1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

کسی‌ با درختان‌ سخن‌ نمی‌گوید...

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    غمگینم‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌!
    ظهرِ امروز گُربه‌یی‌ را در خیابان‌ دیدم‌ که‌ یک‌ پا نداشت‌! با چشمان‌ِ قِی‌ کرده‌ کنج‌ِ پیاده‌رو نشسته‌ بودُ پنداری‌ قدم‌ِ عابرانی‌ را که‌ ازمقابلش‌ می‌گُذشتند، شُماره‌ می‌کرد! تنهایی‌اَش‌ از دل‌تنگی‌ِ من‌ بزرگ‌تر بود! کنارش‌ نشستم‌ُ سعی‌ کردم‌ از چشم‌ِ او دنیا راببینم‌! دنیا ترس‌ناک‌تَر از آن‌چه‌ هست‌ شُد! گربه‌ را نوازش‌ کردم‌! به‌ نشانه‌ی‌ سپاس‌ خُرخُرِ ملایمی‌ کرد! گُربه‌ها با نان‌ِ نوازشی‌سیر می‌شوند! نمی‌دانستم‌ تا به‌ حال‌ کسی‌ او را نوازش‌ کرده‌ بود یا نه‌! شاید در گُذشته‌ صاحبی‌ داشت‌ که‌ نوازشش‌ می‌کردُ نوازش‌ِمن‌ خاطرات‌ِ دورِ روزهای‌ شیرین‌ِ خانه‌گی‌ بودن‌ را برایش‌ زنده‌ می‌کرد! احساس‌ کردم‌ که‌ خُرخُرِ این‌ گُربه‌ هم‌ می‌تواند دلیلی‌برای‌ ادامه‌ دادن‌ِ این‌ زنده‌گی‌ باشد! مثل‌ِ نگاه‌ِ مادرم‌... که‌ دلیل‌ِ زنده‌ بودن‌ِ من‌ بوده‌ وُ هست‌! مثل‌ِ لب‌ْخندِ تو... که‌ مرا در مقابل‌ِمرگ‌ رویینه‌ می‌کند!
    یادم‌ آمد هنوز موجودی‌ در جهان‌ هست‌ که‌ به‌ محبّت‌ ـ در حدِ یک‌ خُرخُر ـ واکنش‌ نشان‌ دهد! گُربه‌ها می‌توانند انسان‌ بودن‌ رابه‌ انسان‌ها یادآور شوند! شاید برای‌ همین‌ است‌ که‌ من‌ کنارِ آن‌ گُربه‌ سنگ‌ شُده‌ بودم‌!
    دسته‌یی‌ از کودکان‌ با قیل‌ُ قال‌ از دبستان‌ برمی‌گشتند! گُربه‌ از صدای‌ آن‌ها ترسیدُ فرار کرد! کودکان‌ گُربه‌ را دنبال‌ می‌کردندُ اومی‌دوید، می‌دوید، می‌دوید... تنها با یک‌ پا می‌دویدُ گاهی‌ زمین‌ می‌خورد! تا بالاخره‌ در دریچه‌ پارکینگ‌ِ خانه‌یی‌ ناپدید شُد!بچّه‌ها خندان‌ به‌ سمت‌ِ خانه‌های‌ خود رفتندُ من‌ با تمام‌ِ اندوهم‌ در خیابان‌ تنها ماندم‌! کودکان‌ هنگام‌ِ دویدن‌ به‌ دنبال‌ِ آن‌ گُربه‌به‌ گلّه‌یی‌ از سگ‌ها می‌مانستند! کودکان‌ گُناهی‌ نداشتند! ما به‌ آن‌ها آموخته‌ییم‌ که‌ باید دنبال‌ِ گُربه‌ها کردُ به‌ قُمری‌های‌ شهری‌سنگ‌ پَراند! سال‌هاست‌ که‌ انسان‌ با پرنده‌گان‌ رفاقت‌ نمی‌کند! کسی‌ با درختان‌ سخن‌ نمی‌گوید! انسان‌ِ امروز به‌ درختی‌ تناوراگر دست‌ می‌زند، با خود می‌اندیشد که‌ می‌شود با آن‌ درِ محکمی‌ برای‌ خانه‌ ساخت‌! با دیدن‌ِ کبوتران‌ احساس‌ِ گُرُسنه‌گی‌می‌کند! روباه‌ُ گُرگ‌ را شبیه‌ِ پالتوپوست‌ می‌بیند! اشتهایش‌ از دیدن‌ِ عبارت‌ِ تهوع‌آورِ کباب‌ِ برّه‌ تحریک‌ می‌شود، نه‌ وجدانش‌!