1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

تکلیفمان را روشن کنیم!

شروع موضوع توسط arvia در ‏9 ژوئیه 2013 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    در حواشی شعرهایم،
    همیشه طنین ِ ممتد ِ طعنه را شنیده ام!
    که : شاعران از فتح ِ قله های قیود و قافیه بازآمده اند
    و تو گریه های مکرر خود را ترانه می نامی؟
    اگر اینگونه بود،
    هر کودکی شاعر و هر انشای کودکانه
    همنام ِ ترانه بود!
    می شناسم این اهالی ِ همهمه را!
    در عبور از معابر ِ باد،
    شاعران ِ بسیاری را دیده ام!
    شاعرانی که به لطف ِ عینکهاشان شاعر شدند!
    شاعرانی که مویشان را از وسط فرق می گرفتند،
    تا شاعر تر شوند!
    شاعرانی که گفتند : « - ساده ایم! » و ساده نبودند!
    گفتند : « - عاشقیم! » و عاشق نبودند!
    گفتند : « - به رسم آینه رفتار می کنیم! »
    ولی آینه ها را شکستند
    و تنها از طراوت ِ تن ها ترانه نوشتند!
    باور کن راضی به گشودن ِ درگاه ِ گرد گرفته ی شان نیستم.
    اما ببین چگونه پاپیچ ِ این پای پیاده می شوند!
    هر چند،
    آنها که از خطوط ِ خوابهای من خبر ندارند!
    آنها که تابحال،
    جز خواب ِ چراغ سبز ِ چهارراه ِ خیابانشان،
    خوابی ندیده اند!
    بگذار دلشان به همین هفته های همهمه خوش باشد!
    وقتی نام ِ زغفران می شاید،
    آنها به یاد ِ شله زرد می افتند!
    هیچ شاعری در دفتر ِ شعر ِ خود ننوشت:
    زعفران گل ِ زیبایی ست!
    از ضمیر ِ زنگار بسته شان
    به جز تکرار ِ طعنه و تردید
    انتظاری نمی رود!
    بگذار ندانند که رگبار ِ گریه های من،
    از کجای آسمان آب می خورد!
    ولی می خواهم تو بدانی! گُلم!
    می خواهم تو بدانی!
    پدر بزرگم همیشه می گفت
    وقتی شبانه به کابوس ِ بی نور ِ کوچه می روی،
    برای فار از زوایای ترس
    آوازی را زمزمه کن!
    من همه برای پُر کردن ِ این خلوت ِ خالی ترانه می خوانم!
    برای تاراندن ِ ترس!
    به خدا از این کوچه های بی سلام،
    از این آسمان ِ بی کبوتر می ترسم!
    بامها را ببن!
    دیگر کسی بادبادک نمی سازد!
    در دامنه ی دست ش کودکان،
    تیر و کمان حرف ِ اول را می زند!
    می ترسم از هزاره ای دیگر،
    نسل ِ گلهای سرخ منقرض شده باشد!
    می ترسم نوه های این ماهی ِ سرخ هم
    با خیال ش رسیدن به دریا،
    دور ِ حصار ِ همین حوض ِ نیمه پُر
    بچرخند و ُ
    پیر شوند و ُ
    بمیرند!
    می ترسم تو نیایی و من،
    تا همیشه همسایه ی این سایه های سرشکسته شوم!
    می ترسم!در قید و بند ِ تکمیل ترانه هم نیستم!
    می دانم که دنیا شبیه ترانه هایم نیست!
    تنها برای دوری ِ دستهایمان زمزمه می کنم!
    حالا اگر این طایفه ی بی ترانه را
    تحمل شنیدن ِ آوازهای من نیست،
    این پهنه ی پنبه زار و این گودال ِ گوشهایشان!
    بگذار به غیبت قافیه هایم مُدام نق بزنند!
    بگذار از غربال ِ نازادگان بگذرم!
    بگذار جز تو کسی شاعرم نداند!
    مگر چه می شود؟
    اصلاً دلم نمی خواهد به وقتِ رفاقتم با قلم شاعر باشم!
    می خواهم در خیابان شاعر باشم!
    وقتی راه می روم،
    آواز می خوانم،
    گریه می کنم!
    وقتی گربه ی گرسنه ی کوچه را،
    به نان ِ نوازشی سیر می کنم!
    می خواهم آواز ِ دُهُل را از نزدیک بشنوم!
    می خواهم تمام رودها را تا سرچشمه شان شنا کنم!
    می خواهم تمام فانوسهای فاصله را روشن کنم!
    می خواهم یک بار،
    فقط یک بار ترانه ای به سادگی ِ سکئت ِ کودکان بنویسم!
    آنوقت دفترم را ببندم،
    بیایم روی همان نیمکت ِ سبز ِ انتظار بنشینم،
    صدای پای تو را از پس ِ پرچین ِ پارک بشنوم،
    چهره ات را در ظهرهای دور ِ آن پائیزِ خوب بخاطر بیاورم
    و بمیرم!
    به همین سادگی!
    ساده بودن را از پری ِ کوچکی آموخته ام،
    که با بوسه ای می مُرد و با بوسه ای به دنیا می آمد!
    اما در این میان رازی هست.
    که تنها تو از زوایای آن با خبری!
    بگو بدانم! بی بی باران!
    گرمای ناب ِ دومین بوسه ی معجزه، آیا
    بر گونه های خیس ِ گریه ی من
    خواهد نشست؟●
     

    موضوعات مشابه

    sahar joooon از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.