1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

درباره سعدی چه می‏توان گفت؟

شروع موضوع توسط bahador khan در ‏25 مه 2013 در انجمن زندگينامه شعرا و بزرگان ادب

  1. bahador khan

    bahador khan برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    2,425
    تشکر شده:
    889
    جنسیت:
    مرد
    درباره سعدی چه می‏توان گفت؟
    سعدی شیرازی؛ شاعری است در عرصه اجمال و راز؟ یا نویسنده‏ای نوآور و خلاق كه سودای معرفتش از كویی به كویی و از شهری به شهری می‏كشاند؟ یا عاشقی كه درد دوری و دیدار یار غزل‌خوانش می‏كند؟ یا سیاحی كه آرزومند دیدار آثار بدیع جهان است؟


    باری! سعدی زندگی را در سایه نام دوست محو كرده است.
    سعدی تخلص و شهرت «ابوعبدالله مشرف به مصلح» یا «مشرف الدین بن مصلح الدین»، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» و یا «شیخ» و همچنین معروف به «افصح المتكلمین» است.
    درباره نام و نام پدر شاعر و همچنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است. سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده‏اند و درباره تاریخ درگذشتش هم سالهای 690 تا 695 را نوشته‏اند.
    سعدی در شیراز پای به دایره هستی نهاد. هنوز كودكی بیش نبود كه پدرش درگذشت. آن چه مسلم است این كه اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند. سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تكمیل دانش خود پرداخت.
    از محضر ابوالفرج بن الجوزی و همچنین شهاب الدین عمر سهروردی استفاده‏ها سپس به حجاز و شام رفت و زیارت حج به جا آورد. در شهر شام به وعظ و سیاحت و عبادت پرداخت. در روزگار سلطنت اتابك ابوبكر بن سعد به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابك» و پسرش سعد بن ابوبكر كرد.
    پس از زوال حكومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن كه مورد احترام و تكریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور عزلت گزید و در زاویه‏ای به خلوت و ریاضت مشغول شد.
    آثار سعدی بسیارند و اغلب در مجموعه‏ای كه كلیات دیوان سعدی نامیده می‏شود؛ به چاپ رسیده است. بوستان، گلستان و دیوان غزلیات و قصاید از معروفترین آنها به شمار می‏روند.
    سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالك سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و كالا و زوار اماكن مقدس همراه می‏كرد. از پادشاهان حكایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می‏گذراند.
    سفاكی و سخاوتمندان را نیك می‏شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می‏بخشید. با عاشقان و پهلوانان و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می‏شدو خامی روزگار جوانی را به تجربه سفره‏های مكرر به پختگی دوران پیری پیوند می‏زد.
    سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلكه هر سفر تجربه‏ای معنوی نیز به شمار می‏آمد.
    سنت تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوك عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالك، مسافری است كه باید در هر دو وادی، سیری درخور استعداد داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون.
    وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین عمر سهروردی خود گواه این مدعاست.
    ره‏آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارت معنوی و دنیوی، انبوهی از روایات، قصه‏ها و مشاهدات بود كه ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان كه هر حكایت گلستان، پنجره‏ای رو به زندگی می‏گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه‏ای یقینی بیان می‏شود. گویی، هر حكایت پیش از آن كه وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.
    شاید یكی از مهمترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگر چه لحن كلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.
    از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نكته است كه این شاعر بزرگ از چه مایه دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.
