1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

تو با تمام‌ِ کلیدهای‌ جهان‌ آمده‌یی‌...

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    در روزِ تولّدم‌ این‌ نامه‌ را برایت‌ می‌نویسم‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌!
    می‌خواهم‌ از چیزهایی‌ که‌ در این‌ چند ماهه‌ به‌ من‌ هدیه‌ کرده‌یی‌ برایت‌ بگویم‌! از آن‌ نگاه‌ِ کهربایی‌ که‌ انسان‌ را به‌ بودن‌ُ ماندن‌اُمیدوار می‌کند! از آن‌ دست‌های‌ بخشنده‌ که‌ یاری‌ دهنده‌اندُ گرما بخش‌، حتّا اگر در زمهریری‌ از زخم‌ِ زبان‌ها وُ طعنه‌ها گام‌برداری‌! از آن‌ آغوش‌ که‌ نه‌ جان‌ْپناه‌، که‌ سرزمینی‌ست‌ برای‌ زیستن‌ُ آزاده‌ زیستن‌! از آن‌ لب‌ْخندها که‌ اطمینان‌ُ اراده‌اَند وَ ازاَشک‌هایی‌ که‌ نفس‌ِ صداقتند...
    وقتی‌ می‌بینم‌ که‌ تو چه‌ فروتن‌ به‌ دُشواری‌های‌ِ هم‌ْپا بودن‌ با من‌ تَن‌ داده‌یی‌، پُشتم‌ می‌لرزد! بدان‌ که‌ در این‌ هم‌ْپایی‌ آن‌ که‌همیشه‌ پیش‌تر گام‌ بَرمی‌دارد تویی‌! بدان‌ که‌ مقصدم‌ بوییدن‌ِ عطرِ گیس‌ِ تو وُ شتابم‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ صدای‌ گام‌های‌ توست‌!شانه‌ به‌ شانه‌ی‌ تو گام‌ برداشتن‌ که‌ خود آرزوی‌ محالی‌ست‌! شاید آنان‌ که‌ از بیرون‌ به‌ ما وُ زنده‌گی‌ِ ما می‌نگرند، مَرا پیشاپیش‌ِ توببینند، امّا خودت‌ خوب‌ می‌دانی‌ که‌ چه‌قدرها نفس‌ نفس‌ زَدَن‌ُ زمین‌ خوردن‌ُ دوباره‌ برخاستن‌ مانده‌ تا دوشادوش‌ُ هم‌ْسایه‌ی‌،سایه‌ی‌ اَمن‌ُ آفتابی‌ِ تو شُدن‌!
    آن‌چه‌ تو در خود داشتی‌ بیش‌ از تصوّرِ من‌ بود: نگاه‌ِ بی‌کینه‌اَت‌ به‌ جهان‌ُ علاقه‌اَت‌ به‌ آدمیان‌ از بَدُ خوب‌! آگاهی‌اَت‌ از این‌ که‌عشق‌ گریزگاه‌ نیست‌، سلاحی‌ برای‌ رفتن‌ به‌ جنگ‌ِ سیاهی‌ها هَم‌ نیست‌، چشمی‌ تازه‌ برای‌ پاییدن‌ِ این‌ زنده‌گی‌ست‌! چشمی‌که‌ زیبایی‌های‌ پنهان‌ِ زنده‌گی‌ را به‌ ما می‌نمایاند! ساده‌گی‌ِ در عین‌ِ دانسته‌گی‌اَت‌ وَ صداقت‌ِ بی‌زنگارت‌... این‌هاست‌ که‌ مَرا به‌ توعلاقه‌مند کرده‌!
