1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

لبخند یار

شروع موضوع توسط sami19 در ‏19 مه 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. sami19

    sami19 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 مه 2013
    ارسال ها:
    104
    تشکر شده:
    22
    جنسیت:
    مرد
    لبخند یار
    از همان 7-8 سالگی مهرش در دلم نشسته بود، البته او 7-8 ساله بود و من
    15 ساله ، درست است اختلاف قدری زیاد می نمود مگر این دل لامصب!
    سن و سال حالیش می شد. هر از گاهی با مامان و بابا منزل ما به عنوان مهمانی
    قدم می گذاردند، نگاههای دزدکی من و قایم(مخفی) شدنهای آشکار او!

    حالا او 13 سالش شده بود و دلرباتر از قبل، نمی دانم چرا خیلی دیر بزرگ می شدیم
    خلاصه طبق سنوات گذشته بعد از ظهری با مامان ، مهمان ما شدند، پذیرائی با
    شیرینی جز لاینفک زندگی ما بود و البته چائی و گاهی هم شربت ، درست به خاطر
    دارم شهریور ماه بود و درختچه های انگور حیاتمان شهره محل ، درختچه ها حتی
    دیوارهای همسایه ها را اشغال کرده بودند. مادر گفت: سبد را بردار و مقداری انگور
    برای مهمانها بچین، درست نیست همیشه فقط با شیرینی پذیرائی کنیم .
    ، درست همان چیزی که انتظارش را می کشیدم ، چون هوا گرم بود
    زیر درختان فرشی پهن و همه در حیاط بودند، نردبان را گذاشته و از آن بالا رفته و
    مشغول چیدن انگور بودم ، از لای شاخه های خیلی راحت به نظاره یار ایستادم ، اصلا"
    دلم راضی نمی شد پائین بیایم، و صداهای مکرر مادر که مرتب می گفت: مواظب خودت
    باش ، زود باش مگر چیدن انگور چقدر کار داره؟ اون بالا چیکار می کنی؟ تا آن موقع
    اینقدر چهره دلربایش را ندیده بودم ، عزم پائین آمدن نمودم ، فکری به ذهنم رسید با خود
    گفتم: از پله نردبان همچون بدلکاران خودم را پرت کنم و تمارض به آخ و واخ کنم ، با این
    کار شاید هم دلبری کرده وهم علاقه او رانسبت به خودم تست کرده باشم، باز گفتم نه بابا شاید
    معکوس جواب بدهد و به دست پا چلفتی متهم بشم تازه غرور ورزشکاریم همچین اجازه ای
    نمی داد.
    سبد انگور را به مادر داده وبر لبه طاق پنجره نشستم ، باز همان نگاههای دزدکی ، اما این بار
    دقت کردم به من توجه دارد و نگاهش را از من بر نمیدارد، بیشتر دقت کردم بله درست می بینم
    خیلی نگاهم می کند، با خود گفتم نکنه مثل جنگندهها از نردبان بالا رفتم ، همان فکرهائی که همه
    جوانان میکنند، یا مثلا" موتور سواری که چشمش به چند تا دختر می افتد با جانش بازی می کند
    و فکر می کند همه توجه ها به اوست غافل از اینکه هیچکس اصلا" توجه ای به او ندارد.
    از مرحله پرت نشویم کجا بودیم؟ آهان داشت به من توجه می کرد، مادرها گرم صحبت و ما
    گرم نگاه، با لبخندی چنان دلربائی کرد که در آن لحظه احساس کردم خوشبخت ترینه آدمها منم
    سر را پائین می انداخت و اهسته،آهسته برمیگرداند و لبخندی دوباره ، گفتم بی انصافی
    است جواب لبخندش را با لبخند ندهم ، لبخند زدنم همانا و اخم کردنش همان. سر در نمی آوردم
    یعنی چه؟ چرا اینطور شد؟
    .وقت خدا حافظی رسید، اصلا" دلم راضی به رفتنشان نبود، مگر رفتن و ماندن آنها دست من بود؟
    هنگام خداحافظی دوباره لبخند هایش شروع شد، با لبخند من و اخم دوباره او درب حیاط بهم خورد.
    برگشتم به اتاقم بروم ، در ایوان آیینه قدی داشتیم ، خودم را در آن نگریستم ابتداء نشناختم این دیگه
    کیه؟ کسی نبود خودم بودم، موقع چیدن انگور چنان خاکی بر صورتم نشسته بود اصلا" شناخته
    نمی شدم، دو عدد برگ مو هم به گوشهایم چسبیده بود درست شده بودم اینهو خرگوش. تازه
    فهمیدم لبخند های یار از بهرچه بود.

    _____________________________________________________________
    - بالاخره به یار رسیدم .
    - آن خاطره از بهترین خاطره هایمان شده هرچند من خر گوش! شده بوم
    - پدسوخته!! همان موقع هم خاطرخواهم بود، اما او خموش بود و من در فغان!
    - راستی چرا مادرها وقتی گرم صحبت می شوند صورت بچه! را نمی بینند
     

    موضوعات مشابه

    manijeh30 از این پست تشکر کرده است.
  2. night

    night برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مارس 2013
    ارسال ها:
    223
    تشکر شده:
    95
    جنسیت:
    مرد
    :)قشنگ بود مرسي
     
  3. mahdie

    mahdie مهدیه16 کاربر تایید شده کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏8 ژوئیه 2013
    ارسال ها:
    284
    تشکر شده:
    615
    جنسیت:
    زن
    قشنگ بودمرسی عزیزم-gol-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.