1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

چشمان‌ِ تو سرزمین‌ِ منند...

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    چیزی‌ به‌ صبح‌ نمانده‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌!
    هَر چه‌ کردم‌ خوابم‌ نَبُرد! پُشت‌ِ پنجره‌ باران‌ می‌بارَد! دلم‌ می‌خواست‌ تو این‌جا بودی‌ُ با هم‌ از خانه‌ بیرون‌ می‌رفتیم‌ُ در خیابان‌ِسوت‌ُ کور قدم‌ می‌زدیم‌ وَ من‌ به‌ تو می‌گفتم‌ چه‌قدر به‌ نگاه‌ِ گرمت‌ محتاجم‌! به‌ تو می‌گفتم‌ هیچ‌ آتشی‌ به‌ اندازه‌ی‌ نگاهت‌ مَرا ازسرما نجات‌ نمی‌دهد! اگر خورشید مُنجمد شَوَد هم‌ چشم‌هایت‌ برایم‌ گرم‌ترین‌ پناه‌ْگاه‌ِ جهان‌ است‌!
    باران‌ همچنان‌ می‌بارَد، ولی‌ این‌ شهرِ خاکستری‌ تمیز نخواهد شُد! تمام‌ِ باران‌های‌ جهان‌ هم‌ نمی‌توانند غبارِ ریا را از این‌ شهرپاک‌ کنند! شهری‌ که‌ دوستش‌ می‌داشتم‌، حالا آیینه‌ی‌ دِق‌ِ من‌ شُده‌! انگار همه‌ی‌ مَردُم‌ دارند نقش‌ بازی‌ می‌کنند! دیدن‌ِفجیع‌ترین‌ چیزها برای‌ همه‌ عادی‌ شُده‌ است‌! آن‌ روز که‌ برای‌ دیدن‌ِ بچّه‌های‌ خیابانی‌ به‌ دروازه‌غار رفته‌ بودیم‌، دیدن‌ِ آن‌مردک‌ِ مثلاً نویسنده‌ی‌ اهل‌ِ کانون‌ که‌ به‌ کودکان‌ داستان‌نویسی‌ یاد می‌داد حالم‌ را به‌ هم‌ زَد! دختربچّه‌یی‌ داستانش‌ را برای‌دانستن‌ِ نظرِ اُستاد (!!!) آوَرده‌ بودُ اُستاد هم‌ با سبیل‌های‌ زَرد شُده‌ از نیکوتین‌ رو به‌ روی‌ او نشسته‌ بودُ با هَر کلمه‌یی‌ که‌ می‌گفت‌اَبری‌ از دودِ پیپی‌ که‌ می‌کشید را رو به‌ صورت‌ِ دخترک‌ بیرون‌ می‌داد! می‌خواستم‌ بروم‌ پیپش‌ را از دهنش‌ بیرون‌ بِکشم‌ُ بگویم‌:اُستادِ بزرگ‌! شُما که‌ دَم‌ به‌ دَم‌ عبارت‌ِ دهن‌پُرکن‌ِ لایحه‌ی‌ جهانی‌ِ حقوق‌ِ کودک‌ را به‌ کار می‌بَرید، وقتی‌ با کودکان‌ هم‌ْکلام‌می‌شوید، فقط‌ برای‌ چند دقیقه‌ این‌ پیپ‌ را، این‌ ژِست‌ِ نویسنده‌گی‌ را کنار بگذارید! استفاده‌ نکردن‌ از دخانیات‌ در مقابل‌ِ کودکان‌از اصول‌ِ همین‌ لایحه‌ است‌! چه‌قدر دلم‌ برای‌ آن‌ دُخترک‌ می‌سوخت‌! لابُد گمان‌ می‌کرد اُستادی‌ که‌ رو به‌ رویش‌ نِشسته‌ چیزی‌در حدِ همینگوی‌ است‌! بعد به‌ کودکان‌ گفتند که‌ هم‌ْصدا ترانه‌ی‌ خوش‌ْحال‌ُ شادُ خندانم‌ را بخوانند