1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

برای دون آستریو آلار کن ساعت ساز

شروع موضوع توسط arvia در ‏13 ژوئیه 2013 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    خرین شعر از کتاب ما بسیاریم پابلو نرودا رو برا تون میذارم با نام
    برای دون آستریو آلار کن ساعت ساز

    ولولهء بندری وحشی را دارد ،
    والپا رایزو
    شمیم سایه ، ستاره ها ،
    نوازش ماه ،
    و دُمِ ماهیان .
    قلب با لرزه ای می ایستد
    با گام های درهم ،
    به سوی سر بالایی تپه های پر خاشاک .
    شوربختی نکبت بار و چشمان سیاه ،
    دست در دست ، در مِهِ دریا ، می رقصند .
    آنها پرچم های پادشاهی را
    از پنجره ها می آویزند ،
    کرباس های پینه دار ،
    زیرپیراهن های مندرس،
    شلوار های آویخته .
    و آفتاب بندر به این بیرق ها سلام می دهد
    خویشتن دلیرم را فرا میخوانم ،
    در آن حال که جامه های سپید ،
    تهی دستانه ،
    برای دریانوردان دست بدرود تکان می دهند
    خیابان های دریا و باد ،
    و روز خشن ،
    در قنداق هوا و امواج .
    کوچه ها به هیئتی مارپیچی ،
    چون صدفی حلزون ها ،
    به بالا می پیچند .
    دیرگاهان تجاری ، افشاگر است .

    خورشید از کالاها بازدید میکند .
    دکان ها لبخند یک فروشنده را بر لب دارند .
    پنجره های باز و ردیفی دندان ها ،
    کفش ها ، دماسنج ها ، بطری ها ،
    که از تاریکی نورَِس پر شده اند .
    جامه های دست نیافتنی ،
    پوشاک های زرین ،
    جوراب های تیره ، پنیر های تازه .

    و اکنون موضوع اصلی این شعر :
    نمای مغازه است
    با ویترین اَ ش ،
    و در درون آن ،
    محصور میان ساعت ها
    دون آستریو آلارکنِ ساعت ساز .
    خیابان ها کشیده میشوند و می پیچند
    سوزان ، شلاق خورده ،
    اما در پس پنجره ،
    ساعت ساز ،
    فرمانروای قدیمی ساعت ها ،
    بی حرکت
    با چشمانی تیزبین ،
    با چشمانی کنجکاو ،
    که به درون راز ها راه می یابد ،
    و قلب اسرار آمیز ساعت ها را می خواند ،
    و ژرف می نگرد ،
    تا پروانه فریبنده زمان به سنجش در آمده ،
    در سرش به دام افتد ،
    و بال های ساعت بزند .
    دون آستریو آلارکن ،
    قهرمان باستانی دقیقه هاست .

    و قایق ،
    امواج را در هم می شکند
    با حرکت دست هایش ،
    که به عقربه ها مسئولیت ،
    و به تیک تیک آنها دقت بخشیده است .
    دون آستریو در آکواریوم اَ ش
    ساعت های دریا را باز کرد .
    با انگشتان صبورش روغن زد
    در طول پنجاه سال
    یا هجده هزار روز ،
    رودخانه پیوسته ای از کودکان ،
    مردان ، زنان ،
    از خیابان های ناهموار بالا رفت
    و به سوی دریا فرو لغزید .
    حال آنکه او ، ساعت ساز ،
    همنشین ساعت ها ،
    گرفتار دام زمان ،
    زمان را نگاه داشت ،
    چونان که کشتی،
    در برابر جزر جاودانه ،
    به راه خود می رود .
    او الوار خود را پرداخت کرد ،
    تا اندک اندک ،
    صنعت گر به فرزانه ای بدل شود .
    در کار با روغن و شیشه ،
    رَشک را سِتُرد .
    از هراس رهایی یافت .
    حرفه و سرنوشتش را به سرانجام رساند .
    تا ابن لحظه حال ، که زمان
    این جریان هول ،
    پیمانش را با او بست ،
    با دون آستریو
    و او در انتظار ساعت خویش نشسته است .

    بدین سان ،
    هرگاه از آن خیابان نا مطمئن ،
    آن رودخانه سیاه والپا رایوز ،
    می گذرم ،
    از میان همه صداها به یک صدا ،
    و از میان همه ساعت ها ، به تیک تاک یکی گوش میدهم
    صدای خسته ، زمزمه وار و آهنگین ،
    تپشی باستانی یک قلب بزرگ و کامل ،
    پر آوازه و فروتن
    تیک تاک دون آستریو .
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.