1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان امشب | شمیلی....

شروع موضوع توسط arvia در ‏12 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    پدر و مادر بزرگم حدودا بیش از نیم قرن پیش با هم ازدواج کردند.آن ها یک بازی مخصوص به خود داشتند.این بازی از اوایل آشنایی آن ها با هم آغاز شده بود.یکی از آن ها کلمه ی «شمیلی»را در یک محل غیر منتظره در خانه می نوشت و دیگری باید آن را پیدا می کرد.سپس نوبت به دیگری می رسید.
    آن ها این کلمه را بر روی شکر یا آرد داخل ظرف ها می نوشتند تا فرد دیگر هنگام آشپزی آن را پیدا کند.گاهی اوقات هم روی بخار شیشه های پاسیو می نوشتند.مادر بزرگم همواره پودینگ های خوشمزه ی خانگی را که با رنگ خوراکی به رنگ آبی در آمده بود به پاسیو می آورد تا از ما پذیرایی گرمی بکند.این کلمه را حتی بر روی بخار آینه حمام پس از دوش گرفتن هم می نوشتند.البته پس از استحمام این کلمه محو می شد.حتی یک بار مادر بزرگم تمام رول دستمال توالت را باز کرد تا بر روی آخرین قسمت آن بنویسد.
    هیچ محدودیتی برای محل ظهور کلمه ی «شیملی»وجود نداشت.با عجله و بد خط یادداشت های کوچک «شیملی»را می نوشتند و برروی داشبرد،صندلی اتومبیل یا فرمان می چسباندند.از این یادداشت ها داخل کفش یا زیر بالش ها هم گذاشته می شد.این کلمه برروی گردوغبار روی شومینه و یا خاکستر ذغال های داخل آن هم دیده می شد.در حقیقت این کلمه ی اسرار آمیز بخشی از اثاثیه ی خانه ی آن ها به شمار می آمد.
    مدت ها طول کشید تا توانستیم به ارزش بازی آن ها پی ببرم.فلسفه ی شک و تردید مانع از اعتقاد من به عشق واقعی شده بود_عشقی که خالص و ماندگار باشد.اما من هرگز به روابط پدر بزرگ و مادر بزرگم شک نکردم.آن ها عشق را حس کرده بودند.عشق آن ها سطحی نبود،بلکه خود زندگی بود.روابط آن ها بر پایه ی اخلاص و پایبندی به یک عشق پرشور بنا شده بود که هر کسی شانس تجربه ی آن را ندارد.
    آن ها از هر فرصتی برای گرفتن دست یکدیگر بهره می بردند،جمله های یکدیگر را تمام کرده و جدول روزنامه را با هم حل می کردند.مادر بزرگم در گوشم نجوا می کرد که چقدر پدر بزرگم جذاب بوده و حال هم یک مرد مسن و خوش تیپ است.او ادعا می کرد که واقعا می داند مردها را چگونه باید انتخاب کرد.قبل از صرف غذا در برابر خداوند سر تعظیم فرو می آوردند و به خاطر نعمت هایش از او تشکر می کردند.نعمت هایی همچون خانواده ی خوب،خوشبختی و در کنار هم بودن.
    اما ابر سیاهی آسمان زندگی پدر بزرگم را پوشاند:مادر بزرگم سرطان * داشت.حدود ده سال پیش متوجه ی این بیماری شدند.طبق معمول،پدر بزرگم در تمام مراحل همراه او بود.پدر بزرگم به او در اتاق زرد دلداری می داد.اتاق را به رنگ زرد نقاشی کرده بودند تا همواره آفتاب بر مادر بزرگ بتابد،حتی زمانی که به علت بیماری نمی تواند از خانه بیرون برود.
    اکنون سرطان یک بار دیگر به بدن او حمله کرده بود.آن ها با کمک عصا و دستان پر توان پدر بزرگ هر روز صبح به کلیسا می رفتند.اما مادر بزرگ هم چنان ضعیف و ضعیف تر می شد تا آن جا که دیگر قادر نبود خانه را ترک کند.برای مدتی پدر بزرگ به تنهایی به کلیسا می رفت تا برای مادر بزرگ دعا کند.او همسرش را به خدا سپرده بود.اما سرانجام،آنچه همه ی ما از آن واهمه داشتیم اتفاق افتاد،مادر بزرگ رفت.
    در مراسم ترحیم،بر روی روبان های صورتی رنگ تاج گل،کلمه ی«شیملی»با دست خط بسیار بدی به رنگ زرد به چشم می خورد.وقتی جمعیت متفرق شدند و آخرین فرد عزادار هم محل را ترک کرد،خاله،دایی،بچه هایشان و سایر اعضای فامیل برای آخرین بار به دور مادر بزرگ حلقه زدند.پدر بزرگ به سمت تابوت مادر بزرگ رفت و در حالی که نفس خود را تازه می کرد شروع به خواندن برای مادر بزرگ کرد.او با غم و اندوه و صدایی گرفته لالایی می خواند.
    بهت زده و غمگین،هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم.زمانی را که فهمیدم،اگرچه عمق عشق را درک نکرده ام اما نعمت بزرگی نصیب من شده است تا شاهد زیبایی بی بدیل عشق باشم.
    «شیملی»یعنی ببین چقدر دوستت دارم.
     

    موضوعات مشابه

    radvin و asteghlal از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.