1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

بابِ سیم.......

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    آسمان‌ شهر در گرگُ میش‌، خاکستر را یادآور بود، آن‌دَم‌ که‌ مسیح‌ لَنگان‌ به‌ کنگره‌ی‌ جاده‌ می‌رفت‌ وَ رانه‌ها به‌ چابُکی‌ از کنارش‌ می‌گُذشتند. شهر خُسبیده‌ رفته‌ رفته‌ پِلک‌ می‌گشود وَ پنجره‌های‌ روشن‌ خبر از بیداری آدمیانُ رانه‌ها می‌داد.� *� مسیح‌ به‌ شگفت‌ بَر پیرامُنش‌ نظر می‌کرد، بَر بَناهای‌ آسمانْ‌سای‌، بَر ارّابه‌های‌ بی‌استر، بَر چراغانِ سبزُ سُرخ‌ که‌ در چهارراه‌ها به‌ چشمک‌ بودند، بَر تیرک‌های‌ مفتولْ‌پوشِ کنارِ خیابان‌ وَ بَر آدمیان‌... آدمیانی‌ که‌ به‌ جامه‌گانی‌ عجیب‌ از کنارش‌ می‌گذشتند. او را که‌ گیسو پَریشان‌، به‌ رَدایی‌ بُلند در گُذر بود سائلی‌ وِلْ‌گَرد می‌پنداشتندُ به‌ اِکراهش‌ نظر می‌کردند. مسیح حیرت‌زَده‌ زائری‌ را می‌مانست‌ که‌ عظمتِ معبدی‌ جادویی‌ را به‌ تماشا نشسته‌ باشد. ساعات‌ از پِی هَم‌ می‌گذشتندُ شهر چونان‌ کندویی‌ با زنبورانِ پُر شُمار به‌ ولوله‌ بود. *� مسیح‌ همچنان‌ می‌رفتُ در هَر چشمْ‌انداز معجزه‌یی‌ می‌دید. شهر او را شهر معجزه‌ بود وَ آدمیانش‌ هَر یک‌ پیام‌گذاری‌ را می‌مانستند.� *� از گذری‌ به‌ گذر دیگر می‌رفت‌ وَ درونش‌ را گنجایش باورِ آن‌ همه‌ نیرو نبود.� *� ناگاه‌ دستی‌ دامن رَدای‌ او را گرفت‌. مسیح‌ تَرسان‌ سَر چرخاندُ سائلی‌ پلشت‌ را در کنارِ خیابان‌ نشسته‌ دید. در کنارش‌ سائلی‌ دیگر کسبِ روز نو را آماده‌ می‌شُد. جامه‌هاشان‌ ریش‌ ریشُ چهره‌هاشان‌ تاریک‌.� *� سائلِ اوّل‌ به‌ دهانِ بی‌دندانش‌ خندیدُ گفت‌.� «ـ مسیحِ موعود! کسبِ این‌ بنده‌گانِ حقیر را رونقی‌ ببخش‌! باشد که‌ گرسنه‌گی‌مان‌ را پایانی‌ باشَد!»� *� قهقهه‌ی‌ سائلِ دیگر خیابان‌ را انباشت‌� * مسیح‌ بی‌هَراس‌ کنارِ آنان‌ نشسته‌ به‌ لبْ‌خند با آن‌ سائلِ گفت‌.� *� «ـ اوّل‌ کسی‌ هستی‌ که‌ مَرا باز می‌شناسی‌! هَر چه‌ می‌خواهی‌ بگو تا تو را نثار کنم‌! بنده‌ی‌ مؤمن‌!»� *� دوباره‌ ریسه‌ی‌ آن‌ دیگر به‌ اوج‌ رسید.� *� سائلِ اول‌ خنده‌ فرو خوردِ به‌ آرامی‌ گفت‌.� «ـ دُرُستت‌ شناختم‌! پسرِ مقدّس‌! تو به‌ راستی‌ خودِ عیسای‌ مسیحی‌؟»� *� مسیح‌ صدا در داد.