1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

قهوه نمکی

شروع موضوع توسط sepideh در ‏19 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sepideh

    sepideh کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2012
    ارسال ها:
    5,631
    تشکر شده:
    4,036
    جنسیت:
    زن
    اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد. خيلي برجسته بود، خيلي از پسرها
    دنبالش بودند در حاليکه او (پسر) کاملا طبيعي بود و هيچکس بهش توجه نمي کرد.
    آخر مهماني، دختره رو به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از
    روي ادب، دعوتش رو قبول کرد. توي يک کافي شاپ نشستند، پسر عصبي تر از اون
    بود که چيزي بگه، دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فکر مي کرد، "خواهش
    مي کنم اجازه بده برم خونه..." يکدفعه پسر پيش خدمت رو صدا کرد، "ميشه لطفا
    يک کم نمک برام بياري؟ مي خوام بريزم تو قهوه ام." همه بهش خيره شدند، خيلي
    عجيبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ريخت توي قهوه اش و اونو سرکشيد.
    دختر با کنجکاوي پرسيد، "چرا اين کار رو مي کني؟" پسر پاسخ داد، "وقتي پسر بچه
    کوچيکي بودم، نزديک دريا زندگي مي کردم، بازي تو دريا رو دوست داشتم، مي
    تونستم مزه دريا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکي. حالا هر وقت قهوه نمکي مي خورم
    به ياد بچگي ام مي افتم، زادگاهم، براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده، برا والدينم
    که هنوز اونجا زندگي مي کنند." همينطور صحبت مي کرد، اشک از گونه هاش
    سرازير شد. دختر شديدا تحت تاثير قرار گرفت. يک احساس واقعي از ته قلبش.
    مردي که مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره، اون بايد مردي باشه که عاشق
    خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئوليت پذيره... بعد دختر
    شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگيش و خونوادش.مکالمه خوبي بود،
    شروع خوبي هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون
    مرديه که تمام انتظاراتش رو برآورده مي کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقيق. اون اينقدر
    خوبه که مدام دلش براش تنگ ميشه! ممنون از قهوه نمکي! بعد قصه مثل تمام
    داستانهاي عشقي زيبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال
    خوشبختي زندگي مي کردند....هر وقت مي خواست قهوه براش درست کنه يک
    مقدار نمک هم داخلش مي ريخت، چون مي دونست که با اينکار حال مي کنه.بعد از
    چهل سال، مرد در گذشت، يک نامه براي زن گذاشت، " عزيزترينم، لطفا منو ببخش،
    بزرگترين دروغ زندگي ام رو ببخش. اين تنها دروغي بود که به تو گفتم--- قهوه نمکي.
    يادت مياد اولين قرارمون رو؟ من اون موقع خيلي استرس داشتم، در واقع يک کم
    شکر مي خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم
    بنابراين ادامه دادم. هرگز فکر نمي کردم اين شروع ارتباطمون باشه! خيلي وقت ها
    تلاش کردم تا حقيقت رو بهت بگم، اما ترسيدم، چون بهت قول داده بودم که به هيچ
    وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم مي ميرم و ديگه نمي ترسم که واقعيت رو بهت
    بگم، من قهوه نمکي رو دوست ندارم، چون خيلي بدمزه است... اما من در تمام
    زندگيم قهوه نمکي خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز براي چيزي تاسف نمي خورم
    چون اين کار رو براي تو کردم. تو رو داشتن بزرگترين خوشبختي زندگي منه. اگر يک
    بار ديگر بتونم زندگي کنم هنوز مي خوام با تو آشنا بشم و تو رو براي کل زندگي ام
    داشته باشم حتي اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکي بخورم
    اشک هاش کل نامه رو خيس کرد. يه روز، يه نفر ازش پرسيد، " مزه قهوه
    نمکي چيست؟ اون جواب داد "شيرينه"
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.