    باری، آثار سعدی علاوه بر آن كه عصاره و چكیده اندیشه‏ها و تأملات عرفانی و ا جتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی كهنسال است و از همین رو هیچ وقت شكوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.
    شعر سعدی، شعر استحكام و ظرافت و استواری و زیبایی است. زبان فاخر سعدی هیچ گاه كمال خود را به رخ مخاطبانش نمی‏كشد. همچون سالاری بلند منزلت، در عین كمال و برتری متواضع و خاشع است و به همین دلیل دل هر صاحبدلی را می‏رباید و در گوشه خاطر هر كسی، جایی برای خویش باز می‏كند.
    شعرش به دیدار اول، ساده و صمیمی و بی‏تكلف جلوه می‏كند؛ روان و زلال است و بی‏هیچ تمهید و مقدمه‏ای، برقراری ارتباط با دیگران را جستجو می‏كند.
    فخر نمی‏فروشد و تكبر نمی‏ورزد. دست دوستی و ارادت به سویمان دراز می‏كند و سلام می‏دهد...
    اما چون پرده احساس را به كنار می‏زنیم و از سر عقل و تأمل در اشعارش ـ كه عاطفه محضند!ـ درنگ میكنیم، درمی‏یابیم كه شفافیت عنصر زبان در شعر او سهل و ساده امكان وجود نیافته است؛ بلكه صیقل مداوم شعر، كوشش بی‏وقفه در عرصه زبان، و استفاده از تمام عناصر كه تعالی شعر را دامن می‏زنند، به آثار او چنین سلامت و روانی سحرآفرین بخشیده است.
    توفیق سعدی و اكسیر شعر او در این دقیقه نهفته است؛ یعنی در تلفیق صنایع لفظی و بیانی با حال و احساس درونی در طبیعی‏ترین حالت ممكن. سعدی مبدع و آغازگر این راه نیست، بلكه از استادان و كاملان چنین سبكی در شعر است.
    پیش از وی، غزل فارسی در كوره تلاش شاعرانی همچون فرخی، سنایی، خاقانی، انوری و عطار گداخته بود، اما سعدی آن را چنان آبدیده و صیقلی كرد كه نه پیش از وی قرینه و مشابهی برایش می‏توان یافت و نه بعد از وی، كسی گامی بیشتر و پیشتر نهاد.
    ویژگیهای سبكی زبان شعر سعدی و هر شاعر دیگری را تنها با تأمل و تفكر در اشعارش می‏توان كشف كرد، آموخت و به كار برد. آثار هنری بر اساس فرمول و اصولی ثابت و مشخص پدید نمی‏آیند تا هنگام نیاز به آثار جدید بتوان به آنها رجوع كرد.
    با این همه، برخی از ویژگیها به خاطر تكرار مكرر در آثار هنرمند ما را به بعضی از خصوصیات مشترك آن آثار و به تبع آن به نوع برخورد و بهره‏گیریهای هنرمند از آن عناصر رهنمون می‏شوند. با توجه به چنین پیش زمینه‏ای، معدودی از ویژگیهای سبكی شعر سعدی چنینند:
    1 ـ ساختار نحوی جملات در ابیات به صحیح‏ترین شكل ممكن است. عنصر وزن و موسیقی، منجر به نقص یا پیش و پس شدن حاد دستوری در جملات نمی‏شود و سعدی به ظریفترین و طبیعی‏ترین حالت ممكن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این مهم برآید.
    دیوان غزلیات سعدی را به تفال باز می‏كنیم:
    ای كه گفتی هیچ مشكل چون فراق یار نیست
    گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست
    نوك مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
    قصه دل می‏نویسد حاجت گفتار نیست
    در آن نفس كه بمیرم در آرزوی تو باشم
    بدان امید دهم جان كه خاك كوی تو باشم
    به وقت صبح قیامت، كه سر ز خاك برآرم
    به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم
    حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم
    جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم
    2 ـ ایجاز و یا پیراستن شعر از كلمات زاید و اضافی و دوری از عبارت پردازیهای بیهوده‏ای كه نه تنها نقش خاصی در ساختار كلی شعر ندارند، بلكه باعث پریشانی در روابط كلمات با یكدیگر و نهایتاً جملات می‏شوند و به نحو چشمگیری از زیبایی كلام می‏كاهند، در شعر و كلام سعدی نقش ویژه‏ای دارد.
    ساختار شعر سعدی كم كردن یا افزودن كلمه‏ای را خارج از قاعده و بی‏توجه به بافت كلی كلام برنمی‏تابد. از سویی این ایجاز كه در نهایت زیبایی و اعتدال است، منجر به اغراقهای ظریف تخیلی و تغزلی می‏شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می‏كند:
    گفتم آهن دلی كنم چندی
    ندهم دل به هیچ دلبندی
    به دلت كز دلت به در نكنم
    سخت‏تر زین مخواه سوگندی
    ریش فرهاد بهترك می‏بود
    گر نه شیرین نمك پراكندی
    كاشكی خاك بودمی در راه