� «ـ آری‌! بَرادر! به‌ زدودنِ خطاها دگربار به‌ زمین‌ آمده‌اَم‌! بگو شما از چه‌ رو به‌ این‌ میدانْ‌گاهِ نَمور پَلاس‌ گسترده‌ید؟ در میان این‌ همه‌ عمارتِ گسترده‌، شُما را سقفِ اَمنی‌ نیست‌؟»� � *� سائلان‌ به‌ این‌ کلام مسیح‌ تَسخر زدندُ سائلِ دوّم‌ چنین‌ می‌پُرسید.� «ـ ما را عماراتُ بناهای‌ زیادی‌ هست‌! لیکن‌ خود هوای‌ مَسمومِ خیابان‌ را دوست‌تَر می‌داریم‌! می‌دانی‌ منزلْ‌گاهِ گرمُ نَرم ما کجاست‌؟»� � *� مسیح‌ گفت‌.� «ـ نه‌! بَرادر! نمی‌دانم‌!»� *� سائل‌ دست‌ بَر شانه‌ی‌ رفیقِ خود زَده‌ به‌ قهقهه‌ گفت‌.� «ـ محبس‌!»� *� مسیح‌ که‌ ریشخندِ آنان‌ را دریافته‌ بود بَرخواسته‌ گفت‌.� «ـ خُداوندِ بخشنده‌ شُما را هدایت‌ کند! بَرادران‌!»� *� عزمِ رفتن‌ داشت‌ که‌ آن‌ دو سائل‌ بَرخواستند� *� همان‌ که‌ اوّلش‌ سخن‌ گفته‌ بود تپانچه‌ییش‌ بَر *‌ زَده‌ گفت‌.� «ـ کجا! پیامْ‌آور دروغزن‌! پَس‌ آن‌ مائده‌ که‌ وعده‌ دادی‌ چه‌ شُد؟ خُدایت‌ اَفسار کشید، که‌ چُنین‌ به‌ شتاب‌ قصدِ رفتن‌ داری‌؟»� � *� سائلِ دیگر گفت‌.� «ـ تو مَگَر چون‌ خودِ ما سائل‌ نیستی‌ که‌ ما را آرزومندِ هدایتی‌؟ جامه‌هایت‌ که‌ جُز این‌ نمی‌گویند! شاید پیش‌ از این‌ تَرسا بوده‌یی این‌ خزعبلات‌ که‌ بَر لب‌ می‌رانی‌ را از تکالیفِ ناتمام گُذشته‌ در خاطر داری‌!»� *� مسیح‌ گفت‌.� «ـ من‌ عیسای‌ مسیحم‌! پسرِ مریم‌! شُما بنده‌گانِ طاغی‌ را هَم‌ معجزه‌یی‌ نثار نخواهم‌ کرد!»� *� دو سائل‌ بَر سَر او ریخته‌ به‌ تپانچه‌ وُ لگَدَش‌ میهمان‌ کردند وَ همچنانش‌ که‌ می‌کوفتند چنین‌ به‌ عربده‌ بودند.� *� یکی‌ می‌گفت‌.� «ـ به‌ کارخانه‌یی‌ بزرگ‌ چلنگر بودم‌ من‌! به‌ سالیان‌ پُتک‌ می‌زَدَم‌ بَر آهنِ تَفته‌ وُ خوی‌ می‌کردم‌ از گدازش گُدازه‌ها! همه‌ عُمر به‌ ساختنِ تمثال فلزّین مسیح‌ بودم‌، تا گردن‌آویزِ آدمیان‌ شودُ نشانِ سَرسپُرده‌گی آنان‌ به‌ عیسای‌ مسیح‌! می‌دانی‌ از آن‌ پَس‌ چه‌ شُد؟ مَرا که‌ سوی‌ چشمُ قوّتِ بازو بَر سَرِ این‌ کار نهاده‌ بودم‌، به‌سانِ رانه‌ی‌ از کار اُفتاده‌ به‌ کناری‌ انداختند وَ آن‌ که‌ دیرسالی‌ به‌ تبلیغِ عظمتش‌ بودم‌ مَرا به‌ سَرانگشتانِ معجزه‌گَرَش‌ مَدَد نکرد! زنُ کودکانم‌ از من‌ رُخ‌ بَرتافتند وَ وِیلان‌ شُدم‌ در کوچه‌ها به‌ گدایی‌! تو پیام‌گذارِ دروغین‌ هَم‌ مَرا لایقِ معجزه‌ نمی‌دانی‌؟»