1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

عاشق

شروع موضوع توسط arvia در ‏15 ژوئیه 2013 در انجمن عشق و عاشقي

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
    کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

    آب مي خواهم، سرابم مي دهند
    عشق مي ورزم عذابم مي دهند

    خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
    از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

    خنجري بر قلب بيمارم زدند
    بي گناهي بودم و دارم زدند

    دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
    از غم نامردمي پشتم شکست

    سنگ را بستند و سگ آزاد شد
    يک شبه بيداد آمد داد شد

    عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
    تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

    عشق اگر اينست مرتد مي شوم
    خوب اگر اينست من بد مي شوم

    بس کن اي دل نابساماني بس است
    کافرم! ديگر مسلماني بس است

    در ميان خلق سر در گم شدم
    عاقبت آلوده ي مردم شدم

    بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
    هر چه در دل داشتم رو مي کنم

    نيستم از مردم خنجر بدست
    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

    بت پرستم،بت پرستي کار ماست
    چشم مستي تحفه ي بازار ماست

    درد مي بارد چو لب تر مي کنم
    طالعم شوم است باور مي کنم

    من که با دريا تلاطم کرده ام
    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

    قفل غم بر درب سلولم مزن!
    من خودم خوشباورم گولم مزن!

    من نمي گويم که خاموشم مکن
    من نمي گويم فراموشم مکن

    من نمي گويم که با من يار باش
    من نمي گويم مرا غم خوار باش

    من نمي گويم،دگر گفتن بس است
    گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

    روزگارت باد شيرين! شاد باش
    دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

    آه! در شهر شما ياري نبود
    قصه هايم را خريداري نبود!!!

    واي! رسم شهرتان بيداد بود
    شهرتان از خون ما آباد بود

    از درو ديوارتان خون مي چکد
    خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

    خسته ام از قصه هاي شوم تان
    خسته از همدردي مسموم تان

    اينهمه خنجر دل * خون نشد
    اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

    آسمان خالي شد از فريادتان
    بيستون در حسرت فرهادتان

    کوه کندن گر نباشد پيشه ام
    بويي از فرهاد دارد تيشه ام

    عشق از من دورو پايم لنگ بود
    قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

    گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
    تيشه گر افتاد دستم بسته بود

    هيچ * دست مرا وا کرد؟ نه!
    فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

    هيچ * از حال ما پرسيد؟ نه!
    هيچ * اندوه مارا ديد؟ نه!

    هيچ * اشکي براي ما نريخت
    هر که با ما بود از ما مي گريخت

    چند روزي هست حالم ديدنيست
    حال من از اين و آن پرسيدنيست

    گاه بر روي زمين زل مي زنم
    گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

    حافظ ديوانه فالم را گرفت
    يک غزل آمد که حالم را گرفت:

    "ما زياران چشم ياري داشتيم
    خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.