1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

بابِ پنجم‌..........

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    غروب‌ در پسِ عمارات‌ سَر می‌رسیدُ مسیحُ مریم‌ به‌ تالارِ خانه‌ در میانِ تمثال‌های‌ دیوارپوش‌ نشسته‌ بودند، چشم‌ در چشمِ همُ دستادست‌، وَ خاموشی‌ میانشان‌ به‌ سخن‌ بود. * مسیح‌ ـ که‌ همه‌ عمر با عشق‌ بیگانه‌ بود ـ جُستن چُنین‌ معجزه‌یی‌ را باور نداشت‌ وَ چهره‌اَش‌ حجابِ غوغای‌ درونش‌ نبود.� *� دو راهه‌یی‌ پیشِ پایش‌ دهن‌ گشوده‌ بود: نجاتِ آدمیان‌، یا عشقِ پاگیرِ زمینی‌؟ وَ از این‌ دو راه‌ هیچ‌ یک‌ را یارای‌ نرفتن‌ نداشت‌.� *� مریم‌ از دیدنِ مَردِ رؤیاهای‌ خویش‌ به‌ خلسه‌یی‌ عاشقانه‌ غرقه‌ بودُ دستانِ این‌ معشوق نویافته‌ را به‌ دست‌ می‌فشُردُ تمامِ تمثال‌های‌ تالار به‌ چشمش‌ کم‌ْرنگ‌ می‌نمودند.� *� مسیح‌ به‌ صدایی‌ گرفته‌ گفت‌.� «ـ تو را دوست‌تَر می‌دارم‌ از تمامِ خادمانِ بهشتی‌، تو را دوست‌تَر می‌دارم‌ از عصاره‌ی‌ تاک‌، تو را دوست‌تَر می‌دارم‌ از هَر آفرینه‌ی‌ دیگر…»� *� مریم‌ به‌ سخن‌ در آمدُ آن‌چنان‌ که‌ شبنمی‌ از گونه‌هایش‌ پایین‌ می‌دوید پاسخ‌ داد.� «ـ من‌ نیز شُما را به‌ خاک‌ساری‌ عاشقم‌، که‌ همْ‌پایتان‌ زیسته‌اَم‌ در لحظه‌ لحظه‌ی‌ راهِ بُلندِ رسالت‌! دگربارتان‌ بَر بوم‌ها جان‌ داده‌اَم‌، تولدتان‌ در میان جانوران‌ را، پا گرفتنُ قَد کشیدنتان‌ را، چونان‌ مادری‌ دِل‌دِل‌ کرده‌اَم‌! بَر سپیدی بوم‌تان‌ زاده‌اَم‌ وَ به‌ گاهِ ترسیمِ هَر گل‌‌میخ‌، عذابتان‌ بَر سَرِ خاج‌ را به‌ جان‌ حِس‌ کرده‌اَم‌! عروجِ به‌ معراج‌ شُما را به‌ چشم‌ دیده‌اَم‌ و باور آوَرده‌اَم‌ به‌ عظمتِ پروردگار...»� * مسیح‌ به‌ میانِ کلامِ او رفته‌ ، پُرسید .� «ـ برای‌ من‌ از من‌ بگوی‌! چه‌گونه‌ می‌دانی‌ مَرا؟»� *� مریم‌ او را پاسخ‌ گفت‌ .� «ـ شُما والاتَرینی‌ از نگاهِ من‌! عظیم‌تَرین آفرینه‌! خُسبیدن کودکی‌اَم‌ را به‌ جادوی‌ نام اعظمتان‌ لالای‌ می‌گفتند وَ تندیستان‌ بَر خاج‌، هماره‌ آذین دیوار اتاق من‌ بوده‌! با شُما، خود را شناختمُ عصمتِ آسمان‌ را باور کردم‌!»� *� مسیح‌ صدا در داد.� «ـ این‌ها که‌ گفتی‌، سَراسَر وصفِ روزگاران دور رسالتِ من‌ بود! مَرا معنا کن‌ برای‌ من‌!»� *� مریم‌ او را نگریسته‌ پاسخ‌ داد.