� *� آن‌ دیگر می‌گفت‌.� «ـ من‌ از سه‌ پُشت‌ گدا بودمُ گدا خواهم‌ ماندم‌ چرا که‌ پدرم‌ مَرا به‌ فنّی‌ دیگر دعوت‌ نکرد! به‌ منُ بَرادرانم‌ می‌گفت‌ دُزدی‌ نکنید که‌ مسیح‌ فقیران‌ را دوست‌ می‌داردُ سارقان‌ را نه‌! بَرادرانم‌ حرفِ او به‌ گوش‌ نگرفته‌ سارق شُدندُ هَر یک‌ را اینک‌ سَرپناهی‌ اَمنُ زنده‌گی آسوده‌یی‌ هست‌، امّا من‌ که‌ به‌ جلبِ مهر عیسا گدا ماندم‌ را اینک‌ جُز باد چه‌ به‌ کف‌ مانده‌؟ شبانه‌ در کنارِ گذر از سَرما لرزیدنُ در روز از تابش گزنده‌ی‌ آفتاب‌ رنجه‌ شُدن‌! مَرا جُز این‌ همه‌ عذاب‌ چه‌ پاداشی‌ مقدّر بوده‌ است‌؟»� *� مسیح‌ به‌ زیرِ ضرباتِ آنان‌ به‌ ناله‌ بود، هَر چند کلامشان‌ از ضربِ لگدُ تپانچه‌هاشان‌ او را دردآورتَر می‌نمودُ آزاری‌ بیشترَش‌ ارزانی‌ می‌کرد.� *� عابران‌ آن‌ سه‌ را می‌نگریستندُ به‌ تأسفی‌ دروغین‌، سَر جُمبان‌ می‌گذشتند!� *� شَتَک خونِ مسیح‌ بَر جامه‌ی‌ کاه‌ْرنگش‌ شقایق‌های‌ رُسته‌ به‌ کویری‌ را می‌مانست‌.� *� پَس‌ آن‌ دو مسیحِ خونْ‌آلوده‌ را بَر سنگْ‌فرش نمور گذر رها کرده‌، رفتند وَ صدای‌ ناله‌آسای‌ او را از پَسِ پُشتِ رفتن خویش‌ نشنیدند. *� «ـ بمانید! بَرادران‌! بمانید که‌ می‌باید شُما را بخشایشی‌ طلب‌ کنم‌! بمانید، که‌ پنداری‌ تمام آدمیان زمین‌ مَرا دُشمن‌ می‌دارند! بِستان‌کاران بی‌گناهِ من‌! این‌جا بمانید! بگویید که‌ مسیحِ نادم‌ را بخشیده‌یید! بگویید»� � *� آن‌ دو سائل‌ در انبوهی جماعت‌ گم شُدند و مسیح‌ بَر کناره‌ی‌ گذر از هوش‌ رفت‌. *� خنکای‌ آبی‌ صورتِ مسیحِ از هوش‌ رفته‌ را تَر کرد. از درز پلک‌های‌ گشوده‌ی‌ خویش‌ چهره‌ی‌ دخترکی‌ را دید که‌ موهای‌ صافِ شبق‌رنگ‌ داشتُ چشمانی‌ که‌ رنگشان‌ بَرگِ اَفرا را یاد آور بود.� *� دخترک‌ در کنارش‌ نشسته‌ آب‌ به‌ صورتِ مسیح‌ می‌پاشیدُ می‌گُفت‌.� «ـ حالتان‌ خوب‌ است‌؟ می‌خواهید طبیبی‌ خبر کنم‌؟ خونِ زیادی‌ از جبینتان‌ رفته‌! صدای‌ مَرا به‌ گوش‌ می‌شنوید؟»� *� مسیح‌ می‌شنیدُ یارای‌ باز گفتن پاسخش‌ نبود، او دیگر از آنِ خویش‌ نبودُ مَفتونِ شُده‌ بود به‌ زیبارویی دخترک‌.