1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

به یاد مادرانی که دیگر بین مانیستند. داستان کوتاه :صدایت رادوست دارم

شروع موضوع توسط ♥azin baroon♥ در ‏2 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    چند روز بود كه از هميشه بيشتر نگاهم مي كرد. از نگاهش مي فهميدم كه چقدر صدايم را دوست دارد. گاهي وقت ها مي آمد كنارم، با دست هاي لرزان و انگشتر عقيقش كه وقتي به من مي خورد. تق تق صدا مي كرد، بعد با گوشة بلند روسري اش ، گردو خاكم را پاك ميكرد يا پارچه بوته جقه اي زيرم را بر مي داشت و لب پنجره رو به حياط مي ايستاد و ميتكاند. هر وقت چشمش به من مي افتاد، آه سردي از ته دل مي كشيد و نگاهش را به در حياط مي دوخت و بعد نگاهش از حياط ساكت و غبار گرفته اوج مي گرفت تا بالا تا آسمان تا دوردست ها هر وقت صداي زنگ در را نمي شنيدم و صداي در حياط مي آمد، ميدانستم مي رود لب پله مي نشيند و به سر كوچه زل مي زند و حتماً آه هم مي كشد ... مدام و بيوقفه .
    بعد بر مي گشت چادر خال دارش را آويزان مي كرد سر جالباسي . نگاهي به عكس شوهرش كه در قاب چوبي به ديوار طاقچه تكيه داده بود مي انداخت، نگاهي به خودش در آينه مي انداخت ، آينه قديمي با گوشه ترك خورده كه آينه عروسي اش بود.
    من و او با هم در همين خانه پير شده بوديم. صورت او پر از چين و چروك شده بود ، موهايش سفيد شده بود و دست هايش لرزان. اما من يك جور ديگر پير شده بودم ، رنگ و رويم كهنه و بي رنگ شده بود و وقتي صدايم در مي آمد مثل آدم هاي سرماخورده، با لرزش زياد به گوش مي رسيد.
    جايم هميشه همين جا بود. همان گوشه اي كه روز اول ، شوهرش مرا سر راه كه از كار برمي گشت خريد و با خود آورد . از همان روزهايي كه براي همه ناشناخته بودم و صدايم كه در مي آمد براي همه تازگي داشت، تا همين حالا همين جا بودم، كنار پرده توري اتاق نشيمن .
    روي يك ميز چوبي كه پايه هايش را تراشيده بودند و قوس باريكي داشتند و پارچه گل بوته جقه اي رويش پهن كرده بودند. تا همين امروز، همه اين سالها ديده بودمش، سالهايي كه جوان بود و دست هايش سپيد و نرم و لطيف بود و وقتي مرا بر مي داشت، صدايش نرم و جوان گوشم را قلقلك مي داد. تا حالا كه صدايش خش دار شده بود و مي لرزيد مثل دست هايش.
    همه اين سالها، همه روزهايي كه دور و برش شلوغ بود تب و تاب جواني داشت، جنب و جوش داشت مي رفت، مي آمد و من مي ديدم چه زحمتي مي كشيد، بچه ها بزرگ شدند و يكي يكي رفتند ، بعدها مي آمدند با بچه هايشان و باز مي رفتند و هر بار فاصله آمدن هايشان بيشتر ميشد.
    وقتي تنها شد، وقتي بدون جفت ماند فاصله اين آمدن ها خيلي بيشتر شد. تنها شد. خيلي تنها شد. توي اين فاصله هاي طولاني سئوالي كه هميشه از آنها مي كرد 3 كلمه بود: كي ميآيي مادر؟ و جوابي كه من به گوشش مي رساندم هميشه تكراري بود . بهانه هاي هميشگي . شنيدن اين بهانه هاي تكراري باعث مي شد هميشه آخر حرفهايش يك قطره اشكش روي بدن من بچكد. اشكش داغ بود . داغِ داغ. مثل سرب گداخته. از بس كه دلش غم داشت.
    روزهايي كه پيچ تلويزيون را مي گرداند و مي نشست روبرويش، دلم گرم مي شد، فكر ميكردم امروز حالش بهتر شده، وقتي هم مي رفت سراغ آلبوم قديمي اش و با تك تك آن عكس هاي سياه و سفيد حرف مي زد و نجوي مي كرد. دلم مي گرفت، فكر مي كردم امروز دلش گرفته خيلي هم گرفته!
    امان از وقتي كه چند روز مي گذشت و صداي من در نمي آمد. آن وقت فقط صداي آه بود كه در اتاق مي پيچيد ، آه هاي پشت سر هم ، آه هاي سرد. سردِ سرد.
    حالا از ديشب حسابي نگرانشم، باز چند روز بود كه من بيصدا بودم و او نگاهش را از من برنمي داشت اما از ديروز غروب .... ديگر نگاهم نكرده ..... آه هم نكشيده ....
    همين طور روبروي من به بالش مخمل قرمزش تكيه داده ، نخ تسبيح فيروزه اي رنگِ شبنمايش لاي انگشت هايش تاب خورده و دنباله آن روي پايش ولو شده، بدون حركت. لب هايش هم نمي جنبد .
    چند تار از گيس سفيدش از زير روسري سرك مي كشد و گاهي كه نسيمي از پنجره، به داخلِ اتاق سُر مي خورد، نرم و آرام روي پيشانيش تاب مي خورند.
    خيلي نگرانش هستم، هيچ وقت اينقدر نمي خوابيد. دلم براي آه كشيدن هايش تنگ شده، چرا آه نمي كشيد؟ چرا نگاهم نمي كرد؟
    صبح شده و از وقتي نور به داخل اتاق تابيده ، 3-2 بار صداي من در آمده، ديگر همه چيز را فهميده ام . دلم مي خواهد صدايم درنيايد. براي كه دربيايد؟ براي چه؟
    او مثل ديشب است ، با دستهاي خشك و بي حركت و پلك هاي افتاده .
    بايد سكوت كنم، حالا وقت آن بود كه ساكت بشوم ، اما باز صدايم را در مي آوردند. شده ام نوشدارو بعد از مرگ سهراب !
    آخ ، كاش... چشم هايش را باز مي كرد، مي آمد به سمتم. با پاهايي كه وقتي صداي مرا ميشنيد درد را فراموش مي كرد. با دست هايي كه هميشه بوي چاي دم كشيده مي داد، بوي نان برشته، بوي سال هاي دورِ جواني ، بوي سال هاي نيامده ....
    كاش در گوشم نجوا مي كرد: سلام مادر تويي؟ كي مي آيي؟ خيلي خوب، پس امروز هم نميآيي؟
    عيبي ندارد، باشد يك روز ديگر.... و بعد آخرش يك قطره اشك در كامم مينشاند.
    يك قطره اشكِ داغ داغ كه طعم خونِ دل مي داد ... طعم حسرت....
    صداي بارش باران به گوشم مي رسد، حتي دمپايي هايش روي ايوان خيس شده است. نگاهم به عينكش مي افتد. باد پرده را مي چرخاند و باران نم نم از پنجره باز طاقچه را خيس كرده روي شيشه عينك دو سه قطره باران نشسته ، باران بيوقفه ميبارد و صداي زنگ در حياط قطع نمی شود.. ..دوست عزیز میتونی حدس بزنی راوی داستان کیست؟؟؟
     