    وقتی‌ دوشادوش‌ِ هم‌ در خیابان‌ قدم‌ می‌زنیم‌، خود را آزادترین‌ انسان‌ِ جهان‌ می‌بینم‌! اگر گاهی‌ در هنگامی‌ که‌ با همیم‌ حواس‌ِمَرا پَرت‌ می‌بینی‌، گُمان‌ نکن‌ که‌ با تو نیستم‌! من‌ دلم‌ را به‌ تو بخشیده‌اَم‌ وَ این‌ برای‌ یک‌ انسان‌ از والاترین‌ چیزهاست‌! کم‌حواسی‌ِ مَرا به‌ حساب‌ِ مشغله‌ی‌ زیادم‌ بگذار! گاهی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ یک‌ سطرِ یک‌ ترانه‌ یا شعر ساعت‌ها در خود فرو می‌روم‌!گاهی‌ هفته‌ها وُ هفته‌ها مشغول‌ِ شخصیتی‌ که‌ در داستانی‌ یا فیلم‌ْنامه‌یی‌ آورده‌اَم‌ می‌شَوَم‌ وَ تمام‌ِ این‌ها برای‌ آن‌ است‌ که‌ خود راتا آن‌جا که‌ زمان‌ دارم‌ مصرف‌ کنم‌! اقیانوسی‌ در پس‌ِ پیراهن‌ِ من‌ است‌ که‌ مُشت‌ بر کرانه‌ می‌کوبدُ گاهی‌ حریفش‌ نمی‌شوم‌!نمی‌توانم‌ از چنگ‌ِ این‌ رفیق‌ِ مزاحم‌ خلاص‌ شَوَم‌! نوشتن‌، صیدِ اشخاص‌ُ اشیا وُ تصاویر از ناخودآگاه‌ِ نویسنده‌ است‌! گاهی‌جملاتی‌ را بر کاغذهایم‌ میابم‌ که‌ خود بعد از چند بار خواندن‌ به‌ پیامش‌ پِی‌ می‌بَرَم‌! نمی‌دانم‌ این‌ واژه‌ها در کجا نطفه‌ می‌بندند!به‌ الهام‌ اعتقادی‌ ندارم‌! کسی‌ در درون‌ِ من‌ است‌ که‌ از فکر کردن‌ُ فکر کردن‌ُ فکر کردن‌ خسته‌ نمی‌شود! من‌ هم‌ این‌ مزاحم‌ِدل‌ْچسب‌ را دوست‌ می‌دارم‌! سال‌هاست‌ که‌ به‌ حضورِ مُداومش‌ عادت‌ کرده‌اَم‌! شاید او کاتب‌ِ این‌ شعرها وُ ترانه‌ها باشد!
    دلم‌ می‌خواست‌ سوادِ خواندن‌ُ نوشتن‌ نداشتم‌! تو را داشتم‌ُ کلبه‌یی‌ در گوشه‌ی‌ پَرتی‌ از این‌ جهان‌! ولی‌ می‌دانم‌ در آن‌ صورت‌ هم‌مجبور می‌شُدم‌ با این‌ رفیق‌ِ سمج‌ِ مزاحم‌ بِجنگم‌! با این‌ غریبه‌ که‌ در من‌ زندانی‌ست‌، یا من‌ در او زندانی‌اَم‌... تو با تمام‌ِ کلیدهای‌جهان‌ آمده‌یی‌! آمده‌یی‌ تا رهایم‌ کنی‌ از زندان‌ِ خودْساخته‌یی‌ که‌ در آن‌ مدفون‌ بودم‌!
