1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

خدا

شروع موضوع توسط saeed 31 در ‏3 مه 2013 در انجمن دل نوشته های کاربران

  1. saeed 31

    saeed 31 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏24 مارس 2013
    ارسال ها:
    1,220
    تشکر شده:
    1,042
    جنسیت:
    مرد
    پیش از اینها فکر میکردم که خدا/خانه ای دارد کنار ابرها/مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتی از الماس خشتی از طلا/پایه های برجش از عاج و بلور/بر سر تختی نشسته با غرور
    ماه برف کوچمی از تاج او/هر ستاره، پولکی از تاج او/اطلس پیراهن او، آسمان
    نقش روی دامن او، کهکشان/رعدو برق شب، طنین خنده اش/سیل و طوقان، نعره توفنده اش
    [​IMG]
    دکمه ی پیراهن او، آفتاب/برق تیغ خنجر او مهتاب/هیچ * از جای او آگاه نیست
    هیچ * را در حضورش راه نیست/بیش از اینها خاطرم دلگیر بود/از خدا در ذهنم این تصویر بود
    آن خدا بی رحم بود و خشمگین/ خانه اش در آسمان، دور از زمین/بود، اما در میان ما نبود
    مهربان و ساده و زیبا نبود/در دل او دوست جایی نداشت/مهربانی هیچ معنایی نداشت
    هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا/ از زمین، از آسمان، از ابرها/زود میگفتند: این کارخداست
    پرس وجو از کار او کاری خداست/هرچه میپرسی، جوابش آتش است/آب اگر خوردی، عذایش آتش است
    [​IMG]
    تا ببندی چشم، کورت میکند/تا شدی نزدیک، دورت میکند/کج گشودی دست، سنگت میکند
    کج نهادی پای، لنگت میکد/با همین قصه، دلم مشغول بود/خوابهایم خواب دیو و غول بود
    خواب میدیدم که غرق آتشم/در دهان اژدهای سرکشم/در دهان اژدهای خشمگین
    بر سرم باران گرز آتشین/محو میشد نعرهایم، بی صدا/در طنین خنده ای خشم خدا
    نیت من، در نماز و در دعا/ترس بود و وحشت از خشم خدا/هر چه میکردم، همه از ترس بود
    مثل از بر کردن یک درس بود/مثل تمرین حساب و هندسه/مثل تنبیه مدیر مدرسه/
    تلخ، مثل خنده ای بی حوصله/سخت، مثل حل صدها مسئله/مثل تکلیف ریاضی سخت بود
    مثل صرف فعل ماضی سخت بود/

    [​IMG]

    تا که یک شب دست در دست پدر/راه افتادم به قصد یک سفر/در میان راه، در یک روستا
    خانه ای دیدم، خوب و آشنا/زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟/گفت اینجا خانه ی خوب خداست
    گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند/گوشه ای خلوت، نماز ساده ای خواند/با وضویی، دست و رویی تازه کرد
    [​IMG]
    با دل خود، گفتگویی تازه کرد/گفتمش، پس آن خدای خشمگین/خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
    گفت: آری، خانه ای او بی ریاست/فرشهایش از گلیم و بوریاست/مهربان و ساده و بی کینه است
    مثل نوری در دل آیینه است/عادت او نیست خشم و دشمنی/نام او نور و نشانش روشنی
    خشم نامی از نشانی های اوست/حالتی از مهربانی های اوست/قهر او از آشتی، شیرین تر است
    مثل قهر مادر مهربان است/دوستی را دوست، معنی میدهد/قهر هم با دوست معنی میدهد
    هیچکس با دشمن خود، قهر نیست/قهر او هم نشان دوستی ست
    [​IMG]
    تازه فهمیدم خدایم، این خداست/این خدای مهربان و آشناست /دوستی، از من به من نزدیکتر
    آن خدای پیش از این را باد برد/نام او را هم دلم از یاد برد/آن خدا مثل خواب و خیال بود
    چون حبابی، نقش روی آب بود/می توانم بعد از این، با این خدا/دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
    سفره ی دل را برایش باز کنم/میتوان درباره ی گل حرف زد/صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
    چکه چکه مقل باران راز گفت/با دو قطره، صد هزاران راز گفت
    [​IMG]
    میتوان با او صمیمی حرف زد / مثل باران قدیمی حرف زد
    میتوان تصنیفی از پرواز خواند/با الفبای سکوت آواز خواند
    می توان مثل علفها حرف زد/با زبانی بی الفبا حرف زد/می توان درباره ی هر چیز گفت
    میتوان شعری خیال انگیز گفت/مثل این شعر روان و آشنا:
    پیش از اینها فکر میکردم خدا...
     

    موضوعات مشابه

    allow از این پست تشکر کرده است.
  2. allow

    allow کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مه 2014
    ارسال ها:
    112
    تشکر شده:
    40
    جنسیت:
    زن
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.