� «ـ شُما عیسای‌ مسیحید! خاجِ عذابِ آدمیان‌ را به‌ دوش‌ کشنده‌، عظیم‌تَرین‌ نیایشِ گیتی‌ را نبضِ تَپنده‌، بی‌راهه‌ رفته‌گان‌ را به‌ راه‌ بَرنده‌، گنه‌کاران‌ را ضامن‌ شَونده‌... همین‌ها برای‌ پرستشِ شُما کفایت‌ می‌کند!»� *� مسیح‌ از جا برخاستُ در میانِ تالار ایستاده‌، بانگ‌ بَرداشت‌.� «ـ آری‌! آری‌! امّا مَرا به‌ پرستش‌ نیاز نیست‌ که‌ کرور کرور به‌ شنفتن نام من‌ حتّا زانو بر زمین‌ می‌زنند! شُما را عاشق‌ می‌خواهم‌ از آن‌ گونه‌ که‌ خود دِل‌ به‌ مهرِتان‌ داده‌اَم‌!»� *� مریم‌ حیرت‌زَده‌ از جا برخاستِ گفت‌.� «ـ مَرا به‌ وحشت‌ می‌اندازید! مگر نه‌ که‌ به‌ تیمارِ دردِ درماندگان‌ آمده‌ییدُ چندی‌ دیگر دوباره‌ ره‌سپارِ فردوسید؟ پَس‌ عشقِ زمینی‌تان‌ به‌ چه‌کار می‌آید؟»� *� مسیح‌ دستانِ مریم‌ رها کرده‌ برخاست‌.� *� میانِ تالار ایستاده‌ بانگ‌ برداشت‌.� «ـ من‌ اینم‌ که‌ می‌بینی‌! انسانی‌ که‌ از عشق‌ رویینه‌ شُده‌ وَ سَر بازگشتن‌ به‌ بهشتِ بَرین‌ با اون‌ نیست‌! می‌خواهم‌ با شُما بمانم‌ بَر این‌ سیاره‌ی‌ سیاه‌! که‌ آن‌ چه‌ زمین‌ را نجات‌ خواهد داد عشق‌ است‌، نه‌ معجزه‌! دست‌ در دستِ من‌ بگذارید، تا به‌ زدودنِ تاریکی‌ها پا سفت‌ کنیم‌!»� *� مسیح‌ به‌ سمتِ تمثال تولّدِ خود رفته‌ آن‌ را برداشتُ بانگ‌ می‌زَد:� «ـ این‌ من‌ نیستم‌!»� *� پَس‌ به‌ تپانچه‌ییش‌ از هَم‌ درید وَ مریم‌ به‌ تماشا بود آن‌ جنونِ مجّسم‌ را.� *� مسیح‌ پیوسته‌ بانگ‌ می‌زَد.� «ـ این‌ من‌ نیستم‌!»� *� و یک‌ به‌ یک‌ می‌درید آن‌ پرده‌ها را که‌ مریم‌ عمری‌ فدای‌ تَرسیمشان‌ کرده‌ بود. تمثال زنده‌ کردن ایلعازر، تمثال شفا دادن مجنون‌، تمثال سفر با زورق، تمثال محکمه‌، تمثال به‌ دوش‌ کشیدنِ خاج‌، تمثال تازیانه‌ خوردن‌، تمثال مصلوب‌ شُدن‌، تمثال معراج‌.� *� پَس‌ در میان پَرده‌های‌� دریده‌ ایستاد� ـ خوی‌ کرده‌ وُ بی‌نفس‌ ـ� رو به‌ مریم‌� گفت‌.� «ـ اینک‌! مَرا بَر بومِ دلت‌ از نوبیآفرین‌ که‌ به‌ دیدن تو از نو زاده‌ شُدم‌! این‌ منم‌ نه‌ آن‌ پَرده‌های‌ افسانه‌ نقش‌!»� * مریم‌ پیش‌ آمده‌ مسیح‌ را نگریستُ مسیحش‌ در آغوش‌ کشیده‌ لبانش‌ را بوسه‌ داد.� *� پَس‌ بر زمینِ تالار غلتیدندُ آن‌ پَرده‌های‌ دروغزن‌، بستر زفافِ ایشان‌ شُد.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.