1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
    فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
    آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
    روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
    ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
    مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
    فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم....

    و از آنجایی که هیچ * نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
    کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
    دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
    شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
    خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
    اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
    هوس به مرکز زمین رفت؛
    دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
    طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
    و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
    همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
    تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
    در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
    نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد
    رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
    دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
    اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
    پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
    دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
    او از یافتن عشق ناامید شده بود.
    حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
    پشت بوته گل رز است.
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
    ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
    شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
    بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
    شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
    او کور شده بود.
    دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
    عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
    و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
    و دیوانگی همواره در کنار اوست.

     

    موضوعات مشابه

    radvin و apadana از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.