1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

يک داستان به ياد ماندني کباب غاز

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    کباب غاز
    این داستان را خیلی از ما در کتاب ادبیات دبیرستان خوانده. ایم،خیلی دوستش دارم و یک بار دیگر اینجا میگذارم تا یادی کنیم از این نویسنده. ی ارزشمند و یادی از خاطرات شیرین و تلخ خودمان شب عید نو


    ...

    روز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم.قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته.جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.

    زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله.ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به.تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده.ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش.تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده.ى مهمان بیش.تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
    گفتم خودت به.تر می.دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه.ی خریدن خرت و پرت تازه نمی.دهد و دوستان هم از بیست و سه. چهار نفر کم.تر نمی.شوند.

    گفت یک بر نره.خر گردن.کلفت را که نمی.شود وعده گرفت. تنها همان رتبه.های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بکش و بگذار سماق بمکند.
    گفتم ای.بابا، خدا را خوش نمی.آید. این بدبخت.ها سال آزگار یک.بار برایشان چنین پایی می.افتد و شکم.ها را مدتی است صابون زده.اند که کباب.غاز بخورند و ساعت.شماری می.کنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک.دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟


    با اوقات تلخ گت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی.دانی که شکوم ندارد و بچه.ی اول می.میرد؟

    گفتم پس چاره.ای نیست جز این.که دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک.دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته.ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته.ی اول و روز سوم دسته.ی دوم بیایند.
    اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره.ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه.ای که از جمله.ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت.های بی.نظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى.نام آمده می.گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.
    مصطفی پسرعموی دختردایی خاله.ی مادرم می.شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی.دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می.خواست حرفی بزند، رنگ می.گذاشت و رنگ برمی.داشت و مثل این.که دسته هاون برنجی در گلویش گیر کرده باشد دهنش باز می.ماند و به خرخر می.افتاد. الحمدالله سالی یک مرتبه بیش.تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی.شدم.
    به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی.شاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لای دست بابای علیه.الرحمه.اش.
    گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء.الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته.دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط کرده.ام با قوم و خویش.های ددری تو هیچ سر و کاری نداشته باشم؛ آن.هم با چنین لندهور الدنگی.
    دیدم چاره.ای نیست و خدا را هم خوش نمی.آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید کنم. پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صله.ى ارحام نکنی کی خواهی کرد؟ لذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاء.الله چشم بد دور آقا واترقیده.اند. قدش درازتر و پک و پوزش کریه.تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده.ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود سر از یقه.ی چرکین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم.های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یک انگشت از لابلای یقه.ی پیراهن، سر به در آورده و مثل کزم.هایی که به مارچوبه.ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین.قدر می.دانم که سر زانوهای شلوارش_ که از بس شسته شده بودند به.قدر یک وجب خورد رفته بود_ چنان باد کرده بود که راستی.راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن.جا مخفی کرده است.
    مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت خاک به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان.های امروز بیاوریم، برای مهمان.های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیش.تر نیاورده.ای و به همه.ی دوستانت هم وعده.ی کباب غاز داده.ای!
    دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی.شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
    گفت مگر می.خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست.نخورده و سر به مه
     

    موضوعات مشابه

    radvin, apadana, آیسودا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.