1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان تغییر

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
    آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…
    …و عاشق هم شدند.
    کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
    بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
    کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
    بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
    درست مثل هوا که تغییر می کند.
    دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
    کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
    بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم…
    …من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
    کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
    بچه قورباغه گفت قول می دهم. ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
    کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
    بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
    کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
    درست مثل دنیا که تغییر می کند.
    دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.
    کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
    بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
    «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
    کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
    یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد.. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند ، همه چیز عوض شده بود…
    اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
    بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
    پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ…»
    ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
    قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد.
    و حالا قورباغه آنجا منتظر است…
    …با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….
    …نمی داند که کجا رفته.
     

    موضوعات مشابه

    radvin و apadana از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.