1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه عابر

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏22 ژوئن 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    ازکنار خیابان رد می شدهمیشه ومن آن طرف تر.. وهی به اونگاه می کردم ومی دیدم اوهم نگاهم می کندودلم گرم می شد.
    هواکه روبه سرما می رفت یک اورکت آمریکایی می پوشیدوزیپش راتانیمه بالا می کشیدویقه راه دار پولیورپشمی اش از آن زیردیده می شدکه خیلی بهش می آمد.....خیلی ....وگاهی که هواسردتر بودشال گردنی دور یقه اش می انداخت ودیگر پولیورش دیده نمی شد .
    یک روز تنه ام زدنفهمیدم از عمدبود یانه ؟امابازویم درد گرفت اول درد گرفت بعد داغ شدوگر گرفت . دوسه روز بعد زیر لب سلامم کرد ومن باز نفهمیدم چطور یا چرا ولی جوابش را دادم واین .....عادتمان شد!اوسلام می کردومن جواب می دادم مثل دو آشنا وبعد ش خیلی سخت نبود یک کلام دیگر یک روز دیگر ومهم نبود که کداممان آغاز کرد ....یاچه کسی بعداز سلام مکث کرد ...پاسست کرد... وآن دیگری هم برگشت ونگاهش چسبیدبه نگاه او !
    روزهای سرد که گذشت او بدون اورکت آمریکایی ویقه راه دار پولیور پشمی و شال گردن بایک پیراهن نازک تابستانی آمد خانه مان . پیراهن نازک تابستانی با آستینهای کوتاهی که داشت جوانتر نشانش می داد !قد بلندش نگاه مادرم را گرفته بود با آن دستهای توانا وبلند که رک های برجسته ای داشت شبیه ورزشکارها بود کمی هم شبیه هنرپیشه ها... . او رفت وپدرم قبل از شام کمی فکر کرد وبعد ..وقتی آخرین قاشق راتوی دهانش می گذاشت گفت:هر طور خودت می خواهی "لقمه اش را قورت داد وپرسید :چقدر
    می شناسی اش ؟گفتم :خیلی ..خیلی...ویاد تمام آن روزهایی افتادم که اواز کنارم رد می شد ومن ازکنارش می گذشتم وهی آرزو می کردم صدایش را بشنوم وآخرش یک روز سلامم کرد ....ودوباره گفتم :خیلی ................... .
    چقدر طول کشید تا فهمیدم جواب پدرم را اشتباه دادم ؟کم ....خیلی کم....
    خیلی کم گذشت وبعد کنار هم بودیم با هم راه می رفتیم .هر روز ...او اداره خودش ومن هم همین طور.وهمیشه ساکت ...ساکت ساکت !
    سکوتی که آن روزها آرزو داشتم قفلش بشکند حالاهمیشه بین ما بود . حرفهایش هیچوقت به دلم نمی نشست هیچوقت مثل آن اولین سلام از شنیدن صدایش دلم نلرزید وهیچ زمان در مقابل او مثل آن روز که سلامش رامطیع وآرام جواب دادم تسلیم نبودم .... من هر روز شاکی تر می شدم واو بی اعتناتر ..سردتر..بی احساس تر.. در کنار هم راه می رفتیم ولی احساس می کردم از خیابانی دیگر عبور می کند ...با من نیست ..جای دیگر است..فردی دیگر است.من مال او نیستم واو هم ...
    آخرش قبول کردیم راهمان یکی نیست ....اتفاقی کنار هم قرار گرفتیم ......جداشدیم...
    سوز سرما بدجور است ..سرفه می کنم .نگاهم راتیز وکج به آن سوی خیابان می دوزم .به پیاده روی آن سوکه خاکی است وجوی کنارش پراست از برگهای خشک.صدای جاروی رفتگر از پشت سرم می آید . مثل هر روز قدم هایم راتند می کنم یک لحظه هم مکث نمی کنم .باز سرفه می کنم ..الکی بی خودی.همین طوری.واز کنار او می گذرم . .مثل هر روز اصلا نگاهش نمی کنم امااحساس می کنم یعنی می دانم که اورکت آمریکایی اش را پوشیده .نگاهش نمی کنم اما می دانم پولیوری که به تن دارد همان است که خودم بافته ام .نگاهش نمی کنم اما می دانم همان شال گردن قدیمی را دور گردنش پیچانده تا من رنگ آشنای آن پولیور را نبینم...من به آخر پیاده رو می رسم .او به آخر خیابان ... یک کوچه عریض مقابلمان است ..باید بپیچم ..از هم جدا می شویم .دور می شویم .مثل هر روز ومثل هر روز شک دارم نگاهم می کرد یا نه !!! شک دارم بوی عطرش را با یک نفس بلند بلعیده ام یا نه !!!شک دارم یک لحظه از ذهنم گذشته است کاش سلامم می کرد ...کاش تنه ام می زد... وبعدمثل هر روز یاد لحظه های سختی که با او گذراندم ...یاد تمام بارهایی که گفته بودم چه اشتباهی کردم می افتم... .
    همانطور که راه می روم مثل همیشه بلند بلند می گویم از فردا راهم را عوض می کنم .از فردا از این خیابان نمی گذرم ....

    وفردا صبح وقتی از دور رنگ اورکتش در نگاهم می ریزد ...باز دلم زمزمه هایش را شروع می کند :دارد می آید .
    .باید تند راه بروم ..باید مکث نکنم ..
    اوهم تند راه می رود ...او هم مکث نمی کند .."پیاده رو به آخر می رسد اما عطر او در مشام من هنوز نه.....عطر او هنوز نه....
     

    موضوعات مشابه

    vaheed, aramoon, ♥azin baroon♥ و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. aramoon

    aramoon تنهاترین برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 مه 2013
    ارسال ها:
    7,833
    تشکر شده:
    5,128
    جنسیت:
    مرد
    جالب بود
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.