کسی‌ فکر نمی‌کند که‌ برای‌ تهیه‌ی‌ کباب‌ِ برّه‌ نوزادِ موجودی‌ را سَر بُریده‌اَند، پیش‌ از آن‌ که‌ جهان‌ را بشناسدُ مزّه‌ی‌ علف‌ رابچشدُ دویدن‌ در چراگاه‌ را تجربه‌ کند! کسی‌ به‌ این‌ چیزها نمی‌اندیشد! نه‌! اشتباه‌ نکن‌! به‌ بودا علاقه‌یی‌ ندارم‌! بودایی‌های‌ هندساعت‌ها در ترافیک‌ می‌مانند، تنها به‌ این‌ دلیل‌ که‌ گاوِ مقدّسی‌ میان‌ِ خیابان‌ به‌ خواب‌ رفته‌ وُ کسی‌ دل‌ِ بیدار کردنش‌ را ندارد!این‌ کار حماقت‌ِ محض‌ است‌! دوستی‌ با موجودات‌ِ دیگر با برده‌ی‌ آنان‌ شُدن‌ فرق‌ دارد! اوّلی‌ انسانیت‌ است‌ُ دوّمی‌ حماقت‌! پیش‌از این‌ به‌ تو گفتم‌ که‌ شعرهای‌ سپهری‌� را دوست‌ نمی‌دارم‌ وَ تو از من‌ رنجیدی‌! دلیلش‌ را برای‌ تو می‌گویم‌! سهراب‌ گاهی‌ ازمهربانی‌ِ زیاد دچارِ خودکامه‌گی‌ می‌شود! خیلی‌ از خودکامه‌های‌ جهان‌ انسان‌های‌ مهربانی‌ به‌ نظر می‌آمدند! ظاهرِ مهربان‌ِبسیاری‌شان‌ را هَر دو دیده‌ییم‌!
    شاید سهراب‌ هنگام‌ِ نوشتن‌ِ این‌ سطر که‌ هر کلاغی‌ را کاجی‌ خواهم‌ داد به‌ فکرِ کاج‌هایی‌ که‌ نمی‌خواستند برده‌وار به‌ کلاغ‌هابخشیده‌ شوند نبوده‌ است‌! سهراب‌ در جای‌ دیگری‌ می‌نویسد که‌: من‌ نمی‌دانم‌ که‌ چرا می‌گویند / اسب‌ حیوان‌ِ نجیبی‌ست‌ /کبوتر زیباست‌ / و چرا در قفس‌ِ هیچ‌کسی‌ کرکس‌ نیست‌... این‌ شاعر (سهراب‌) با قفس‌ مُشکل‌ ندارد! نمی‌پُرسد اصلاً چرا بایدقفسی‌ در کار باشد، نگران‌ِ جای‌ خالی‌ِ کرکس‌ها در قفس‌هاست‌! من‌ نمی‌توانم‌ با این‌ شاعر کنار بیایم‌! من‌ به‌ فکرِ شکستن‌ِقفس‌ها هستم‌! زنده‌گی‌ با رؤیا فاصله‌ دارد! اگر گُل‌ِ یاسی‌ به‌ گدا بدهیم‌ با آب‌دهان‌ یا ناسزا از ما استقبال‌ خواهد شُد! من‌ می‌دانم‌خیلی‌ از این‌ سطرها معنای‌ نمادین‌ دارند ولی‌ نمی‌توانم‌ با فرهنگی‌ که‌ پُشت‌ آن‌هاست‌ کنار بیایم‌! برای‌ همین‌ دوستشان‌ ندارم‌!من‌ خاطراتی‌ را که‌ این‌ُ آن‌ از زنده‌گی‌ِ سهراب‌سپهری‌ نقل‌ کرده‌اند شنیده‌اَم‌ وَ می‌دانم‌ که‌ عمیقاً انسان‌ بوده‌ ، ولی‌ در هنگام‌ِنوشتن‌ ـ مثل‌ِ بسیاری‌ دیگر ـ عدالت‌ را رعایت‌ نمی‌کرده‌...