    تا مگر سایه بر من افكندی...
    ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبك نیست، بلكه پرمایه و گرانبار از اندیشه و درد است. بی‏‏فایده نیست اگر حكایتی را از «گلستان» نیز نقل كنیم و به عیان ببینیم كه خداوند سخن چه مایه از معنی را در چه مقدار از سخن می‏گنجاند:
    حكایت: پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی كه خدا را فراموش می‏كنم.»
    حكایت: هندویی نفط اندازی همی آموخت. حكیمی گفت: «تو را كه خانه نئین است، بازی نه این است.»
    3 ـ سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبك و زبان اشعارش سود می‏جوید. وی اغلب از اوزان عروضی جویباری مدد می‏گیرد؛ اوزانی كه لطافت موسیقیایی در آنها بر ضربی بودن آن می‏چربد.
    علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می‏برد كه هر كدام به نوعی موسیقی كلام او را افزایش می‏دهند، عواملی همچون انواع جناس، همحروفیهای آشكار و پنهان، واج آرایی، تكرار كلمات، تكیه‏های مناسب، موازنه‏های هماهنگ لفظی در ابیات و لف و نشرهای مرتب و ...
    همان طور كه پیشتر یادآور شدیم، استفاده از این عناصر به گونه‏ای هنرمندانه و زیركانه صورت می‏گیرد كه شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن كه متوجه صنایع به كار رفته در شعر او شود، مسحور زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می‏شود.
    در غزلی كه آورده‏ایم، سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی‏زای زبان برده است، بی‏آن كه سخنش رنگ تكلف و تصنع به خود بگیرد. تكرارهای هنرمندانه كلمات، همحروفیها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تغزلی همچون شكری هستند كه در این شعر و اشعار دیگر او به صورت شربتی گوارا درمی‏آیند تا ما جز شیرینی كلام، چیز دیگر ننوشیم:
    بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
    دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
    شوق است در جدایی و جور است در نظر
    هم جور به كه طاقت شوقت نیاوریم
    روی ار به روی ما نكنی حكم از آن تست
    بازآ كه روی در قدمانت بگستریم
    ما را سری است با تو كه گر خلق روزگار
    دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم
    گفتی ز خاك بیشتر نه كه از خاك كمتریم
    ما با توایم و با تو نه‏ایم اینت بوالعجب
    در حلقه‏ایم با تو و چون حلقه بر دریم
    از دشمنان شكایت برند به دوستان
    چون دوست دشمن است شكایت كجا بریم؟
    4 ـ طنز و ظرافت جایگاه ویژه‏ای در ساختار سبكی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفكر این شاعر بزرگ برمی‏گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است.
    سعدی به یاری لحن طنز، عبوسی و خشكی را از كلام خویش پس می‏زند و شور و حركت را بدان بازمی‏گرداند. با همین طنز، تیغ كلامش را تیز و برنده و اثرگذار می‏كند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در كنار مرهم. سالها بعد، لسان‏الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در زبان شعر خود استفاده‏ها برد:
    با محتسب شهر بگویید كه زنهار
    در مجلس ما سنگ مینداز كه جام است
    كسان عتاب كنندم كه ترك عشق بگوی
    به نقد اگر نكشد عشقم، این سخن بكشد
    یارا! بهشت، صحبت یاران همدم است
    دیدار یار نامتناسب جهنم است
    آن است آدمی كه درو حسن سیرتی
    یا لطف صورتی است، دگر حشو عالم است
    این حكایات را نیز از گلستان سعدی برمی‏چینیم، به امید بوییدن رایحه طنز و ظرافت از آنها: حكایت: یكی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید برآمده و كف بر دماغ انداخته. گفت:«این چه حالت است؟» گفتند: «فلان، دشنام دادش». گفت: «این فرومایه هزار من سنگ برمی‏دارد و طاقت سخنی نمی‏آرد؟»
    حكایت: یكی از ملوك بی‏انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها كدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یك نفس خلق را نیازاری.»
