1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

نياز

شروع موضوع توسط memoli در ‏6 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. memoli

    memoli کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 فوریه 2013
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    172
    جنسیت:
    زن
    لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا مانده اند.
    جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
    زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
    جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
    خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
    لوئيز گفت : اينجاست.
    - « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
    لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
    خواربارفروش باورش نميشد.
    مشتري از سر رضايت خنديد.
    مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.
    در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
    كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
    « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »

    [​IMG]
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.