وَ کودکان‌ِ گُرُسنه‌ی‌ غمگین‌مانندِ عروسکان‌ِ کوکی‌ آن‌ شعر را تکرار کردند! کودکان‌ِ بی‌شناس‌ْنامه‌یی‌ که‌ خوش‌ْحال‌ُ شادُ خندان‌ نبودند... می‌خواستم‌ از آن‌جافرار کنم‌! آن‌ همه‌ دروغ‌، آن‌ همه‌ ناهم‌ْرنگی‌ مَرا آزار می‌داد! دختران‌ُ پسران‌ِ جوان‌ بسیاری‌ با آرمان‌ُ انگیزه‌ی‌ کمک‌ به‌ کودکان‌ به‌آن‌جا آمده‌ بودند، امّا کل‌ِ تشکیلات‌ را کسانی‌ هم‌ْترازِ آن‌ استادِ کذایی‌ اداره‌ می‌کردند! می‌دانستم‌ سرنوشت‌ِ کودکانی‌ که‌ رَمه‌وارپِی‌ِ چوپانان‌ِ مَنگی‌ مانندِ آن‌ اُستادِ دودزده‌ راهی‌ شوند چه‌ خواهد شُد! همه‌ چیز در این‌جا مصنوعی‌ شُده‌، حتّا شعرُ داستان‌! درروزنامه‌ آگهی‌هایی‌ می‌بینم‌ که‌ حالم‌ را به‌ هم‌ می‌زنند! فلان‌ شاعر کارگاه‌ِ تدریس‌ِ شعر راه‌ انداخته‌ وُ فلان‌ نویسنده‌ کلاس‌ِنویسنده‌گی‌! مثل‌ِ کلاس‌های‌ آموزشی‌ِ کامپیوتر یا آموزش‌ِ قلّاب‌ْبافی‌ُ تخته‌گیوه‌کشی‌! چند روزِ پیش‌ مَردی‌ را دیدم‌ که‌ کنارِ درِمرکزِ موسیقی‌ ایستاده‌ بودُ مثل‌ِ کسانی‌ که‌ در میدان‌ِ انقلاب‌ نوارهای‌ غیرِمُجاز می‌فروشند زیرِ لَب‌ به‌ عابران‌ می‌گفت‌: «ـ ترانه‌ی‌تصویب‌ شُده‌! ترانه‌ با تصویب‌!»
    ترانه‌ یک‌ روز هنرِ متعهّدی‌ بود که‌ رنگ‌ِ جامعه‌ را عَوَض‌ می‌کرد! روزی‌ هَر ترانه‌ی‌ هُشیار مانندِ زلزله‌یی‌ بود! ولی‌ امروز کارِ ترانه‌به‌ کاسب‌ْکاری‌ِ بَدَل‌ شُده‌! فلان‌ دلقک‌ِ به‌ اصطلاح‌ ترانه‌سرا، ترانه‌ هایش‌ را به‌ صورت‌ِ فلّه‌یی‌ وَ با قیمت‌ِ سی‌ تا سی‌ْصدهزارتومان‌ حراج‌ می‌کند، تا نامش‌ بیش‌تر از پیش‌ بر اینسرت‌ِ کاست‌ها دیده‌ شَوَد! ترانه‌سرایی‌ این‌ روزها به‌ خودفروشی‌ پهلومی‌زَنَد! همه‌چیز تقلّبی‌ شُده‌! راستی‌ می‌شود به‌ خواننده‌گانی‌ که‌ به‌ برنامه‌های‌ تلویزیون‌ دعوت‌ می‌شوندُ روی‌ صدای‌ پخش‌شُده‌شان‌ مثل‌ِ ماهی‌ِ آکواریوم‌ دهانشان‌ را بازُ بسته‌ می‌کنندُ ـ به‌ اصطلاح‌ لَب‌ می‌زَنَد ـ اعتماد کرد؟ فکر می‌کنی‌ شنونده‌ می‌تواندواژه‌هایی‌ را که‌ از حلق‌ِ چنین‌ خواننده‌گانی‌ بیرون‌ می‌آید، باور داشته‌ باشَد؟ فکر می‌کنی‌ چنین‌ خواننده‌یی‌ انسان‌ِ صادقی‌ست‌؟