1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق‌، کلیدِ رهایی‌ست‌...

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    امروز از شنیدن‌ِ صدای‌ تو محروم‌ بودم‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌!
    تلفن‌ِ ما از صبح‌ِ قطع‌ شُده‌! چرایش‌ را نفهمیدم‌! مثل‌ِ چراهای‌ بسیارِ دیگری‌ که‌ بی‌جواب‌ می‌ماندندُ خواهند ماند! قطعی‌ِ تلفن‌ وَجای‌ خالی‌ِ صدایت‌، دل‌تنگی‌ِ مَرا تشدید کرده‌ است‌! فهمیدم‌ که‌ چه‌قدر به‌ شنیدن‌ِ صدای‌ تو محتاجم‌! آن‌ صدای‌ مهربان‌ که‌مَرا به‌ آرامش‌ می‌رساند، حتّا اگر از نیش‌ِ ناروزگار، زخمی‌ باشم‌! امروز صدای‌ تو کم‌ بودُ من‌ تا مرزِ جنون‌ پیش‌ رفتم‌! از دست‌ِکسانی‌ که‌ ترانه‌ وُ شعرُ واژه‌ را نمی‌فهمند! از دست‌ِ صحرازاده‌گانی‌ که‌ قیم‌ِ درختان‌ِ جنگلند... بگذریم‌! بگذریم‌ که‌ بازگویی‌ِ آن‌چه‌در طول‌ِ امروز گُذرانده‌اَم‌، جُز غصّه‌دار کردن‌ِ تو ثمری‌ ندارد! تنها این‌ را بدان‌ که‌ روزِ خوبی‌ نداشتم‌!
    دلم‌ می‌خواست‌ خانه‌یی‌ در حوالی‌ِ دشت‌ِ تُرکمن‌، یا جنگل‌های‌ رامسر، یا گردنه‌ی‌ حیران‌ داشتیم‌! خانه‌یی‌ با چند جَریب‌ زمین‌ُیک‌ چاه‌ِ آب‌! با هم‌ روی‌ آن‌ زمین‌ کار می‌کردیم‌ُ فارغ‌ بودیم‌ از تحمّل‌ِ این‌ همه‌ ناروا! می‌دانم‌ می‌توانستم‌ با تو در چنان‌ جایی‌زنده‌گی‌ِ خوبی‌ داشته‌ باشم‌، ولی‌ مطمئنم‌ که‌ برای‌ این‌ شهرُ این‌ مُشکلات‌ هم‌ دل‌ْتنگ‌ می‌شُدم‌! شاید این‌ حس‌ نوعی‌مازوخیسم‌ باشد ولی‌ دیگر به‌ این‌ نوع‌ زنده‌گی‌ عادت‌ کرده‌اَم‌! به‌ این‌ که‌ طول‌ِ یک‌ سال‌ را به‌ نوشتن‌ بگذرانم‌ُ ماه‌های‌ اوّل‌ِ سال‌ِبعد را سرگرم‌ِ چانه‌ زدن‌ باشم‌ برای‌ یک‌ واژه‌ یا یک‌ سطرُ یک‌ شعرُ یک‌ کتاب‌! کتاب‌ِ سیلوراستاین‌ که‌ رخصت‌ نیافت‌، با خودم‌عهد کردم‌ که‌ دست‌ از نوشتن‌ بردارم‌، امّا خوره‌ی‌ نوشتن‌ رهایم‌ نمی‌کند! اگر روزی‌ ترانه‌یی‌ ننویسم‌ یا شعری‌ یا سطری‌ُجمله‌یی‌، شب‌ که‌ به‌ رخت‌ِخواب‌ می‌رَوَم‌ به‌ خود سرکوفت‌ می‌زنم‌! حکایت‌ِ دردناک‌ُ خوش‌ْآیندی‌ست‌! امسال‌ وضع‌ِ من‌ باسال‌های‌ دیگر فرق‌ دارد! امسال‌ تو در کنارِ منی‌ُ هیچ‌ْ*‌ُ هیچ‌ چیز نمی‌تواند مَرا بشکند! دیگر نگران‌ِ تکثیر نشُدن‌ِ کتاب‌هایم‌نیستم‌ چرا که‌ تو آن‌ها را خوانده‌یی‌ُ می‌خوانی‌! شاید هزاره‌یی‌ دیگر کودکی‌ با برگی‌های‌ همین‌ نوشته‌های‌ در پرده‌ مانده‌، برای‌خود بادبادکی‌ بسازد! همین‌ برای‌ من‌ کافی‌ست‌! به‌ لب‌ْخندِ همان‌ کودک‌ِ نازاده‌ راضی‌اَم‌! راستی‌ چه‌ چیزی‌ در جهان‌ زیباتر ازلب‌ْخندِ یک‌ کودک‌ هست‌؟ شب‌ که‌ به‌ سمت‌ِ خانه‌ می‌آمدم‌ در پُشت‌ِ چراغ‌ قرمزِ چهارراه‌ِ امیرآباد دیدم‌ کودکی‌ برگ‌های‌ کتاب‌ِمقدّس‌ را حراج‌ کرده‌ است‌! من‌ هم‌ یک‌ برگ‌ از او خریدم‌! من‌!!! باور می‌کنی‌؟ آن‌ کودک‌ِ پاپتی‌ که‌ خندید، به‌ یاد آوردم‌ که‌ هنوزهم‌ چیزهای‌ زیبایی‌ در جهان‌ هست‌! دلم‌ از تمام‌ِ چراغ‌قرمزهای‌ جهان‌ گُذشت‌ُ به‌ تو رسید! هیچ‌ چراغ‌قرمزی‌ نمی‌تواند راه‌ِرؤیاها وُ آرزوها را سَد کند! من‌ هم‌ از تمام‌ِ سَدها گُذشتم‌ُ به‌ تو رسیدم‌! بی‌واسطه‌ی‌ تلفن‌ُ اینترنت‌، حتّا بی‌واسطه‌ی‌ نامه‌هایی‌مانندِ همین‌ نامه‌! تنم‌ در پس‌ِ چراغ‌ْقرمزِ امیرآباد بود، امّا کنارِ تو بودم‌! نزدیک‌تر از همیشه‌ بودم‌ به‌ تو! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌!نمی‌خواهم‌ عمرم‌ در پس‌ِ دیوارها سپری‌ شَوَد! می‌خواهم‌ دستان‌ِ تو را به‌ دست‌ بگیرم‌ُ از تمام‌ِ دیوارها بگذرم‌! عشق‌، کلیدِ رهایی‌از زندان‌ِ روزگار است‌! قول‌ بده‌ آن‌قدر دوستم‌ داشته‌ باشی‌ که‌ رهایم‌ کنی‌ از قیدِ این‌ روزگارِ کثیف‌! قول‌ بده‌ آن‌قدر دوستم‌ داشته‌باشی‌ که‌ شب‌ برایم‌ افسانه‌یی‌ شَوَد! می‌خواهم‌ با نورِ نگاه‌ِ تو پیش‌ِ پایم‌ُ دُنیا را ببینم‌ُ بنویسم‌! می‌خواهم‌ تو را به‌ دیدارِ زیباترین‌غزل‌ها ببرم‌! می‌خواهم‌ امضای‌ حضورِ تو در پای‌ هَر شعرُ هَر ترانه‌یی‌ که‌ می‌نویسم‌ به‌ چشم‌ بیاید! می‌خواهم‌ تو باشی‌ُ فرصت‌ِهم‌ْسقفی‌ را به‌ من‌ بدهی‌! می‌خواهم‌ دست‌ِ مَرا بگیری‌ُ از زیرِ رگبارِ این‌ همه‌ دروغ‌ُ دَغَل‌ بیرونم‌ بِبَری‌! آن‌وقت‌ تولدِ جوجه‌ی‌گُنجشکی‌ در هرّه‌ی‌ پنجره‌ی‌ خانه‌مان‌ می‌تواند برای‌ ما بزرگ‌ترین‌ اتّفاق‌ِ جهان‌ باشدُ شکستن‌ِ شاخه‌ی‌ کوچک‌ِ یک‌ نارون‌ِباغ‌ْچه‌ دغدغه‌ی‌ بزرگی‌ برای‌ ماست‌! ولی‌ قول‌ بده‌ نَگُذاری‌ تمام‌ِ این‌ دغدغه‌ها وُ زیبایی‌ها، ما را به‌ فراموشی‌ سوق‌ دهد! بایدهمان‌قدر که‌ نگران‌ِ جوجه‌گنجشکان‌ُ شاخه‌های‌ درخت‌ِ نارونیم‌، نگران‌ِ گُرُسنه‌گان‌ِ سرتاسرِ جهان‌ باشیم‌! نگران‌ِ تمام‌ِ کودکانی‌که‌ با صدای‌ گلوله‌ به‌ خواب‌ می‌روند... و این‌ نگرانی‌ شیرین‌ است‌! قول‌ بده‌ این‌ نگرانی‌ همیشه‌ با ما باشد! در این‌ روزگار کسی‌ که‌نگران‌ نباشد، انسان‌ نیست‌! قول‌ بده‌ دچارِ فراموشی‌ نشویم‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌! به‌ من‌ قول‌ بده‌!
     

    موضوعات مشابه

  2. sara**

    sara** احساسی کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏27 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    3,283
    تشکر شده:
    3,675
    قشنگ بود ....فقط ی خورده فونتشو بزرگتر میکردی بهتر بود ....چشام درد گرفت
     
  3. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.