1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

حسرت

شروع موضوع توسط sami19 در ‏19 مه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sami19

    sami19 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 مه 2013
    ارسال ها:
    104
    تشکر شده:
    22
    جنسیت:
    مرد
    حسرت

    امیرعلی کارمند اداره ثبت احوال و پسر خیلی عاقلی بود که عاشق همکارش متین شده بود ولی دلش را نداشت تا راز دلش را بگوید همیشه با دیدن او دست و پایش را گم می کرد آب دهانش را سخت قورت می داد و به ته ته پته می افتاد طوری که تقریبا همه همکارانشان می دانستند که این پسر عاشق است و حتی گاهی بزرگترهای اداره دستش می انداختند که خودتو قایم کن دختره داره می یاد تابلو نگاش می کنی ضایع میشی و...
    اما این عشق یکطرفه بود و متین در رویا * دیگری را می دید نه پسر ساده ای مثل امیر علی که به قول دوستاش با گوسفند تفاوت چندانی نداشت . بالاخره به رویاش هم رسید و با مرد رویاهش ازدواج کرد و از شهر خودش که امیر علی هم در آن شهر بود رفت و با عشقش توی یه شهر بزرگ شروع به زندگی کرد .خدا بهش یه دختر و یه پسر داد که دخترش به دلیل بیماری تو بچگی فوت شد و تنها پسرش دلخوشیش بود آخه مرد رویاهاش آدم هوس بازی بود و هر روز با یه زن عجیب و غریب بود و معتاد هم شده بود .تنها چیزی که متین رو به ادامه زندگی امیدوار می کرد هیوا بود .خداییش هیوا هم بر خلاف پدرش آدم شسته رٌفته ای بود و پله های طرقی رو خوب بالا می رفت و به دانشگاه رسیده بود .
    هیوا توی دانشگاه عاشق دختری به نام حنا شده بود که موهای قرمزش بیشتر از هر چیزی جلب توجه می کرد خون هیوا خیلی روی این دختر به جوش می اومد و می خواست هر طور که شده اونو مال خودش کنه به هر دری می زد تا بتونه نظرشو جلب کنه ولی حنا دختری نبود که ساده به کسی دل بده .
    بالاخره هیوا مادرش رو راضی کرد تا با حنا صحبت کنه متین هم مادرانه حنا رو راضی کرد تا با هیوا راجع به آیندشون صحبت کنه .هیوا هم که منتظر این فرصت بود به هر سختی که بود حنا را راضی به ازدواج کرد و قرار شد با مادرش به شهری برن که متین توی اون بزرگ شده بود و خاطرات زیادی از اونجا داشت تا از حنا خواستگاری کنند.
    متین و هیوا با گل و شیرینی مقابل خانه حنا ایستادند و زنگ را به صدا در آوردند در باز شد و داخل شدند پدر و مادر حنا با روی گشاده به استقبال آمدند و تعارف کردند.وقتی همه نشستند خیلی واضح تر می شد شرایط را سنجید متین نگاه سنگین پدر حنا را احساس می کرد ولی دلیلش را نمی دانست بنظر زندگی خوبی داشتند حنا دختر بزرگ خانواده بود و یک برادر و بک خواهر هم داشت با آرامش رو به مادر حنا کرد و گفت ببخشید تو زحمت انداختیمتون و مادر حنا جواب داد چه زحمتی خواهش می کنم تو همین تعارفات بود که پدر حنا با صدای بلند گفت شما متین کاملی نیستید ؟
    متین جواب داد چرا شما از کجا منو شناختید؟
    پدر حنا جواب داد من امیر علی مهر پویان هستم ما بیست و سه سال پیش در ثبت احوال همین شهر همکار بودیم
    متین شوکه شده بود پسرش عاشق دختری شده بود که روزی پدر آن دختر عاشق مادراین پسر بوده و با خجالت یاد حرفهایی افتاد که روز آخر به امیر علی زده بود
    ببین من با توی احمق ازدواج نمی کنم ،ایکپیری تو آب دماغتو نمی تونی بالا بکشی حالا اومدی میگی مت تی ن خا نوم من عا ششق ت ششدم برو گمشو...
    سالها بعد که هیوا و حنا با هم ازدواج کرده بودند متین همیشه حسرت زندگی مادر حنا را می خورد.
     

    موضوعات مشابه

    گلناز2222 از این پست تشکر کرده است.
  2. !a!v!a!

    !a!v!a! کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏13 مه 2013
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    5
    جنسیت:
    زن
    حقش بود ...
    زنیکه خر ...
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.