    خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

    دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

    سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

    عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

    عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

    بس کن ای دل نابسامانی بس است٬کافرم! ديگر مسلمانی بس است

    در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

    بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

    نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

    بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

    درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

    من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

    قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

    من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

    من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

    من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

    روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

    آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

    وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

    از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

    خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

    اينهمه خنجر، دل * خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

    آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

    کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

    عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

    گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

    هيچ * دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


    هيچ * از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ * اندوه مارا ديد؟ نه!

    هيچ * اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

    چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

    گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

    حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت

    ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.