    سعدی به روایت آثارش، گاه ناصحی دردمند است كه كجراهان ظلمت اندیش را به راستی و درستی می‏خواند و گاه منتقدی اجتماعی است كه به انتقاد از زمانه بدكنش می‏پردازد. اگر به ناگزیر مداح شاهان روزگار بوده، تا آن جا كه توانسته به حق سخن گفته و همواره مستبدان لاقید را به تفكر در مرگ و عدل و انصاف ترغیب كرده است. غم زمانه، غم دائمی و مشغله ذهنی سعدی بوده است:
    غم زمانه خورم یا فراق یار كشم
    به طاقتی كه ندارم كدام بار كشم
    سعدی كه سودای اصلاح و تربیت دارد، با تكیه بر زبان طنز، ریاكاران نیرنگ‏باز و زاهدان دو رو و گندم نمایان جو فروش را رسوا می‏كند و بر مال‏اندوزان حریص و تنگ چشم و بخیل طعنه می‏زند.
    لاف زنان و مدعیان ناپارسا را به سخره می‏گیرد و به اقتضای جوهر هنرمندی و قلندری خود به اندازه‏ای كه بشاید، در گفتن حقایق و تاختن به علل مصایب، جسور و گستاخ و دلاور است. همان قدر كه در بیان انتقاد به كار و كیا و منش ملوك بی‏انصاف جرأت می‏ورزد، درویشی و قناعت و آزردگی و پارسایی را می‏ستاید و با جماعت بی‏ریایی درویشان كه دلی جز برای حق ندارند، هم رأی و هم عقیده می‏شوند.
    با تظاهر و ریا نسبتی ندارد و آن را كفر مضاعف می‏داند. با قشریانی كه از دین جز پوست و ظاهر آن را ندیده‏اند و نمی‏فهمند، همان قدر در نزاع است كه با اهل تساهل و آسان گیر در امر دین.
    تعبد قشریان را كودكانه و ساده‏انگارانه می‏یابد و تساهل مدعیان را در امر شریعت از سر تنبلی و بی‏ایمانی و در گریز از تعهد عملی دین.
    زبان سعدی در انتقاد، زبانی گزیده و گزنده است. با این همه، از نزاع و صلح همواره صلح را برمی‏گزیند و پند پیران پارسا را خاطرنشان می‏كند كه فاسدان را باید به صلاح و نیك‏رفتاری با آنان خجل كرد.
    عشق سعدی، نفس پرستی نیست، بلكه او در گریز از شیطان اماره به عشق رو می‏كند؛ عشقی كه او را از مایی و منی و به قول عارفان از «انانیت» «نحنانیت» برمی‏كشد و رستن و رهایی را برای وی به ارمغان می‏آورد.
    در افق سعدی: هر كسی را نتوان گفت كه صاحبنظر است، عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است. عاشق پاكباز تعالی را در عشق می‏جوید و همین بهانه برایش كافی است تا جان و تن را به تمامی فدای مهر نگاه معشوق كند.
    در این معامله، عاشق نه به فكر سود و زیان خویش كه در سودای رضایت یار است:
    حرام باد بر آن كس نشست با معشوق
    كه از سر همه برخاستن نمی‏یارد
    شاعر، شور دیدار دارد و هر موجودی در منظر او جلوه‏ای از وجود حقیقت عالم است. شاعر، تاب فراق ندارد، پس به تماشای هر جلوه‏ای از آن جمال، ازخود به در می‏شود و هر مشاهده‏ای او را از جهانی به جهانی دیگر سیر می‏دهد:
    از در درآمدی و من از خود به در شدم
    گویی از این جهان به جهانی دگر شدم
    كثرت مخلوقات اگر به چشم وحدت بین دیده آید، نه تنها حایل دیدار نیست، بلكه جلوه‏زار ناپیدا كران است و عارف عاشق از همین روی خرسند و خرم است و دم به دم در تماشایی تازه سلوك می‏كند؛ چرا كه هستی موجودات را در حقیقت هستی، یعنی وجود حضرت حق مستحیل می‏بیند:
    به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
    عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
    سیمای معشوق در غزل سعدی در هاله‏ای از نورانیت و روحانیت محصور است.
    اگر چه یار گاهی به صورت ملموس و در دسترس و در صورت تعینات عالم جسمانی ظاهر می‏شود، اما در حقیقت شاهد سعدی به صورتی مثالی در غزلهای وی ظاهر می‏شود و گاه پیوند با معشوق ازلی و ابدی:
    دمادم حوریان از خلد رضوان می‏فرستندت
    كه ای حوری انسانی، دمی در باغ رضوان آی
    دریچه‏ای ز بهشتش به روی بگشایی
    كه بامداد پگاهش تو روی بنمایی
    سعدی از آن تنگ چشمانی نیست كه فقط ناظر میوه باشد، بلكه وی به بوستان نظر دارد و همواره برای تفسیر جزء، به كل می‏اندیشد. او عاشق زیباییها و نیكوییهاست و در این عشق بیش از آن كه حظ نفسانی و مورد نظر وی باشد، طالب لذات روحانی است:
    گفتم ای بوستان روحانی
    دیدن میوه چون گزیدن نیست
    گفت سعدی خیال خیره مبند
    سیب سیمین برای چیدن نیست
    باری، سرود سعدی، سرود مهر و مهربانی و محبت و یگانگی و یكرنگی است.
     

    موضوعات مشابه

    fatemeh joooon, nasrin0126 و baranbahar از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.