1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

رقابت سکون ندارد

شروع موضوع توسط arvia در ‏10 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.
    تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.
    لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.
    وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست.
    بالای سرش را نگاه کرد.
    تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
    فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.
    در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.
    او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
    به فکرش رسید ... که کلاهخود را روی زمین پرت کند.
    لذا این کار را کرد.
    میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.
    او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
    .
    .
    .
    سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.
    پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.
    یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
    او شروع به خاراندن سرش کرد.
    میمون ها هم همان کار را کردند.
    او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند.
    نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت.
    ولی میمون ها این کار را نکردند.
    یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد
    و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری!!
     

    موضوعات مشابه

    radvin, apadana و asteghlal از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.