1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

چراغ‌ِ روشن‌ِ یک‌ خانه‌ی‌ شیشه‌یی‌...

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    یک‌ سال‌ از نوشتن‌ نخستین‌ نامه‌اَم‌ برای‌ تو می‌گُذرد! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌! در این‌ یک‌ سال‌ حرف‌ها با هم‌ زده‌ایم‌، نامه‌هانوشته‌ییم‌ برای‌ هم‌، بحث‌ها کرده‌ییم‌ُ قهرها! بارها وُ به‌ بهانه‌های‌ مختلف‌ رشته‌ی‌ پیوندِ میان‌ خود را به‌ تیغ‌ِ قهر، پاره‌ کردیم‌!امّا تنها بعد از گذشت‌ِ چند ساعت‌ دریافته‌ییم‌ که‌ توان‌ِ گریختن‌ از این‌ عشق‌ عظیم‌ با ما نیست‌! تمام‌ قهرهای‌ ما آبستن‌ِ آشتی‌ِدوباره‌ بودند! هر آشتی‌ گِره‌ِ محکمی‌ شُد بر ریس‌ِ گُسسته‌یی‌ که‌ دل‌هامان‌ را به‌ هم‌ پیوند داده‌ است‌! با هَر گِره‌، این‌ ریس‌ کوتاه‌ُکوتاه‌تَر شُد تا من‌ُ تو یکی‌ شویم‌! همسایه‌ وُ همچراغ‌!
    حالا هر دو قدم‌ به‌ دنیایی‌ تازه‌ می‌گُذاریم‌! دنیایی‌ که‌ در آن‌ اشتراک‌ حرف‌ اوّل‌ را می‌زند! خانه‌یی‌ مشترک‌، اتاق‌ها وُ بستری‌مُشترک‌، بالکنی‌ مُشترک‌، پنجره‌هایی‌ مشترک‌! پنجره‌هایی‌ که‌ حضور تورهای‌ فلزّی‌ تاریکشان‌ نمی‌کند! زنده‌گی‌ِ جاری‌ درآن‌سوی‌ پنجره‌ها را بی‌واسطه‌ به‌ تماشا خواهیم‌ نشست‌، حتّا شُده‌ به‌ قیمت‌ِ نیش‌ِ چند پشه‌ی‌ کوچک‌! نمی‌خواهم‌ در هراس‌ ازپشه‌ها، عُمری‌ مناظرِ آن‌سوی‌ پنجره‌ را مُشبّک‌ ببینیم‌! آرزوها وُ رؤیاهای‌ مُشترکی‌ پیدا خواهیم‌ کرد، امّا نباید بگذاریم‌آرزوهامان‌ به‌ جنگ‌ِ هم‌ بروند! نباید فرصت‌ِ جُداسری‌ به‌ آنان‌ بدهیم‌! می‌توانیم‌ مثل‌ دو انسان‌ِ آزاد در کنار هم‌ زنده‌گی‌ کنیم‌! باهم‌ُ در تلاش‌ِ به‌ بارنشاندن‌ آرزوهای‌ هر یک‌! می‌گویند در پس‌ِ هَر مَردِ موفّق‌، یک‌ زن‌ِ فداکار ایستاده‌ است‌ ولی‌ من‌ این‌ جمله‌ راجورِ دیگری‌ می‌نویسم‌: در پس‌ِ هَر مَردِ موفق‌، یک‌ زن‌ِ نگون‌بخت‌ ایستاده‌ است‌! از زنده‌گی‌های‌ مشترکی‌ که‌ در آن‌ها یکی‌ از دوطرف‌ خود را فدای‌ دیگری‌ می‌کند، بیزارم‌! یکی‌ سنگین‌ُ صامت‌ به‌ قعر می‌رود تا کفّه‌ی‌ پیروزی‌ دیگری‌ در ترازِ ناکوک‌ِ روزگاربرآید! این‌ بالا رفتن‌ عادلانه‌ نیست‌! نمی‌خواهم‌ تو خود را وقف‌ِ من‌ کنی‌! می‌خواهم‌ وقف‌ِ رؤیاها وُ آرزوهایت‌ شَوی‌! آن‌چنان‌ که‌من‌ وقف‌ِ آرزوها وُ رؤیاهایم‌ شُده‌اَم‌! این‌ اوج‌ِ عشق‌ است‌ که‌ دو انسان‌ بتوانند در کنارِ هم‌ُ آزادانه‌ ببالندُ قد بکشند! چنین‌ گُذرانی‌ به‌زنده‌گی‌ قداست‌ می‌بخشد وَ به‌ عشق‌...! آن‌ که‌ بگوید: من‌ می‌آفرینم‌، پَس‌ هَر که‌ دوستم‌ می‌دارد باید تمام‌ِ توجه‌ و عمرِ خود راوقف‌ِ من‌ کند عاشق‌ نه‌، که‌ انسان‌ِ خودخواهی‌ست‌! عشقی‌ که‌ دربندکننده‌ باشد به‌ چشم‌ بر هم‌ زدنی‌ سلول‌ِ یک‌ زندان‌ را تداعی‌خواهد کرد! عشق‌، یعنی‌ آزادی‌! آن‌چه‌ ما را به‌ هم‌ متعهد می‌کند عشق‌ است‌! باید همان‌قدر که‌ به‌ هم‌ متعهدیم‌ به‌ کارُ حرفه‌ وُآرزوهای‌ هم‌ متعهد باشیم‌! باید همان‌قدر که‌ به‌ یک‌دیگر احترام‌ می‌گُذاریم‌، به‌ آفرینه‌های‌ یک‌دیگر هم‌ به‌ دیده‌ی‌ احترام‌بنگریم‌! این‌ها را برایت‌ می‌نویسم‌ تا بدانی‌ چه‌قدر برای‌ نقاشی‌ها وُ آرزوهایت‌ احترام‌ قائلم‌ُ از تو همین‌ توقع‌ را دارم‌! تفاهم‌ ازدل‌ِ این‌ احترام‌ها حادث‌ می‌شود!