    نگاهم‌ که‌ می‌کنی‌، من‌ُ آن‌ غریبه‌ی‌ پنهان‌ شُده‌ در من‌، یکی‌ می‌شویم‌! از هیئت‌ِ کسی‌ که‌ تنها کتاب‌ می‌آفریند خارج‌ می‌شَوَم‌ُزنده‌گی‌ می‌کنم‌! خسته‌ شُده‌ بودم‌ از حبس‌ کردن‌ خود در یک‌ اتاق‌ُ نوشتن‌ُ نوشتن‌ُ نوشتن‌! تو آمدی‌ تا رؤیاهای‌ مرا تعبیر کنی‌ُبرآوَردِ آرزوهایم‌ باشی‌ وَ من‌ خود را نخستین‌ کاشف‌ِ عشق‌ در جهان‌ می‌دیدم‌! همیشه‌ می‌خواستم‌ بدانم‌ آن‌ انسان‌ِ غارنشین‌ که‌نخستین‌ نقّاشی‌ را بر دیواره‌ی‌ غاری‌ کشید، بعد از تمام‌ کردن‌ِ نقّاشی‌اَش‌ چه‌ حِسّی‌ داشت‌! تو این‌ حِس‌ را به‌ من‌ بخشیدی‌! توبهترین‌ هدیه‌ی‌ تمام‌ِ سال‌های‌ تولّدِ من‌ بودی‌! حضورت‌ برایم‌ بهترین‌ هدیه‌ بود! ظاهراً من‌ امروز بیست‌ُ هشت‌ ساله‌ شُدم‌، امّااحساس‌ می‌کنم‌ یک‌ سال‌ بیشتر ندارم‌! سال‌های‌ بی‌تو را به‌ حساب‌ِ عمرِ خود نمی‌گُذارم‌! من‌ تمام‌ِ این‌ سال‌ها را به‌ چلّه‌ نشسته‌بودم‌، تا معجزه‌ی‌ بوسه‌های‌ تو نازل‌ شَوَند! می‌باید خود را در زنده‌گی‌ محک‌ می‌زَدَم‌! می‌باید آن‌قدر زمین‌ می‌خوردم‌ تابرخاستن‌ِ دوباره‌ وُ تکیه‌گاه‌ِ دیگری‌ شُدن‌ را بیاموزم‌! از آن‌ همه‌ دُشواری‌ گله‌مَند نیستم‌! از دیدن‌ِ تارهای‌ سفیدِ مویم‌ نمی‌ترسم‌،آن‌چه‌ می‌خواستم‌ حادث‌ شُده‌ وُ از این‌ به‌ بعد منم‌ُ تجربه‌ی‌ مداوم‌ِ خواستن‌ُ بالیدن‌ُ آفریدن‌.... برای‌ زنده‌گی‌ِ عاشقانه‌ به‌ دُنیاآمده‌اَم‌ وَ تو این‌ تجربه‌ را در همین‌ چند ماهه‌ به‌ من‌ بخشیده‌یی‌! دیگر تنها منتظرم‌! منتظرِ آن‌ که‌ در زیرِ یک‌ سقف‌ با تو نفس‌بِکشم‌!
    می‌دانم‌ که‌ می‌توانم‌ با آن‌ من‌ِ یاغی‌ِ درون‌ِ خود هَم‌ کنار بیایم‌! می‌توانم‌ اقیانوس‌ِ درون‌ِ پیرهنم‌ را در کوزه‌یی‌ جا دهم‌ُ به‌ هنگام‌نیاز با جرعه‌یی‌ از آن‌، گُل‌های‌ سُرخ‌ِ ترانه‌ یا شعری‌ را شکوفا کنم‌! ما موظّفیم‌ که‌ زنده‌گی‌ کنیم‌ُ خوش‌ْبخت‌ شَویم‌! ما موظّف‌ به‌رعایت‌ِ انسانیت‌ِ خویشیم‌! ما موظّفیم‌ که‌ نگاه‌ِ عاشقانه‌ را از یک‌ْدیگر دریغ‌ نکنیم‌!
    عطرِ آغوشت‌ را به‌ من‌ ببخش‌، من‌ تمام‌ِ عاشقانه‌های‌ جهان‌ را برایت‌ خواهم‌ خواند! نگاهت‌ را به‌ من‌ ببخش‌، من‌ تو را به‌تماشای‌ رنگین‌کمان‌ِ ترانه‌ها خواهم‌ بُرد، که‌ تو خود رنگین‌کمانی‌ُ من‌ تنها می‌باید آینه‌یی‌ باشم‌ رو به‌ زیبایی‌ِ خورشیدِ رنگینی‌که‌ شکوهش‌، جیوه‌ی‌ تمام‌ِ آینه‌ها را آب‌ می‌کند! مَرا صیقل‌ بده‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌! می‌خواهم‌ برایت‌ آینه‌یی‌ باشم‌! آینه‌یی‌ که‌لیاقت‌ِ انعکاس‌ِ تصویرِ تو را داشته‌ باشد...
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.