1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می.کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می.دیدم.

    یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می.گفتم که در ذهنم چه می.گذرد. من طلاق می.خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی.رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

    از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می.کرد. می.دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی.اش آمده است. اما واقعاً نمی.توانستم جواب قانع.کننده.ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می.سوخت.

    با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می.تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه.ام را بردارد. نگاهی به برگه.ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه.ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی.توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته.ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم.تر و واضح.تر شده بود.

    روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می.نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
    صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی.خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی.خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

    برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می.کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل.تحمل.تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

    درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه.ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه.ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

    از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه.کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

    در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت.تری داشتیم. به * من تکیه داد. می.توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده.ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک.های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده.ام.

    در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه.ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می.رفتند، بغل کردن او برایم راحت.تر می.شد. این تمرین روزانه قوی.ترم کرده بود!

    یک روز داشت انتخاب می.کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس.هایم گشاد شده.اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می.توانستم اینقدر راحت.تر بلندش کنم.

    یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه.هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

    همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می.ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

    اما وزن سبک.تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می.توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می.ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله.ها بالا رفتم. معشوقه.ام که منشی.ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی.خواهم طلاق بگیرم.

    او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی.ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی.خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته.کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می.فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه.ام احساس می.کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله.ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل.فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می.کنم و از اتاق بیروم می.آورمت.

    شب که به خانه رسیدم، با گلها دست.هایم و لبخندی روی لبهایم پله.ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه.ها بود که با سرطان می.جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه.ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می.دانست که خیلی زود خواهد مرد و می.خواست من را از واکنش.های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

    جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی.ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می.آورد اما خودشان خوشبختی نمی.آورند.

    سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی.آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
     

    موضوعات مشابه

    radvin, Negar72, seyed و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. mahima

    mahima زندگی کن.... برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    706
    تشکر شده:
    623
    جنسیت:
    زن
    واقعا عالی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود
    امیدوارم هیچ زندگی ای به این مراحل نرسه
     
  3. amazy212

    amazy212 elina برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏3 ژوئن 2013
    ارسال ها:
    411
    تشکر شده:
    979
    جنسیت:
    زن
    عا ا ا ا ا الی بود،حرف نداش
     
  4. shiva

    shiva كاربر دوست داشتني کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,963
    تشکر شده:
    784
    جنسیت:
    زن
    khonde bodam vali dobare khondam ta ashkam dar biad o begam in marda koja hastand in zendegia kojand
    zod dir mishe akhe
     
  5. aramoon

    aramoon تنهاترین برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 مه 2013
    ارسال ها:
    7,833
    تشکر شده:
    5,128
    جنسیت:
    مرد
    جالب بود
     
  6. ziba021

    ziba021 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏24 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    110
    تشکر شده:
    57
    جنسیت:
    زن
    vaghan ziba bod
     
  7. seyed

    seyed کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    886
    تشکر شده:
    724
    جنسیت:
    مرد
  8. seyed

    seyed کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    886
    تشکر شده:
    724
    جنسیت:
    مرد
    واقعا زیبا بود ممنون-gol-
     
  9. Negar72

    Negar72 مهمان

  10. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    از همه ممنون که خواندید
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.