1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

صدای برادر

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد

    اکثر مردم در زندگی منبع الهامی دارند.شاید این منبع الهام صحبت با کسی باشد که به او احترام می گذارید یا شاید تجربه ای باشد.الهام هر چه باشد،سبب می شود دیدگاه شما از زندگی تغییر کند.من از خواهرم،ویکی که دختر مهربان و دلسوزی است الهام گرفتم.او به تحسین و تمجید و سوژه ی روزنامه ها شدن اهمیت نمی داد.او فقط به یک چیز فکر می کرد:عشقش را با کسانی که دوست شان داشت تقسیم می کرد،با خانواده و دوستانش.
    تابستان پیش از قبولی من در دانشگاه،پدرم به من تلفن کرد و گفت که ویکی در بیمارستان بستری است.سمت راست بدنش فلج شده بود.علائم ابتدایی نشان می داد که او دچار حمله ی عصبی شده است.اما آزمایش ها نشان می داد مسئله جدی تر است.
    غده ی بدخیمی باعث فلج شدن او شده بود.دکترش احتمال می داد که حداکثر تا سه ماه دیگر زنده بماند.یادم می آید به این فکر می کردم که چطور چنین چیزی ممکن است.روز قبل حال ویکی خوب بود.اکنون زندگی او در اوج جوانی داشت به پایان می رسید.
    پس از مدتی توانستم با این موضوع کنار بیایم،احساس کردم ویکی احتیاج به امید و دلگرمی دارد.او به کسی نیاز داشت که او را متقاعد کند که می تواندبا این مشکل کنار بیاید.من مربی ویکی شدم.ما هر روز تصور می کردیم که غده کوچک تر می شود و فقط در مورد مسائل مثبت حرف می زدیم.من کاغذی به در اتاق بیمارستان او چسبانده بودم که روی آن نوشته بودم:«اگر افکار منفی دارید،آن ها را بیرون بگذارید.»
    می خواستم به ویکی کمک کنم با غده اش کنار بیاید.من و او با هم پیوندی بستیم که نام آن را 50 _50گذاشتیم.هر کدام از ما پنجاه درصد مبارزه را انجام می دادیم.
    ماه اوت فرا رسید و من باید سال اول دانشگاه را آغاز می کردم.نمی دانستم باید بروم یا نزد ویکی بمانم.به او گفتم ممکن است به دانشگاه نروم و او عصبانی شد و گفت که نگران نباشم،حال او خوب خواهد شد.ویکی بیمار روی تخت بیمارستان خوابیده بود و به من می گفت نگران نباشم.متوجه شدم اگر بمانم به این معنی است که او دارد می میرد و من نمی خواستم او چنین فکری کند.ویکی باید باور می کرد که می تواند با غده اش مبارزه کند.
    آن شب سخت ترین کار ترک کردن ویکی بود،زیرا دائم با خود فکر می کردم شاید آخرین باری باشد که او را می بینم.روزهایی کهدانشگاه بودم،هرگز سهم پنجاه درصدی ام را فراموش نکردم.هر شب پیش از خواب با ویکی صحبت می کردم و آرزو می کردم کاش ویکی صدایم را می شنید.
    چند ماه گذشت و او هنوز طاقت آورده بود.روزی داشتم با دوستم حرف می زدم که او حال ویکی را از من پرسید.گفتم حال ویکی مدام بدتر می شود،اما هنوز مبارزه می کند.دوستم سوالی پرسید که مرا به فکر واداشت.او گفت:«فکر نمی کنی او هنوز ادامه می دهد،زیرا نمی خواهد تسلیم شود و تو را ناراحت کند؟»
    آیا ممکن است حق با او باشد؟آیا خودخواهانه بود که ویکی را تشویق می کردم مبارزه کند؟
    آن شب پیش از خواب به ویکی گفتم:«ویکی من می فهمم که تو خیلی زجر می کشی و شاید بخواهی مبارزه را متوقف کنی.اگر این طور است،من هم می خواهم تو همین کار را بکنی.ما نباختیم،چون تو هرگز تسلیم نشدی.اگر می خواهی به مکان بهتری بروی،من درکت می کنم.ما باز هم با هم خواهیم بود.دوستت دارم و همیشه در کنارت خواهم بود.»
    صبح روز بعد مادر تلفن زد و گفت که ویکی در گذشت.
    جیمز مالینچاک
     

    موضوعات مشابه

    radvin, apadana و آیسودا از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.