1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان امشب | من توانستم!

شروع موضوع توسط arvia در ‏13 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    کاری که در مقابل ماست، هرگز به بزرگی قدرتی نیست که پشت سر ماست.
    گمنام
    می 1989
    یک ماه به فارغ التحصیلی ام از دبیرستان مانده بود و از همیشه قاطع تر بودم که با صندلی چرخدار دستی ام در طول تالار فارغ التحصیلان حرکت کنم.
    می دانید من بیماری مغزی مادرزادی دارم و به همین دلیل نمی توانم راه بروم. برای آنکه در جشن فارغ التحصیلان شرکت کنم، هر روز با صندلی چرخدار دستی ام تمرین می کردم.
    خیلی دشوار بود که تمام روز در حال جمع آوری چهار پنج کتاب، دور حیاط مدرسه حرکت کنم. اما من این کار را می کردم.
    چند روز اول استفاده از صندلی چرخدار دستی ام در مدرسه همه می خواستند مرا هل بدهند و از کلاسی به کلاس دیگر ببرند. اما بعد از آنکه چند بار با خشم به آنان گفتم: «من به کمک شمانیاز ندارم. نمی خواهم برایم دل بسوزانید.» همه خود را عقب کشیدند و گذاشتند که خودم به تنهایی در مدرسه به این طرف و آن طرف بروم.
    من همیشه از استفاده از صندلی چرخدار راضی بودم، اما وقتی در مدرسه از آن استفاده کردم، پاداشم بزرگ تر از چیزی بود که فکر می کردم. نه تنها احساس می کردم تغییر کرده ام، بلکه به نظر می رسید همکلاسی هایم نیز با دید دیگری به من نگاه می کنند.
    همکلاسی هایم مرا با پشتکار و بااراده می دیدند و به همین دلیل به من احترام می گذاشتند. استفاده از صندلی چرخدار قدرت و لذت فوق العاده ای نصیبم کرده بود.
    وقتی بزرگ تر شدم، صندلی چرخی برقی ازادی بیشتری برایم فراهم کرد. من توانستم آزادانه همه جا بروم، در حالی که با توان بازوهایم قادر به این کار نبودم. به هر حال وقتی بزرگ تر شدم، فهمیدم صندلی چرخدار برقی که آنقدر حرکت مرا آسان کرده بود، به مانعی محدود کننده تبدیل شده بود. احساس می کردم فرد مستقلی هستم، اما واقعیت این بود که وابستگی بیش از حد من به صندلی چرخدار مرا محدود کرده بود. فکر وابستگی به هر چیزی مرا دلسرد و ناامید می کرد. فارغ التحصیلی از دبیرستان با صندلی چرخدار دستی، نقطه ی عطف زندگی من به شمار می رفت. می خواستم به عنوان جوانی مستقل به استقبال آینده بروم.به خودم اجازه نمی دادم با صندلی چرخدار برقی وارد تالار فارغ التحصیلان شوم. اهمیتی نداشت که عبور از تالار بیست دقیقه طول می کشید. من این کار را انجام می دادم.
    14 ژوئن 1989
    فارغ التحصیلی. آن روز بعدازظهر تمام ما فارغ التحصیلان با لباس ها و کلاه های مان در حیاط مدرسه رژه رفتیم و بعد به سمت جایگاه مان رفتیم. من با غرور در صندلی چرخدار، در اولین ردیف حضار نشستم.
    وقتی گوینده نام مرا اعلام کرد، متوجه شدم تمام تلاش هایم در دوران کودکی اکنون به ثمر رسیده است. زندگی مستقلی که آنقدر برایش زحمت کشیده بودم، اکنون در برابرم بود.
    به آرامی به قسمت جلوی تالار رفتم. تمام توجهم به جلو بود و متوجه شدم که تمام حضار برای ابراز احساسات به من، از جا برخاسته اند. با غرور مدرکم را گرفتم و به طرف همکلاسی هایم بازگشتم. مدرک را بالای سرم نگه داشتم و تا آنجا که توان داشتم، فریاد زدم: « من توانستم... من توانستم!»
    مارک ای. اسمیت
     

    موضوعات مشابه

    radvin از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.