1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

این یک داستان واقعی و غمگین است ....

شروع موضوع توسط siavash 129 در ‏24 مه 2013 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. siavash 129

    siavash 129 کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مه 2013
    ارسال ها:
    2,733
    تشکر شده:
    1,631
    جنسیت:
    مرد
    پدر وارد اتاق دخترش شد و نامه اى رو روى تختخواب ديد
    نامه رو با دستانى لرزان خواند
    متن نامه اين بود:
    با پشيمانى و تأسف شديد بايد بهت بگويم كه من با پسرى كه دوستش دارم فرار كردم
    با اون عشق حقيقى را پيدا كردم و او را خيلى دوست دارم حتى با وجود اينكه در بينى و
    گوشهايش حلقه ميگذارد و انواع و اقسام خالكوبى روى بدنش دارد بابا فقط اين نيست
    ...
    من حامله هستم!
    و او به من ميگويد كه در زندگى خوشبخت خواهيم شد.او تصميم گرفت كه در جنگل باهم زندگى
    كنيم و بچه هاى زيادى به دنيا بياوريم و اين يكى از آرزوهاى من است
    او به من گفت كه ترياك ضررى برايمان ندارد و اون رو به خاطر دوستاش كه برايمان كوكايين
    ميارند در مزرعه ميكاريم
    بابا خاطر جمع باش كه ما داريم دعا ميكنيم كه دانشمندان دوايى براى ايدز پيدا كنند چرا كه مرد
    زندگيم واقعا استحقاقش رو داره
    بابا نگران نباش
    من 15 سال سن دارم و ميدونم كه چطور از خودم مراقبت كنم روزى ميرسد كه بيام و سر بهت
    بزنم كه با نوه هات آشنا بشى
    دخترت
    ------------------------------------
    پاورقى
    بابا باهات شوخى كردم
    من خونه همسايه هستم فقط ميخواستم بهت نشون بدم كه هميشه در زندگى چيزهايى هست كه
    بدتر از:
    كارنامه باشند
    اون روى ميز است
    اشک تو چشاتون جمع شده آره؟؟؟
     

    موضوعات مشابه

    asteghlal از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.