    موضوعات مشابه

    sahar.te و sepideh از این پست تشکر کرده اند.
  2. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    بعللللهههه
    امیر علی :d
     
  3. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    nishkhandchiye aji?
     
  4. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    راوی داستان -khandan-
     
  5. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    khandidankhodet ravi hasti
     
  6. elham74

    elham74 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,060
    تشکر شده:
    1,451
    جنسیت:
    زن
    یکی بخونه واسم تعریف کنه لطفا...خیلی طولانیه:confused:
     
  7. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    sheytontanbalo
     
  8. elham74

    elham74 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,060
    تشکر شده:
    1,451
    جنسیت:
    زن
    شما اگه تنبل نیستی تعریف کنsheyton
     
  9. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    khandidanmage man bikaram 1 sat benvisam????
    beshin bekhoneshsheyton
     
  10. elham74

    elham74 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,060
    تشکر شده:
    1,451
    جنسیت:
    زن
    sheytontanbalo -tekno-
     
  11. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    tanbalo toyi ke 1 matlaam namikhoni-shadi-
     
  12. elham74

    elham74 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,060
    تشکر شده:
    1,451
    جنسیت:
    زن
    اخه فقط که مطلب خوندن نیست اخرشم سوال پرسیده...دیگه اونو عمرا جواب بدمnishkhand
     
  13. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    nishkhandbashe javab nade
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.