    کسی‌ نمی‌داند چه‌ در زنده‌گی‌ِ ما روی‌ خواهد دادُ چند سال‌ را کنارِ هم‌ تجربه‌ خواهیم‌ کرد! کسی‌ نمی‌داند در زیرِ سقف‌ِ خانه‌ی‌ ماچند ترانه‌ وُ چند پرده‌ی‌ نقّاشی‌ زاده‌ خواهند شُد! کسی‌ از طول‌ِ زمانی‌ که‌ با هم‌ زنده‌گی‌ می‌کنیم‌ خبر ندارد! بیا هر روز را روزِ آخرِزنده‌گی‌ خود به‌ حساب‌ بیاوریم‌! آن‌ وقت‌ است‌ که‌ هر ثانیه‌ وُ هَر دقیقه‌ با ارزش‌ می‌شود! آن‌ وقت‌ است‌ که‌ از هدر دادن‌ِ بعضی‌لحظه‌ها شرم‌سار می‌شویم‌! لحظه‌هایی‌ که‌ ارزش‌ِ بحث‌ُ مجادله‌ بر سرِ چیزهای‌ کوچک‌ را نداشتندُ می‌شُد با عشق‌، نامیرایی‌ به‌آن‌ها بخشید! چراغ‌ِ روشن‌ِ خانه‌ی‌ ما باید از زایش‌ِ یک‌ شعر خبر دهد، یا یک‌ پرده‌ی‌ نقّاشی‌! چراغ‌ِ خانه‌ی‌ ما چراغ‌ِ خانه‌یی‌شیشه‌یی‌ست‌! چراغی‌ که‌ گواه‌ِ بالیدن‌ِ دو انسان‌ است‌! دو انسان‌ که‌ بر آنند تا دنیا را از عشق‌ِ عظیمشان‌ با خبر کنند! در عصری‌که‌ عشق‌های‌ سیاهش‌ از زیرِ خط‌ِ کمربند آغاز می‌شوند، عشق‌ِ عظیم‌ِ ما نباید در پَرده‌ی‌ حجب‌ُ بی‌حوصله‌گی‌ پنهان‌ شود! بیادیگران‌ را در لحظات‌ زیبایی‌ که‌ با هم‌ داریم‌ شریک‌ کنیم‌! بیا به‌ همه‌ بباورانیم‌ که‌ در عصرِ کابل‌ِ نوری‌ هم‌ می‌توان‌ به‌ تولدغنچه‌ی‌ یک‌ گُلدان‌ِ کوچک‌، یا صدای‌ جوجه‌ گُنجشکان‌ِ کنج‌ِ مهتابی‌ یک‌ خانه‌ دل‌ْخوش‌ بود! زنده‌گی‌ فرصت‌ِ تجربه‌ کردن‌است‌! باید همه‌ چیز را تجربه‌ کنیم‌! سختی‌ها وُ راحتی‌ها، نَرمی‌ها وُ سختی‌ها را! باید به‌ خود وَ دیگران‌ بباورانیم‌ که‌ زنده‌گی‌چیزی‌ فراتر از جمع‌ کردن‌ُ قاپیدن‌ است‌! فرصتی‌ست‌ برای‌ کشف‌ِ خود! باید موزه‌ی‌ لوور وَ تمام‌ِ موزه‌های‌ جهان‌ را ببینیم‌! نه‌ به‌خاطرِ دیدن‌ِ آثار میکل‌آنژُ ون‌گوگ‌ُ داوینچی‌ُ پیکاسو، برای‌ آن‌ که‌ ذات‌ِ خود را کشف‌ کنیم‌! باید برای‌ پیدا کردن‌ِ خود، به‌ تاج‌محل‌برویم‌! به‌ دیدن‌ِ دیوارِ چین‌، کلیسای‌ نتردام‌، آکروپولیس‌ وَ اهرام‌ِ سه‌گانه‌...!
