1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

قدرت بیان

شروع موضوع توسط arvia در ‏10 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
    پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
    یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
    پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
    در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
    جک از او پرسید: چی شده؟
    جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
    و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
    اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
    به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
    فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
    واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
    شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
    جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
    بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
    و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
    وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید،
    اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم.
    می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم.
    فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
    صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد
    و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
    وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود
    پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
    جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی،
    به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی
    که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند.
    اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
     

    موضوعات مشابه

    radvin, apadana و asteghlal از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.