1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش

شروع موضوع توسط سایه در ‏19 مه 2013 در انجمن عشق و عاشقي

  1. سایه

    سایه کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏27 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    893
    تشکر شده:
    759
    جنسیت:
    زن
    --داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—
    شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
    اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
    یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
    به جان دلبرش افتاده بود-اما-
    طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
    ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
    شود مرهم
    برای دلبرش آندم شفا یابد
    چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
    بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
    و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
    به روی من
    بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
    به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
    و او می رفت و من در دست او بودم
    و او هرلحظه سر را رو به بالاها
    تشکر از خدا می کرد
    پس از چندی
    هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
    به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
    در این صحرا که آبی نیست
    به جانم هیچ تابی نیست
    اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
    برای دلبرم هرگز دوایی نیست
    و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
    نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
    من در دست اوبودم
    و حالامن تمام هست او بودم
    دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
    نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
    که ناگه
    روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
    دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
    نشست و * را با سنگ خارایی
    زهم بشکافت
    زهم بشکافت
    اما ! آه
    صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
    زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
    نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
    به من می داد و بر لب های او فریاد
    "بمان ای گل
    که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
    بمان ای گل"
    و من ماندم
    نشان عشق و شیدایی
    و با این رنگ و زیبایی
    و نام من شقایق شد
    گل همیشه عاشق شد
     

    موضوعات مشابه

    گلناز2222 از این پست تشکر کرده است.
  2. هدیه

    هدیه کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏14 فوریه 2013
    ارسال ها:
    1,474
    تشکر شده:
    524
    جنسیت:
    زن
    خیلی قشنگ بود-gol-
     
  3. سایه

    سایه کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏27 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    893
    تشکر شده:
    759
    جنسیت:
    زن
    مرسی هدیه جون ، فدات -gol-
     
  4. هدیه

    هدیه کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏14 فوریه 2013
    ارسال ها:
    1,474
    تشکر شده:
    524
    جنسیت:
    زن
    خواهش عزیزم-gol-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.