عزیزی‌ می‌گفت‌: ایران‌ کشورِ رئالیسم‌ِ جادویی‌ست‌! اگر مارکز این‌جا زنده‌گی‌ می‌کرد می‌توانست‌ با همین‌ مسائل‌ (یا بهتر بگویم‌مصائب‌!) چه‌ رُمان‌هایی‌ بنویسد! حالا بگو گُناه‌ِ من‌ چیست‌ که‌ نمی‌خواهم‌ شانه‌ بالا بی‌اندازم‌ُ به‌ من‌ چه‌ بگویم‌؟ می‌خواهم‌ شبیه‌ترانه‌هایم‌ زنده‌گی‌ کنم‌ و این‌ کارِ ساده‌یی‌ نیست‌! نه‌ برای‌ خودم‌ وَ نه‌ برای‌ آن‌که‌ قرار است‌ شریک‌ِ سقف‌ُ سکوتم‌ بشود! عُمرم‌ رادر مُشت‌ کوبیدن‌ به‌ دیوارها گُذرانده‌اَم‌ وَ می‌گُذرانم‌! همه‌ ـ حتّا بسیاری‌ از دوستان‌ِ صمیمی‌اَم‌! ـ مُدام‌ زیرِ گوشم‌ می‌خوانند که‌: ازاین‌ کشور برو! آن‌ها معتقدند که‌ در کشورِ ما راه‌های‌ پیش‌ْرفت‌ مسدودند! گارسُن‌ِ رستوران‌ شُدن‌ در هَر کشورِ اروپایی‌ِ را به‌زنده‌گی‌ کردن‌ در این‌ مملکت‌ ترجیح‌ می‌دهند! ولی‌ من‌ نه‌ به‌ آن‌ پیش‌ْرفتی‌ که‌ آنان‌ می‌گویند معتقدم‌، نه‌ می‌توانم‌ از این‌مملکت‌ بروم‌! به‌ خاطرِ تو! به‌ خاطرِ مادرم‌ُ پدرم‌! به‌ خاطرِ خواهرم‌! به‌ خاطرِ دوستان‌ُ اَقوامم‌! به‌ خاطرِ کتاب‌ْفروشی‌های‌ میدان‌ِانقلاب‌! به‌ خاطرِ کافه‌ نادری‌! به‌ خاطرِ غروب‌های‌ پنجشنبه‌ی‌ خیابان‌ِ گیشا! به‌ خاطرِ جگرکی‌ِ بُلوارِ میرداماد! به‌ خاطرِ دریاچه‌ی‌رو به‌ مرگ‌ِ چی‌چست‌! به‌ خاطرِ تمام‌ِ کسانی‌ که‌ کتاب‌هایم‌ را خوانده‌اَند! به‌ خاطرِ تمام‌ِ کسانی‌ که‌ کتاب‌هایم‌ را نخوانده‌اَندُنخواهند خواند! من‌ از این‌ مملکت‌ نمی‌رَوَم‌ حتّا اگر از آسمانش‌ داس‌ ببارد! حتّا اگر مجبور باشم‌ برای‌ ندیدن‌ِ تلخی‌ها خود را درخانه‌اَم‌ زندانی‌ کنم‌! حتّا اگر مجبور به‌ جناق‌ شکستن‌ با قَلَم‌ شَوَم‌ هم‌ از این‌ خانه‌ نمی‌رَوَم‌! چون‌ این‌جا کسانی‌ را دارم‌ که‌ به‌نگاهی‌ هم‌ شُده‌ نگرانی‌هایم‌ را با ایشان‌ در میان‌ بگذارم‌! کسانی‌ هستند که‌ به‌ زبان‌ِ خودم‌ دُشنامم‌ می‌دهند! کسانی‌ هستند که‌به‌ زبان‌ِ خودم‌ می‌گویند دوستم‌ می‌دارند! تو این‌جایی‌ُ من‌ هم‌ این‌جا خواهم‌ ماند! چشمان‌ِ تو سرزمین‌ِ منند! سرزمینی‌ که‌ در آن‌آدمی‌ را توان‌ِ معجزه‌ هست‌! سرزمینی‌ که‌ پناهم‌ می‌دهد از این‌ همه‌ یاوه‌! سرزمینی‌ که‌ زیباست‌!
    پَس‌ چشمانت‌ را نبند تا به‌ جهان‌ تبعیدم‌ نکنی‌!
    چشمانت‌ را نبند تا بتوانم‌ زنده‌گی‌ کنم‌!
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.