� *� منِ خویش‌ می‌جُستُ نمی‌یافت‌ که‌ منش‌ گم‌ شُده‌ بود به‌ جنگلی‌ از درختانِ اَفرا. * جهان‌ به‌ چشم‌اندازش‌ سبز می‌نمود، آسمان‌ سبز بود، زمین‌ سبز بود، انسان‌ نیز. *� در جانش‌ حِسّی‌ شعله‌ می‌کشید که‌ تا آن‌ روزش‌ نیازموده‌ وُ نچشیده‌ بود. *� و دخترک‌ همچنان‌ با وی‌ سخن‌ می‌گفت‌.� «ـ بَرخیزید! کارگاهِ من‌ همین‌ نزدیکی‌ست‌! بگذارید شُما را به‌ آن‌جا بُرده‌، زخم‌هاتان‌ را مرهمی‌ نهم‌! برخیزید!»� *� مسیح‌ به‌ شانه‌های‌ نازک دخترک‌ تکیه‌ کرده‌ برخاست‌ و اُفتان‌ بَر کناره‌ی‌ گذر پیش‌ رفتند. دخترک‌ همچنان‌ که‌ پیش‌ می‌رفت‌ با او چنین‌ می‌گفت‌.� «ـ به‌ راسته‌ی‌ ما، سارقانِ زیادی‌ در کمینند! یک‌ بار هَم‌ انبانِ مَرا به‌ یغما بُردند! اَنبانی‌ که‌ به‌ جُز رنگُ قلمرنگ‌ چیزی‌ در آن‌ نبود! آخر من‌ نقاشم‌! کارگاهی‌ دارمُ پَرده‌هایی‌ که‌ زنده‌گی مرا ترجمه‌ می‌کنند! رسیدیم‌! این‌ دروازه‌ی‌ کارگاهِ من‌ است‌!»� � *� پَس‌ به‌ کلید درِ سبزِ عمارتی‌ را گشود و مسیحِ به‌ خلسه‌ رفته‌ی‌ بی‌سخن‌ را به‌ درون‌ راه‌ْبَر شُد.� *� در به‌ دالانی‌ با سه‌ در طرفین‌ بَرمی‌گشود که‌ امتدادش‌ به‌ تالاری‌ می‌انجامید. دخترک‌ در نخست‌ را گشوده‌ مسیح‌ را به‌ داخل‌ بُرد.� *� اتاق را تنها یک‌ بستر بودُ یک‌ گنجه‌ وُ یک‌ میزُ یک‌ صندلی‌ وَ آیینه‌یی‌ به‌ دیوار.� *� دخترک‌، مسیح‌ را بَر بستر نشاندُ گفت‌.� «ـ بگذارید زخم‌های‌ شما را ببینم‌!»� *� پَس‌ سَر خَم‌ کرد به‌ دیدن� زخم جبین مسیح‌ و مسیح‌ همچنان‌ مَحوِ نظاره‌ کردنِ او بود.� *� دخترک‌ کاسه‌یی‌ از آبِ گَرم‌ آوَرده‌ به‌ چند دستْ‌مالِ سپید خونِ خُشکیده‌ بَر چهره‌ی‌ مسیح‌ را زدود. دستانش‌ پَرِ قو را می‌مانستند، سپیدُ نوازشْ‌گر.� *� به‌ نوار سپیدِ بلندی‌ زخم جبین مسیح‌ را بست‌. بیرون‌ رفتُ به‌ دیسی‌ در دست‌ بازگشت‌، جامی‌ از نوشابه‌یی‌ نارنج‌رنگُ کمی‌ غذا وُ حبی‌� سفید در آن‌� دیس‌ بود.� *� آنان‌� را به‌� مسیح‌ خورانیده‌ وَ پُرسید.� «ـ زخم‌هایت‌ درد ندارند؟»� وَ مسیحِ عاشق‌ را نه‌ احساسِ دردی‌ بودُ نه‌ توان پاسخی‌.� *� دخترک‌ ادامه‌ داد.� «ـ لابُد از سنگینی آن‌ ضربه‌ها یارای‌ سخن‌ گفتن‌ در تو نیست‌! یک‌ چند بخُسب‌ تا توانِ رفته‌ ز کف‌ را بازیابی‌!»� *� هنوزش‌ این‌ سُخنان‌ به‌ پایان‌ نرفته‌ بود که‌ پلک‌های‌ سُربین مسیح‌ به‌ هَم‌ اُفتادند وَ خوابی‌ عمیقش‌ به‌ خود فرو بُرد.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.