    ما از زنده‌گی‌ِ حافظ‌� چیزی‌ نمی‌دانیم‌! کتاب‌ِ از کوچه‌ی‌ رندان‌ هم‌ تنها یک‌ متن‌ِ خیال‌پردازانه‌ است‌ نه‌ حیات‌نگاری‌ِ منسجم‌!آن‌چه‌ ما را به‌ حافظ‌ علاقه‌مند می‌کنند آن‌ شعرهای‌ سرکش‌ُ ظلم‌ْستیزِ عاشقانه‌اند نه‌ دانستن‌ِ این‌ که‌ مثلاً رفتارش‌ با شاگردان‌ِدیگرِ نانوایی‌ چگونه‌ بوده‌! امروز دیگر هنرمندان‌ در خانه‌های‌ شیشه‌یی‌ زنده‌گی‌ می‌کنندُ بَدا به‌ حال‌ِ هنرمندی‌ که‌ زنده‌گی‌اَش‌ به‌هنرش‌ نزدیک‌ نباشد! از بین‌ِ شاعرانی‌ که‌ من‌ دیده‌اَم‌ تنها شاملوی‌ بزرگ‌ مانندِ شعرهایش‌ زنده‌گی‌ می‌کرد! باقی‌ِ حضرات‌ تنهاهنگام‌ِ نوشتن‌ِ شعرهایشان‌ شاعرند! در کتاب‌ها از خودشان‌ غول‌های‌ اسطوره‌یی‌ ساخته‌اندُ خود کوتوله‌هایی‌ بیش‌ نیستند!
    من‌ می‌خواهم‌ با تو بر سیاره‌ی‌ سوم‌ِ منظومه‌ی‌ شمسی‌ زنده‌گی‌ کنم‌! شبیه‌ِ شعرها وُ نوشته‌هایم‌! در کنارِ موجودات‌ِ دیگرُ بدون‌ِآزار دادنشان‌! در خانه‌ی‌ ما از مگس‌کش‌ خبری‌ نخواهد بود! همچنان‌ که‌ از تله‌موش‌ُ تفنگ‌ُ تیرُکمان‌! پَس‌ْمانده‌ی‌ برنج‌های‌سفره‌مان‌ را با پرنده‌گان‌ قسمت‌ می‌کنیم‌ُ اگر کودکی‌ داشته‌ باشیم‌، به‌ او می‌آموزیم‌ که‌ به‌ جای‌ سنگ‌ پراندن‌ به‌ گُربه‌ها،نوازششان‌ کند! کودک‌ِ ما نیز همین‌ را به‌ کودکش‌ خواهد آموخت‌! شاید کودکی‌ که‌ به‌ گُربه‌ها سنگ‌ نمی‌اندازد در چشم‌انسان‌های‌ آن‌ روزگار قدّیسی‌ باشد! شاید اصلاً در آن‌ زمان‌ دیگر جانورُ گیاهی‌ برجای‌ نمانده‌ باشد! من‌ از این‌ فکر هراسانم‌!نمی‌توانم‌ تصویرِ آن‌ گُربه‌ را که‌ وحشت‌زده‌ و با یک‌ پا می‌دوید از ذهنم‌ پاک‌ کنم‌! نمی‌توانم‌ به‌ چیزهای‌ خوب‌ بی‌اندیشم‌! به‌آسمان‌ِ آبی‌ُ جهان‌ِ شادُ دروغ‌های‌ دیگر...
    تنها یک‌ چیز مَرا به‌ آینده‌ امیدوار می‌کندُ آن‌ هم‌ علاقه‌اَم‌ به‌ توست‌! می‌دانم‌ انسان‌های‌ قرن‌های‌ پیش‌ِ رو هم‌ اگر یک‌ْدیگر رادوست‌ بدارند به‌ اعمال‌ِ هم‌ خواهند اندیشیدُ برای‌ نجات‌ِ خود فکری‌ خواهند کرد! بخش‌ِ تاریک‌ِ دانش‌ِ بشری‌ که‌ نابودگرِ جهان‌است‌ تا کنون‌ نتوانسته‌ عشق‌ را فرموله‌ کند وَ این‌ اُمیدِ بزرگی‌ست‌! شاید انسان‌ِ سال‌های‌ پیش‌ِ رو به‌ انسانیت‌ِ از دست‌ رفته‌اَش‌بازگرددُ دوباره‌ با درختان‌ به‌ سخن‌ درآید! شاید من‌ُ تو هم‌ نقشی‌ در این‌ بازگشت‌ِ باشکوه‌ داشته‌ باشیم‌!
    شاید همین‌ نامه‌های‌ عاشقانه‌ ضامن‌ِ نجات‌ِ جهان‌ باشند!
    پَس‌ دوستم‌ بدار، که‌ دوستت‌ می‌دارم‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌!
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.