1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

سیگارها برای چه می سوزند(ماردین امینی)

شروع موضوع توسط bahador khan در ‏13 ژوئن 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. bahador khan

    bahador khan برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    2,425
    تشکر شده:
    889
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]
    یک ساعت مانده‌ تا آمدنت
    من
    یک ساعت زود آمده‌ ام
    روز خاصیست
    مثل روز اول سال
    ... یا روز عروسی مگی
    مثل روز تدفین پدربزرگ
    یکی از معدود روزهایی که‌ کفش هایم برق می زند

    47 دقیقه‌ مانده‌ به‌ آمدنت
    چند ثانیه‌ به عقربه‌ ی ثانیه‌ شمار ساعت خیره‌ می شوم
    باید مطمین باشم که‌ درست کار می کند
    همه‌ چیز مرتب است
    بخار "ها" کردنم دود می شود روی خیابانی که‌ پرندگانش خیس شده‌ و
    این اطراف پرسه‌ نمی زنند
    دست هایم توی جیبم دنبال چیزی میگردند
    پاکت سیگار!؟
    نه‌
    امروز نه‌،من قول داده‌ ام
    فقط 32 دقیقه‌ ی دیگر اینجا خواهی بود
    سانس دوم را با هم تماشا می کنیم
    دستم را می گیری
    سالن سینما به‌ آن بزرگی
    معلوم است که‌ آدم سردش می شود
    به‌ من نزدیکتر شو
    صدای تپش های قلبم آنقدر بلند است که‌ هیچ صدای دیگری را نمیشنوم
    17 دقیقه‌ ی دیگر با هم میرویم
    بلیط ها توی مشتم،توی جیبم
    همه‌ چیز مرتب است
    بعد از دیدن فیلم کمی قدم می زنیم
    از اینجا تا کافه‌ چند قدم بیشتر نیست
    پس برای یک قهوه‌ وقت هست
    انگشت ها توی جیب پالتو
    اسکناس ها را می شمارند
    پول هم کافیست
    مهمان من
    بعد هم قبل از اینکه‌ دیر شود
    تو را به‌ خانه‌ می رسانم
    خوب اگر تاکسی هم نبود
    خانه‌ ی من نزدیک است
    انگار این قیافه‌ ی متبسم من است
    چه‌ زیباست
    تصویر لبخندی که‌ بر لب هایم نشسته‌
    روی قسمت های تیره‌ ی عکس بازیگران فیلم
    که‌ به‌ شیشه‌ های گیشه‌ ی فروش بلیط چسبیده‌ اند
    لباس هایم را مرتب می کنم
    سنسورهای مغزم سریع همه‌ چیز را کنترل میکنند
    همزمان دست هایم به‌ تکاپو افتاده‌ اند
    بلیط
    شمردن اسکناس ها
    ساعت
    همه‌ چیز مرتب است
    کم کم باید برسی
    چشمانم دارند حدس می زنند از کدام طرف خیابان خواهی رسید
    پیاده‌ یا با اتوبوس
    شاید با تاکسی
    اما

    اما انگار ساعت من دقیق نیست
    با هیچکدام از ساعت هایی که‌ در مغازه‌ ساعت فروشی هستند
    جور در نمی آید
    به‌ ساعت من 7 دقیقه‌ از قرارمان گذشته‌
    چطور می توان به‌ ساعت ها اعتماد کرد
    وقتی ساعت برج میدان شهر هم درست نیست
    با حساب آن
    حالا 24 دقیقه‌ از قرارمان گذشته‌
    ساعت های قدیمی فقط به‌ درد موزه‌ میخورند
    لعنتی
    فیلم را هم که‌ زود دارند پخش میکنند
    یادم باشد دیگر برای دیدن فیلم به‌ اینجا نیایم
    دستم چرا با پاکت سیگار بازی میکند؟
    انگار به‌ دست های خودم هم نمیتوانم اعتماد کنم
    معلوم نیست چند دقیقه‌ به‌ آمدنت مانده‌
    هوای ابری همین است دیگر
    آدم فکر میکند شب شده‌
    فکر میکنم به‌ خاطر همین هوای ابریست که‌ مغازه‌ ها را زود می بندند
    همه‌ چیز دچار هرج و مرج شده‌
    هیچ چیز درست کار نمیکند
    تماشاچی ها از سالن بیرون می ریزند
    کسی بی خبر باشد فکر خواهد کرد فیلم تمام شده‌
    صدای پایین آمدن آخرین کرکره‌ ها از دور و نزدیک به‌ گوش می رسد
    و هر از چند گاه
    سایه‌ ی عابری
    چراغ ماشینی
    بسته‌ شدن دری
    چراغ گیشه‌ ی بلیط هم خاموش شد
    خیلی سردم شده‌
    دیگر از اتوبوس ها هم خبری نیست
    و واقعا نگران توام
    در این هوای سرد
    چطور میخواهی این همه‌ راه را پیاده‌ بیایی
    نگران توام
    و سیگاری که‌ بی اختیار روی لب هایم می سوزد
    تنها چراغ روشن این شهر است

    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.