    ما برای‌ کشف‌ کردن‌ِ خود سفر خواهیم‌ کرد، نه‌ برای‌ دیدن‌ِ این‌ مکان‌ها وُ گرفتن‌ عکس‌های‌ توریستی‌! هر کدام‌ از این‌مکان‌های‌ شگفت‌انگیز می‌توانند آینه‌یی‌ برای‌ ما باشند تا من‌ِ خود را در آن‌ها ببینیم‌!
    شاید سخن‌ گفتن‌ از سفر به‌ چهارگوشه‌ی‌ جهان‌ برای‌ ما که‌ هنوز، تخته‌بندِ این‌ زنده‌گی‌ِ همیشه‌ طلب‌ْکاریم‌، به‌ بازگو کردن‌ِرؤیایی‌ بعید شبیه‌ باشد! ولی‌ قول‌ می‌دهم‌ که‌ تو را به‌ دیدارِ آن‌ آینه‌های‌ ناب‌ بِبَرَم‌!
    پازولینی‌ گفته‌: انسان‌ها مانندِ مورچه‌هایی‌ هستند که‌ شبانه‌ روز کار می‌کنندُ غذا برای‌ خود ذخیره‌ می‌کنند، ولی‌ هر هنرمندجیرجیرکی‌ست‌ که‌ آواز می‌خواندُ به‌ فکرِ فردای‌ خودش‌ نیست‌... بیا یک‌ نفس‌ آواز بخوانیم‌! بیا خود را در آینه‌ی‌ تمام‌نمای‌یک‌دیگر بشناسیم‌! زنده‌گی‌ یعنی‌ تماشای‌ بی‌وقفه‌ی‌ یک‌ فیلم‌ِ سینمایی‌، بدون‌ِ پِلک‌ زدن‌! وقتی‌ بدانی‌ تمام‌ِ چیزهایی‌ که‌ دراطراف‌ِ تواَند نامیرا هستند، تمام‌ِ کسانی‌ که‌ دوستشان‌ می‌داری‌ُ دوستت‌ می‌دارند روزی‌ می‌میرند، بُرج‌ِ کج‌ِ پیزا یک‌ روز فرومی‌ریزدُ ستون‌های‌ تخت‌ِ جمشیدُ ارگ‌ِ بَم‌ تا همیشه‌ استوار نمی‌مانند، وقتی‌ بدانی‌ تمام‌ِ کتاب‌های‌ شعرُ تمام‌ِ نامه‌ها وُ تمام‌ِپَرده‌های‌ نقّاشی‌ در آخر می‌پوسندُ از بین‌ می‌روند وَ تنها خاطره‌ی‌ توست‌ که‌ در ذهن‌ِ انسان‌های‌ قرن‌های‌ نیامده‌ باقی‌می‌ماند... آن‌ وقت‌ است‌ که‌ دقایق‌ ارزش‌مند می‌شوند!� از کجا معلوم‌ که‌ یک‌ روز، پَرده‌ی‌ شام‌ِ آخرِ داوینچی‌ شام‌ِ موش‌ِ گُرُسنه‌یی‌نشود؟ از کجا معلوم‌ که‌ واپسین‌ نُسخه‌ی‌ دیوان‌ِ غزل‌های‌ حافظ‌ هیمه‌ی‌ آتش‌ِ یک‌ کودک‌ِ سَرمازده‌ نباشد؟ آن‌ انرژی‌ُ حسی‌ که‌تو در هنگام‌ِ کشیدن‌ِ پَرده‌های‌ نقّاشی‌ داری‌ وَ من‌ هنگام‌ِ نوشتن‌ شعر جاودانه‌ در جهان‌ باقی‌ می‌ماند، نه‌ خودِ آن‌ شعرها وُپَرده‌های‌ نقّاشی‌! همه‌ کوشش‌ ما را در ثبت‌ِ انسان‌ُ آزادی‌ُ عشق‌ به‌ یاد خواهند داشت‌! رفتارُ واکنش‌ ما نسبت‌ به‌ حوادث‌ِپیرامونمان‌ بیش‌ از آفرینه‌هامان‌ در حافظه‌ی‌ نسل‌های‌ بعد از این‌ باقی‌ خواهد ماند! ما می‌باید لحظه‌هامان‌ را سرشار کنیم‌ُباغی‌ شویم‌ که‌ هَر روز به‌ بار می‌نشیندُ میوه‌ می‌دهد! باید دستادست‌ِ هم‌ به‌ سمت‌ِ نامیرایی‌ راهی‌ شویم‌! با کوله‌باری‌ از شعرها وُنقّاشی‌ها... بدون‌ِ ترسیدن‌! بدون‌ِ تردید!
    در آغازِ یک‌ زنده‌گی‌ِ مشترک‌ هستیم‌! در آغازِ هم‌ْپایی‌ُ هم‌ْدستی‌! در آغازِ هم‌ْکناری‌... وَ من‌ آن‌قدر دوستت‌ می‌دارم‌ که‌ در کنارِ توبودن‌ از ترانه‌ سرشارم‌ می‌کند! آن‌قدر دوستت‌ می‌دارم‌ که‌ هَر لحظه‌اَم‌ آبستن‌ِ شعری‌ست‌! می‌خواهم‌ با دیدن‌ِ رنگین‌کمان‌ِنقّاشی‌هایت‌ پِی‌ بِبَرَم‌ که‌ دوستم‌ می‌داری‌! هَر نقّاشی‌ِ تو هزار دوستت‌ دارم‌ را در خود داردُ هَر شعرِ من‌ نیز! بیا گفتن‌ این‌ دوستت‌دارم‌ها را از هم‌ دریغ‌ نکنیم‌! از یاد نبر که‌ دوستت‌ دارم‌ِ نخست‌ را من‌ به‌ تو گفتم‌ُ همیشه‌ گوش‌ به‌ زنگ‌ِ شنیدن‌ِ پاسخ‌ِ آن‌ هستم‌!این‌ نخستین‌ بار است‌ که‌ از اوّل‌ُ پیش‌ْقدم‌ بودن‌ احساس‌ِ خُرسندی‌ می‌کنم‌! اشتیاق‌ِ شنیدن‌ِ این‌ عبارت‌ِ مقدّس‌، هَر روزُ هَرلحظه‌ با من‌ است‌! شنیدن‌ِ این‌ عبارت‌ به‌ من‌ توان‌ِ ایستادن‌ در مقابل‌ِ حوادث‌ُ ناعدالتی‌ها را می‌دهد! باید همه‌ بدانند که‌ زنده‌گی‌ارزش‌ِ ستیزی‌ عاشقانه‌ را دارد! ستیزی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ عشق‌... وَ به‌ آزادی‌!
    بیا به‌ انتهای‌ این‌ زنده‌گی‌ نیاندیشیم‌! مهم‌ این‌ است‌ که‌ ما گُذرانی‌ مُشترک‌ را آغاز کرده‌ییم‌! مرگ‌ هم‌ اگر بعد از این‌ اتّفاق‌ِعاشقانه‌ سَر برسد، می‌شود با آن‌ کنار آمد! ما در جاده‌یی‌ گام‌ برمی‌داریم‌ که‌ تا به‌ حال‌ هیچ‌ انسانی‌ در آن‌ قدم‌ نگذاشته‌! هیچ‌عشقی‌ به‌ عشق‌ِ دیگر مانند نیست‌ چرا که‌ دو انسان‌ِ هم‌ْگون‌ وجود ندارند! برای‌ همین‌ سفرِ ما، سفر به‌ دیاری‌ست‌ که‌ هیچ‌ *‌ِدیگر را یارای‌ رفتن‌ِ به‌ آن‌ نیست‌! یک‌ْدیگر را تجربه‌ خواهیم‌ کردُ این‌ تجربه‌، زیبایی‌ِ زنده‌گی‌ست‌! از کنارِ چه‌ منظره‌هایی‌ که‌نخواهیم‌ گُذشت‌! چه‌ سختی‌ها را تحمل‌ وَ چه‌ سَرخوشی‌ها را که‌ مزه‌مزه‌ نخواهیم‌ کرد! دستادست‌ُ هم‌ْقدم‌ از کنارِ این‌ زنده‌گی‌می‌گذریم‌! این‌ زنده‌گی‌ که‌ گاهی‌ به‌ زیبایی‌ِ بهشت‌ِ افسانه‌یی‌ُ گاهی‌ به‌ دهشت‌ْناکی‌ِ دوزخ‌ است‌! بگو در کنار من‌ می‌مانی‌ تاطلسم‌ِ تباهی‌ باطل‌ شود! ما روشن‌تر از این‌ جهان‌ُ این‌ روزگارِ تاریکیم‌ُ به‌ همین‌ دلیل‌ حضورِ عاشقانه‌ی‌ ما انکارِ ظلمات‌ است‌!من‌ُ تو دو ستاره‌ی‌ دنباله‌داریم‌ که‌ عبورشان‌ بر چهره‌ی‌ سیاه‌ِ شب‌، خطی‌ گُستاخ‌ می‌کشد!
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.